در دسترس نمیباشد!

نوشته مهدی امیری  گوست 23, 2010

چند روز پیش یکی‌ از مشتریان گرامی‌ که چند وقتیه از ایران اومدن و بر ورویی هم دارن، تشریف آوردن پیش من!
فرمودند منو یادتون میاد، من با خانوم فلانی‌ اومدم پیشتون، شما لطف کردین این تلفونو بهم دادین؟
گفتم بله خانوم کاملا یادمه، ممکنه خانوم فلانی‌ یادم بره اما خاطره شما در ذهن بنده همیشه  موجوده! (بیشتر…)

ادامه خواندندر دسترس نمیباشد!

فارسی‌ جدید!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی جولای 29, 2010

دیروز یکی‌ از دوستان اومده میگه یک تارنمای جدید درست کردم دیدی؟!
گفتم چی‌ شده حالا رفتی‌ تو برنامه تارو و تنبک؟! موسیقی اصیل؟! موسیقی رو حوضی بیشتر به تو می‌خوره، برفتم بر در شمس العماره، همون جایی‌ که دلبر خونه داره! (بیشتر…)

ادامه خواندنفارسی‌ جدید!

علم تجزیه و تحلیل!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی جولای 15, 2010 بعضی‌ها واقعا از مغزشون استفاده می‌کنن، همه چی‌ رو تجزیه تحلیل می‌کنن<!--more-->، نتایجی از هر بحث و خبری در میارن که ادمای معمولی‌…

ادامه خواندنعلم تجزیه و تحلیل!

اشتباه بزرگ

نوشته مهدی امیری ژوئن 30, 2010 دیروز باز طبق معمول، حالم گرفته بود که دیدم یکی‌ از دوستان که روی هم رفته، بچه بدی هم نیست اومد پیشم، این آقا…

ادامه خواندناشتباه بزرگ

خاطره‌ای از استانبول!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی ژوئن 22, 2010

چندین سال پیش با یکی‌ از دوستان، سفری داشتیم به آلانیا در کشور زیبای ترکیه، به مدت دو هفته، هتل بسیار زیبایی داشتیم ، مسافران هتل، اکثرا خانواده‌های آلمانی و اتریشی‌ و سویسی بودن، بسیار هم بهشون خوش مگذشت اما به ما که دو تا جوون بودیم و آلانیای اون زمان هم هنوز به صورت امروز پر از محل‌های تفریحی نبود، زیاد خوش نمیگذشت (بیشتر…)

ادامه خواندنخاطره‌ای از استانبول!

ساعت مچی!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی می 31, 2010
همه خیال میکردن ما دوقولو هستیم، همیشه با هم بودیم،داداشم یک سال و  نیم از من بزرگتر بود، ما هر جا که می‌رفتیم با هم بودیم، با همدیگه بازی  میکردیم، یک اتاق داشتیم، لباسای همدیگرو میپوشیدیم، هر کی‌ یکی‌ از مارو  تنها میدید، اولین سوالش این بود که داداشت کجاس؟
هیچ وقت یادم نمیره، اون سال واسه عید رفته بودیم (بیشتر…)

ادامه خواندنساعت مچی!

!تئاتری به اسم زندگی‌

نوشته مهدی امیری Mehdi Amiri  می 17, 2010

life is a Theater

چند وقت پیش با برادرم که رل یک آدم فهمیده و دانشمند رو بازی میکنه!  صحبتی‌ داشتیم
ایشون فرمودند  که یکی‌ از نویسندگان خیلی‌ معروف ( اینقدر معروف بود که  هرچی‌ زور زد، اسمش یادش نیومد!) در کتابش نوشته که ما آدم‌ها در زندگیمون  همیشه در حال نقش بازی کردن هستیم!
اخوی بزرگوار ادامه داد که مثلا ، یک پدر خوب، پدر خوبی‌ در واقع نیست، فقط نقش پدر  خوب رو بازی میکنه!

(بیشتر…)

ادامه خواندن!تئاتری به اسم زندگی‌

امید

 ارسال‌شده در نوشته‌های بابی می 5, 2010

ما آدما با امید و آرزو زنده‌ایم،  اونایی که مریضن به امید اینکه زودتر سلامتیشونو به دست بیارن، به زندگیشون ادامه میدن، اونی‌ که از عزیزش دوره به امید دیدار دوباره دلش خوشه، دانشجو به امید دکتر و مهندس شدن شب و روز درس میخونه، دخترای دم بخت (بیشتر…)

ادامه خواندنامید

طوقی

ارسال‌شده در بهترین نوشته‌های بابی آوریل 26, 2010

بچه که بودم خونمون چند تا کفتر داشتیم ، من حقیقتش کفتر باز نبودم اما برادرم که ۲ سالی‌ از من بزرگتر بود، عاشق این کفترا بود، اگه ولش میکردین، شبام پیش کفتراش میخوابید!

تو این ۷-۸ تا کفتر، دوتاشون خیلی‌ با هم بد بودن، هفته‌ای ۲-۳ بار حسابی‌ کلاهشون میرفت تو هم ، لونه کفترا همیشه خونی بود بسکه این دوتا به همدیگه میپریدن! (بیشتر…)

ادامه خواندنطوقی

رانندگی‌ و برازندگی !

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در مارس 4, 2010

دیشب جاتون خالی‌ با چند تا از بچه‌ها بعد از ماه ها، رفتیم شام بیرون، مردونه البته، بد نبود، مزاحم‌های همیشگی‌ نبودن که سرمون غر بزنن و هر کاری بکنیم ازمون ایراد بگیرند! چرا کج میشینی‌، چرا میخندی، چرا سیگار می‌کشی، چرا اخمات تو همه، چرا کتتو در آوردی (بیشتر…)

ادامه خواندنرانندگی‌ و برازندگی !