به پیر رسید، به پیغمبر رسید!

نوشته مهدی امیری فوریه 12, 2010

دوست عزیزی  چند سال پیش داستانی‌ برام تعریف کرد که بی‌ شباهت به حکایتی که میخوام براتون تعریف کنم نیست، چونکه بامزس، واستون اول اونو میگم بعدم میرم سر  داستان خودم!

بله، میگفت تازه از ایران اومده بوده اینجا، همسایه‌ای داشتن که حدود ۸۵-۹۰ سال سنش بوده (بیشتر…)

ادامه خواندنبه پیر رسید، به پیغمبر رسید!

یارو گفت….

نوشته مهدی امیری در فوریه 6, 2010

خیلی‌ اخماش تو هم بود، با صد من عسل هم نمیشد خوردش، گفتم چی‌ شده رفیق ؟ نبینم اینجور اوضات در هم بر هم باشه، خیلی‌ پریشونی!
گفت میخواستی چی‌ بشه؟ پدرم در اومده، نمیدونم من چه گناهی کردم که اینجوری باید کفارشو پس بدم! (بیشتر…)

ادامه خواندنیارو گفت….

هدیه کریسمس

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در دسامبر 11, 2009

چند هفته‌ای بود که خانومم ول کن نبود، میگفت بچه‌ها بزرگ شدن باید تختاشونو عوض کنیم، من هم که طبق معمول زورم میاد پول بدم میگفتم‌ ای بابا هنوز اینا می‌تونن یکی‌ ۲ سالی‌ رو همین تختا بخوابن، یک ذرّه صبر داشته باش من هر هفته از این کارت‌های لاتاری میگیرم، هر وقت بردم، هم واسه تو یک دسته گٔل میگیرم و هم تخت بچه‌ها رو هم عوض می‌کنیم!

میگفت چرت و پرت نگو دیگه بسه (بیشتر…)

ادامه خواندنهدیه کریسمس

Iphone

نوشته مهدی امیری مدیر سایت در نوامبر 30, 2009

عجب داستاینه این کار ما، امروز یک خانوم،   از مشتری‌های قدیمی‌اومده بود پیشم، میگفت اومدم یکی‌ از  تلفن های  خوبتو بگیرم و برم.

گفتم مگه ما تلفن بد هم داریم؟!

گفت آره پارسال از موبایلی که ازت گرفتم راضی‌ نبودم!

پرسیدم چطور مگه؟

گفت درست یک ماه بعد از اینکه تلفونو ازت گرفتم، رفته بودم حموم تلفن خیس شد، دیگه کار نکرد، بردمش تعمیر، گفتن گارانتیش از بین رفته.

گفتم خانوم موبایلی که تو آب بیفته یا خیس بشه دیگه گارانتی نداره، اینکه دیگه تقصیر من نیست، من که نمیتونم به هر کی‌ تلفن میفروشم حمومشم بکنم! اما شما اگه دوست داشته باشین میتونین هر وقت خواستین برین حموم یا زیر دوش به من زنگ بزنین من  در جا میام هم از مو بایلتون مواظبت می‌کنم هم پشتتونو کیسه میکشم!

گفت شما که بدت نمیاد.

(بیشتر…)

ادامه خواندنIphone

کبری

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در سپتامبر 24, 2009

داشتم با خودم خاطرات گذشته رو مرور می‌کردم، خیلی‌‌هاشون تلخن اما بعضی‌ هاشونم شاید بشه بهشون گفت بامزه! اینم یکی‌ از هموناس:

بله، زمان دانشجویی بود در شهر منچستر در کشور خبیث! انگلستان، شبی از شبها با یکی‌ از دوستان نشسته بودیم، حوصلمون سر رفته بود، تصمیم گرفتیم که بریم دیسکوتک، دوستم که اسمش اکبر بود گفت که دیسکوتک جدیدی باز شده و تعریفشو زیاد از اینور اونور شنیده، خیلی‌ دوست داشت که اونجارو ببینه اما بهش گفته بودن که پسر‌های خارجی‌ رو فقط در صورت بودن با دوست دخترشون راه میدن!

(بیشتر…)

ادامه خواندنکبری

دوغ آبعلی!

نوشته شده توسط مهدی امیری در سپتامبر 12, 2009

آدم باید کلش کار کنه، منو خدا هر چی‌ بهم نداده باشه، یک کله داده که عین ساعت کار میکنه، بخصوص در موارد اقتصادی!
قبول نمیکنین، بخونین ببینین که آیا درست میگم یا نه!
چند وقت پیش مهمون داشتیم واسه نهار، خانم محترم بنده فرمودن، میری خرید چند تا دوغ هم بگیر، امروز جای کوکا کولا و آاشغال‌های دیگه دوغ میزاریم سر میز.
گفتم ایده خیلی‌ خوبیه هم تنوعی هست و هم مشتی به دهان آمریکا زدیم!
به دوستان هم میگیم که با هر آروقی که میزنن ۳ دفعه بگن مرگ بر امریکا.
خانومم گفت، شد یکدفعه من یک چیز بگم تو مزه نندازی گفتم بازم خدارو شکر که قبول داری که این حرفایی که من میزنم با مزن!

