عنکبوت زیبای من با صدای نویسنده داستان مهدی امیری

https://youtu.be/ymD9CU43vSg دوستان, برای اولین بار یکی از داستان های من رو با صدای خودم در یوتیوب گذاشتن, از شما تقاضامندم که نظر موافق و یا مخالف خودتون رو در یوتیوب…

ادامه خواندنعنکبوت زیبای من با صدای نویسنده داستان مهدی امیری

مریم جون

اصلا  جمعه خوبی نبود, هر کی هم  از صبح, وارد مغازه شده بود, رفته تو بود تو اعصابم! خداخدا میکردم که هر چه زود تر اون روز لعنتی تموم  شه…

ادامه خواندنمریم جون

قاضی منصف

بیست و چند سال پیش بود, دادگاه داشتم با صابخونه و ساعت ٩ باید اونجا میبودم,  با وجودی که خیلی زود هم از خونه زده بودم  بیرون, از شانس بد…

ادامه خواندنقاضی منصف

!چرا دلار نمیتونه برگرده به هفت تومن ؟

دوستان ، خیلی از ماها همیشه یاد گذشته ها  میوفتیم و با ناراحتی سرمونو تکون میدیم و میگیم، یادش بخیر، دلار هفت تومن بود، الان دیگه حتی تصورشم مشکله، هفت تا تک تومانی دوستان، باورتون میشه؟!
اما سوالی که من از شما عزیزان دارم اینه که چرا همیشه یاد دلار هفت تومنی میوفتین، خیلی ها اصلا اون وقتا چشمشونم به دلار نیفتاده بود، حتی پاشونم از همون شهرشون بیرون نزاشته بودن اما با حسرت ، در باره دلار هفت تومنی حرف میزنن!
من خودم اون زمان، انگلستان تحصیل میکردم، واحد پول انگلیسی هام پوند بود (بیشتر…)

ادامه خواندن!چرا دلار نمیتونه برگرده به هفت تومن ؟

!که شیر آسان نمود اول

نویسنده: مهدی امیری 14 در دسامبر  2008 از شما چه پنهون، چند وقتی‌ هست که این شیر لامصب حموم ما چیکه میکنه و خانومم هر روز گیر میده که زنگ…

ادامه خواندن!که شیر آسان نمود اول

شامی که کوفتمون شد!

دوستان چند شب پیش ، نمیدونم بگم جاتون خالی یا نگم! شام خونه یکی از دوستان دعوت بودیم، اینا  یک دختر ٤-٥ ساله خیلی شیرین  و بامزه هم دارن به اسم ملیکا، خلاصه همه ما  مهمونا کلی سرگرم  بودیم با این ملیکا خانوم تا رسیدیم به شام خوردن (بیشتر…)

ادامه خواندنشامی که کوفتمون شد!

ایران نامبر وان!

دوستان هیچ توجه کردین که تازگی ها ما ایرانی ها همه جا حرف اول رو میزنیم؟!
فیلم هامون  اسکار میبرن ، میخک  طلایی میبرن ، خرس نقره ای میبرن، نخل نمیدونم چه رنگی میبرن!
بعضی فیلم هایی که حتی  خود ما ایرانی ها نمیتونیم ١٠ دقشو  تماشا  کنیم، تو لاس پالماس و کان و نیو یورک و ینگه دنیا جایزه ای نمونده که نبرده باشن! (بیشتر…)

ادامه خواندنایران نامبر وان!

شانس الله

ناراحت تو مغازه نشسته بودم که در باز شد و حمید وارد شد.

بعد از حال و احوال گفت که امروز یک جورایی حس میکنم که سر حال نیستی!
گفتم والا شنیدم که فلانی از زنش جدا شده!
گفت چرا؟  اونا که خیلی ساله ازدواج کردن، بچم دارن!
گفتم، راستش اینجوری که ما شنیدیم، با یکی دیگه رابطه داشته و خانومشم فهمیده و ازش جدا شده! (بیشتر…)

ادامه خواندنشانس الله

انشاالله !

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در آگوست 14, 2010

مردم تو هیچ جای دنیا دست از خرافات ورنمیدارن! اینجام مردم کم خرافاتی نیستن، دیروز  روز سیزدهم ماه بود و همه یک جورایی مواظب بودن که اتفاق بدی براشون نیوفته، مخصوصاً وقتی‌ که روز سیزدهم باشه و جمعه هم باشه که دیگه اون روز رو میگن که بهتره آدم اصلا از خونه بیرون نیاد! از صبح تو رادیو صحبتا همه راجع به همین روز جمعه و سیزدهم بود و با مردم مصاحبه میکردن که آیا به این حرفها اعتقاد دارن و چه اتفاقاتی واسشون در همچین روزی افتاده! (بیشتر…)

ادامه خواندنانشاالله !

جن و بسم الله

دیروز با دخترم تلفنی حرف میزدم, پرسید بابی جن هست؟ میگم جن چیه بابا؟ میگه جن دیگه بچه ها اینجا همش شبا از جن حرف میزنن! میگن هم جن هست…

ادامه خواندنجن و بسم الله