گاهی قوی ترین آدم ها هم کم میارن…

چند روزی بود یه چیز توجهم رو جلب کرده بود.

تو دوربین ها میدیدم که یکی از کارمندهای شرکت، هر روز بعد از تموم شدن ساعت کاری، به جای اینکه مثل بقیه بره خونه، میرفت تو ماشینش می نشست و حدود بیست دقیقه همون جا می موند.

نه با کسی تلفنی حرف می زد، نه چیزی می خوند، نه حرکتی می کرد. فقط ساکت می نشست و به یه نقطه خیره می شد.


اولش فکر کردم شاید مشکلی تو خونه داره. چند روزی گذشت و دیدم نه، این کار هر روزشه.

یه روز دیگه نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. رفتم جلو، به شیشه ماشین زدم و گفتم:

«چرا نمی ری خونه؟ چند روزه می بینم بعد از کار اینجا می مونی.»

نگام کرد، یه لبخند تلخ زد و گفت:

«مهندس، میشه چند دقیقه بشینید؟»

نشستم کنارش.

چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:

«میدونید، وقتی از اینجا میزنم بیرون، تازه یه عالمه مسئولیت دیگه شروع میشه.

باید برم خونه و برای همسرم یه شوهر خوب باشم، برای بچه هام یه پدر خوب و برای پدر و مادرم هم یه پسر که بشه روش حساب کرد.

صبح هم دوباره باید بیام سر کار و اینجا یه کارمند خوب و مسئولیت پذیر باشم.

همه ازم انتظار دارن حواسم به همه چیز باشه. اگه مشکلی پیش اومد، من حلش کنم. اگه کسی ناراحت بود، من آرومش کنم.

اما مهندس، خود من چی؟

منم خسته میشم. منم نگرانی دارم. منم بعضی شب ها نمیدونم با این همه فکر و خیال چیکار کنم.

ولی نمیخوام خانواده ام رو نگران کنم. دلم نمیخواد بچه هام بفهمن باباشون چقدر گرفتاره یا همسرم احساس کنه نمیتونه روی من حساب کنه.

برای همین هر روز بیست دقیقه اینجا می شینم. یه کم به خودم فرصت میدم. با خودم حرف میزنم، فکر می کنم، گاهی حتی فقط سکوت می کنم.

این بیست دقیقه تنها وقتیه که لازم نیست حواسم به حال هیچ کس باشه. لازم نیست قوی باشم. میتونم فقط خودم باشم.

بعدش راه می افتم و میرم خونه، انگار نه انگار که چیزی بوده.»

راستش نمیدونستم چی باید بهش بگم.

همیشه فکر می کردم آدمی که این قدر باانرژیه و هوای همه رو داره، لابد زندگی آرومی هم داره.

اما اون روز فهمیدم خیلی وقت ها آدم هایی که بیشتر از همه بهشون تکیه می کنیم، خودشون جایی برای تکیه کردن ندارن.

ما عادت کردیم از بعضی ها انتظار داشته باشیم همیشه قوی باشن؛ همیشه لبخند بزنن، همیشه مشکلات رو حل کنن و همیشه هوای بقیه رو داشته باشن.

اما یادمون میره که اونا هم آدم ان. اونا هم دلشون می گیره، خسته میشن و گاهی دلشون میخواد یکی حالشون رو بپرسه.

اگه تو زندگی تون کسی رو دارین که همیشه پشتتونه، کسی که بار نگرانی های شما رو به دوش می کشه و نمیذاره کم بیارین، یه بار هم شما ازش بپرسین:

«خودت خوبی؟ تو دلت چی میگذره؟ چیزی هست که من بتونم برات انجام بدم؟»

گاهی همین چند کلمه، بیشتر از هزار تا کمک به آدم می چسبه.

یادمون نره، حتی محکم ترین ستون های زندگی هم گاهی به یه تکیه گاه احتیاج دارن…

 

Link on Facebook

برگرفته از: مهدی بالودان

MehdiAmiri.Official MehdiParsnewsAmiri MehdiViennaAmiri

#خستگی_پنهان #حرف_دل #آدمهای_قوی #زندگی #مهربانی #خانواده #حمایت_عاطفی #قدرشناسی

See less
👍 ❤️ 😂 😮 😢 😡 👎

دیدگاهتان را بنویسید