آخرین نرخ ارز آزاد در بازار ایران nerkhe arz, exchange rates in iran
Parsnews Austria Group is in no way engaged in dealing with currencies , this is just a service to inform fellow iranians about the latest developments in the free Exchange…
Parsnews Austria Group is in no way engaged in dealing with currencies , this is just a service to inform fellow iranians about the latest developments in the free Exchange…
Parsnews Austria Group is in no way engaged in dealing with currencies , this is just a service to inform fellow iranians about the latest developments in the free Exchange…
دکتر کوروش خسروی
Dr. Kourosh Khosravi
متخصص ارولوژی و آندرولوژی
Wagramerstraße 147/ Stiege 1/Top 2A
A-1220 Wien
Tel.: 01 202 51 51
دکتر مهرداد داوودی
بعضی ها دوستان، عجیب دوست دارن که حال همه رو بگیرن، مثل همین دوست خود من ناصر خان! بچه بدی هم اصلا نیست ها اما هر وقت هر کی هر…
A list of iranian official translators in Germany with Adress & Telephone numbers
Iranische (persische) Dolmetscher in Deutschland mit Adresse und Telefonnummern
دوستان، لیستی از اسامی مترجمین رسمی ایرانی در شهر های مختلف آلمان را دراین نوشته تقدیم میکنیم که امیدواریم با همکاری دوستان تکمیل تر شود :
بادن وورتمبرگ
ارسالشده در نوشتههای بابی در فوریه 8, 2010 نویسنده: مهدی امیری خدمت شما عرض کنم که پارسال همین موقعها بود داشتم جارو میزدم، ایندفعه نه تو خونه بلکه تو مغازه!…
ارسالشده در نوشتههای بابی در فوریه 8, 2010
نویسنده: مهدی امیری
خدمت شما عرض کنم که پارسال همین موقعها بود، داشتم جارو میزدم، ایندفعه اما نه تو خونه بلکه تو مغازه!
بی ادبی میشه نوبت رسید به دستشویی، جارو رو گرفته بودم میکشیدم به زمین ودر و دیوار.
هر چی آشقال و کاغذ ماغذ و هر چی بود میکشید تو و میبرد.
پشت سیفون، یک طاقچه هست که دستمال توالتها رو اونجا میذارم، وقتی کار به تمیز کردن طاقچه رسید، دیدم یک عنکبوت مثل برق دوید و رفت پشت دستمالا قایم شد!
هیچی نگفتم, اصلا بروی خودم نیاوردم، انگار نه انگار که من اونجا چیزی دیدم!
جوری جارو میزدم که اون بدبخت رو قورتش نده! کارم که تموم شد، جارو رو جمع کردم اما پیش از اینکه از توالت برم بیرون رفتم اون دستمالی رو که طرف پشتش قائم شده بود ورداشتم!
بیچاره مثل بید داشت میلرزید، هیچ راه فراری هم نداشت.
https://youtu.be/ymD9CU43vSg
ارسالشده در نوشتههای بابی در می 12, 2009 واقعا که بعضیها چه رویی داران، نشسته بودم تو مغازه، دیدم تلفن زنگ زد، دوستم بود، گفت، نهار هستی؟ گفتم تنها کاری…