«مامان… بابا… خواب بد دیدم.»

یه روز دیگه صدای پاهای کوچولو پشت در نمیاد.
امشب خسته‌ای. جات تنگه، خوابت سبکه و صبح هم باید زود پاشی. ولی یه روز تخت دوباره بزرگ و ساکت میشه، اون‌وقت دلت برای همین شبا تنگ میشه: برای دست کوچیکی که پتو رو می‌کشه، برای نفس‌های گرمی که کنار گوشته، برای صدایی که نصفه‌شب میگه: «پیشتون بخوابم؟»
این روزا شاید فقط خستگیش رو حس کنی. ولی چند سال دیگه همین بی‌خوابی‌ها میشن یکی از قشنگ‌ترین خاطره‌هات.
یه روزی میرسه که دیگه کسی از کابوس نمی‌ترسه، یا ترسش رو برای خودش نگه می‌داره. اون‌موقع تو تو تاریکی بیدار می‌مونی و دلت می‌خواد یه بار دیگه در باز بشه.
پس امشب، اگه کسی پشت در وایساده بود، با همه خستگیت پتو رو بزن کنار و براش جا باز کن. تو تنها جایی هستی که ترسش تموم میشه.
🤍 این پست رو ذخیره کن برای شبی که دوباره کسی پشت در وایساده، یا برای مامان و باباهایی بفرستش که این روزا کم می‌خوابن.🌹💖😍
MehdiParsnews.Official MehdiParsnewsAmiri MehdiViennaAmiri
👍 ❤️ 😂 😮 😢 😡 👎

دیدگاهتان را بنویسید