(بیشتر…)

ادامه خواندندوغ آبعلی!

نرم افزار، سخت افزار، شوخی‌ مردونه! +16

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در سپتامبر 4, 2009

باور کنین هیچ ملتی مثل ما ایرانیها بامزه نیست! دیروز رفته بودم پیش یکی‌ از دوستان ازش روزنامه بگیرم، ازم پرسید نرم افزارت چطوره؟ منم روحم از همه جا بیخبر! چونکه همون روز داشتم یک چاپگر جدید نصب می‌کردم خیال کردم که منظورش اینه که آیا چاپگر جدید درست کار میکنه یا نه ولی‌ خیلی‌ تعجب کردم که اون از کجا میدونه که من چیکار داشتم سر کار انجام میدادم! گفتم بد نیست فعلا که چاپ میکنه، کیفیتشم خوبه، یک خورده با تعجب نیگام کرد و پرسید نرم افزار تو چاپ هم میکنه؟

(بیشتر…)

ادامه خواندننرم افزار، سخت افزار، شوخی‌ مردونه! +16

افطار با شراب قرمز!

نوشته مهدی امیری مدیر سایت در آگوست 31, 2009

چند روز پیش جاتون خالی‌ مهمون داشتیم،خانوم یکی‌ از دوستان که دفعه اولش هم بود پیش ما اومده بود، هرچی‌ بهش تعارف میکردیم نمیخورد! نزدیکای ساعت ۸ دیدم که گفت خوب حالا دیگه وقت خوردن و نوشیدنه، تازه ما فهمیدیم که خانم روزه هستن و بخاطر این همه چیرو رد میکرد، گفتم خوب یک کلمه میگفتی‌ و خیالمونو راحت میکردی، ما کم کم داشتیم خیال میکردیم که قهری! گفت نخواستم بگم چونکه دیدم شما تو این خطا نیستین! گفتم کی‌ گفته که ما اهل  روزه نیستیم، خانم من خودش هر روز روزه میگیره من هم که میبینی‌ روزه نمیگیرم بخاطر اینه که مسافرم و هنوز تو این سی‌ و خورده‌ای سال قصد نکردم (بیشتر…)

ادامه خواندنافطار با شراب قرمز!

یکشنبه ها!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در آگوست 11, 2009
یکشنبه‌ها رو معمولا بهش میگن روز استراحت، یعنی‌  ما ایرانیهای بدبختی که مجبوریم در خارج از کشور زندگی‌ کنم، جای جمعه ها، یکشنبه‌ها به حساب تعطیلیم و میتونیم خستگی‌ یک هفته کار و زحمت طاقت فرسا ! رو با استراحت جبران کنیم، البته این جریان در رابطه با آدمایی مثل من که دو تا بچه کوچیک دارن اصلا صدق نمیکنه، این بچه‌ها از صبح یک شنبه هنوز چشاشونو باز نکردن می‌پرسن بابا کی میریم پارک؟ (بیشتر…)

ادامه خواندنیکشنبه ها!

زبان شناسی‌!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در می 26, 2009

شنبه شب رفته بودم مهمونی‌، جای همتونم خالی‌ کردم، خانم خونه واقعا که خیلی‌ زحمت کشیده بود و غذا‌های متنوعی درست کرده بود، همم طبق معمول ۲۰۰۰ بار گفتن دستت درد نکنه و چقدر خوشمزه بود، چقدر زحمت کشیدی، بابا ما که غریبه نیستیم، یکجور غذا بس بودو از اینجور حرفا! تا خانمه میرفت تو آشپزخونه، یکی‌ میگفت  پلوش چقدر شور بود، یکی‌ دیگه میگفت چقدر هم خورشتاش چرب بود، اون یکی‌ میگفت، گوشتش  چقد بوی چربی‌ میداد، یکی‌ دیگه میگفت  قورمه سبزیش فقط آب بود و علف….. دیگه رسم و رسوم ما ایرانی هارو که هممون میشناسیم، همش تعارف‌های بیخودی، چاخان پاخان‌های الکی‌‌، هزار تا فدات شم، قربونت برم میگیم، هنوز طرف ۵ متر اونور تر نرفته ۱۰ تا بدو بیراه پشت سرش میگیم!
خلاصه  (بیشتر…)

ادامه خواندنزبان شناسی‌!