حقیقت تلخی که هیچ مادری جرات گفتنش را نداره!

۳۴ سالمه و دو تا بچه دارم که عاشقونه دوستشون دارم، اما گاهی از خودم می‌پرسم: چرا هیچ‌کس درباره قیمت واقعی مادر شدن حرفی نمی‌زنه؟

قبل از بچه، من آدمی بودم با شغل، درآمد، سفرهای یهویی و خلوت خودش. وقتی قرار شد بچه‌دار بشیم، شوهرم قول داد که رسیدن به بچه کار جفتمون باشه اما قول‌ها خیلی زود زیر بار واقعیت له شدن.

کم‌کم تمام جزئیات ریز و درشت خونه افتاد رو دوش من؛ از وقت دکتر و لباس خریدن گرفته تا تنهایی بیدار موندن‌های نصف‌شب. شوهرم بابای بدی نیست، اما زندگی اون بعد از بچه تغییر چندانی نکرد؛ هنوز ورزشش به راهه، سفرهای مجردیش رو می‌ره و وقت آزاد خودش رو داره.

چند روز پیش، وقتی بعد از یه شب بی‌خوابی و سرکله زدن با بچه‌ها، شوهرم خیلی ریلکس اومد و پرسید: خب، امروز چه برنامه‌ای داری؟، ناگهان بغضم ترکید و گفتم: برنامه اینه که من باز هم تنهایی بار همه‌چیز رو بکشم!

اون با تعجب نگاهم کرد و گفت: چی شدی چرا یکداگه قاطی کردی, امروز مل اینکه از شاونه چپ بلند شدی؟!
گفتم : منقاطی نکردم، منم آدمم, مانم میخوام زندگی کنم , حق دارم خسته شم , ماشین که نیستم, خستم از اینکه تمام وجودم زیر نقشِ مادری دفن شده و دلم برای زنی که قبلاً بودم تنگ شده…

عصر همون روز، وقتی بچه‌م رو پام خوابش رفت، غرق در حس عشق شدم. اما واقعیت اینه: یک زن می‌تونه عاشق بچه‌هاش باشه و در عین حال، برای آزادی‌های از دست رفته‌اش عزادار باشه.

شاید این اعتراف تلخ باشه، اما واقعیتیه که خیلی از ما پشت خنده‌ها و خستگی‌های روزمره پنهون می‌کنیم. شما چی فکر می‌کنین؟ آیا حق داریم گاهی از این مسیر خسته باشیم؟

👍 ❤️ 😂 😮 😢 😡 👎

دیدگاهتان را بنویسید