**پدرم و ساندویچ تخم‌مرغ**


بابام چهل دقیقه رانندگی کرده بود تا بیاد دنبالم و من رو از فرودگاه به خونه برسونه. از دستش ناراحت بودم، چون بهش گفته بودم با قطار برمی‌گردم و لازم نیست زحمت بکشه.

نزدیک نیمه‌شب بود. وقتی از فرودگاه بیرون اومدم، دیدمش که کنار ماشین ایستاده و منتظرمه.



گفتم: «بابا، چرا این وقت شب رانندگی کردی؟ نباید می‌اومدی!»

گفت: «اول سلام کن!» و دستش رو دراز کرد تا چمدونم رو ازم بگیره.

توی ماشین هم دست‌بردار نبودم.

گفتم: «بابا، قطار تقریباً تا دم خونه‌م میاد. تازه تو باید چهل دقیقه هم برگردی.»

گفت: «می‌دونم.»

گفتم: «خب، پس چرا اومدی؟»

گفت: «همین‌طوری.»

چند لحظه بعد متوجه یه کیسه کاغذی روی صندلی شدم. توش یه ساندویچ تخم‌مرغ و یه سیب بود؛ دقیقاً همون چیزی که بابا وقتی بچه بودم، برام آماده می‌کرد.

گفت: «می‌دونم توی هواپیما غذا خوردی، ولی گفتم شاید گرسنه باشی.»

ساندویچ رو برداشتم و شروع کردم به خوردن.

بعد از سفرم پرسید. معمولاً تلفن‌هامون بیشتر از چند دقیقه طول نمی‌کشید. من همیشه می‌گفتم همه‌چیز خوبه و اون هم می‌گفت مراقب خودت باش.

اما اون شب چهل دقیقه وقت داشتیم.

از کارم گفتم، از جلسه‌ای که خراب کرده بودم، از همکارم که کمکم کرده بود، از پنجره اتاق هتل که درست بسته نمی‌شد و حتی از شامی که چند شب قبل تنهایی خورده بودم.

بابا گوش می‌داد و سؤال می‌پرسید. حتی از خروجی خونه‌مون هم رد شد، چون هنوز حرف‌هام تموم نشده بود.

وقتی جلوی آپارتمانم رسیدیم، برای آخرین بار گفتم:

«بابا، واقعاً لازم نبود این همه راه بیای. خودم می‌تونستم برگردم.»

دست‌هاش روی فرمون بود. چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

«می‌دونم که خودت می‌تونستی بیای.»

بعد نگاهم کرد و آروم گفت:

«من فقط دلم می‌خواست از سفرت برام تعریف کنی.»

همون لحظه فهمیدم تمام این مدت من داشتم بهش می‌گفتم چطور می‌تونست نیاد، اما اون تمام راه رو فقط منتظر بود که من حرف بزنم.

چند دقیقه دیگه هم توی ماشین موندیم. این بار من از چیزهایی حرف زدم که مدت‌ها بود به کسی نگفته بودم؛ از نگرانی‌هام، از ترس‌هام و از روزهایی که وانمود می‌کردم همه‌چیز خوبه.

صبح روز بعد، بلیت پرواز برگشتم برای ماه آینده رو نگاه کردم.

اول نوشتم: «بابا، لازم نیست بیای دنبالم.»

چند لحظه به جمله نگاه کردم، پاکش کردم و نوشتم:

«بابا، هجدهم وقت داری بیای دنبالم؟ پروازم ساعت هفت می‌شینه.»

خیلی زود جواب داد:

«هفت صبح یا هفت شب؟»

نوشتم: «هفت شب.»

جواب داد:

«باشه. این بار هم برات ساندویچ تخم‌مرغ میارم.»

بعضی پدرها بلد نیستن بگن «دلم برات تنگ شده» یا «دوستت دارم».

عشقشون رو جور دیگه‌ای نشون می‌دن؛ با یه رانندگی چهل دقیقه‌ای در نیمه‌شب، با یه ساندویچ ساده و با سؤالی که شاید بارها تکرار کنن:

«پروازت کی می‌شینه؟»

 

Link on Facebook



MehdiParsnewsAmiri MehdiAmiri.Official

#پدر #دختر #فرودگاه #پیشواز #دلتنگی #رابطه

👍 ❤️ 😂 😮 😢 😡 👎
❤️ 1

دیدگاهتان را بنویسید