آقا من هر چی می‌کشم از دست این مهر پدریه!😲😲😱

واقعا که این خمیر جادویی اسمش برازندشه، قشنگ سحر و جادو می‌کنه! همونطور که در جریان هستین دوستان، من یکشنبه نون درست کردم، دوشنبه و سه‌شنبه هم اشترودلِ همون خمیر رو جای شما خالی به عنوان ناهار زدم بر بدن و خیلی هم چسبید! 😁😍
قرار بود امروز با دخترم پیتزا بخوریم، اونم باز با همین خمیر جادویی. اما دیشب که ازش پرسیدم کی میای، جوابی نداد. منم پیش خودم گفتم لابد نمیاد دیگه! ساعت ۱۱ بود که نشستم سر سفره و باقیمونده اشترودل دیروز رو تموم کردم؛ اونم باز چسبید! 😎
انگار دخترم دقیقا کمین کرده بود من آخرین لقمه رو قورت بدم تا پیام بده! یهو صدای واتساپ درومد و دیدم نوشته: «ساعت ۱۲:۳۰ ناهار پیتزا پیش بابی!» 😨😱
دلم نیومد بهش بگم ناهار خوردم؛ گفتم اگه بفهمه من باهاش غذا نمی‌خورم، ذوقش کور می‌شه و دیگه نمیاد. کلا چهل دقیقه بیشتر وقت نداشتم؛ فوری دست به کار شدم، خمیر رو از یخچال کشیدم بیرون، سس رو ردیف کردم و خلاصه قصه‌ رو کوتاه کنم، دخترم که رسید، ۱۰ دقیقه بعدش پیتزاهای داغ و برشته روی میز بود! 😱😍😎
تازه اونجا بود که فهمید من قبلا ناهار خوردم. فکر می‌کردم الان ناراحت می‌شه، اما دیدم آقا از خدا خواسته، چشاش برقی زد و گفت: خب خدا رسوند! حالا این پیتزای خوشمزه رو با خودم می‌برم!😨😱
گفتم: تو که همیشه باقیمونده رو می‌بردی!
گفت: آره، ولی این بار پیتزای تو رو هم می‌برم! خلاصه فقط یه قاچ به من داد که مزشو چشیده باشم و بقیش رو براش پیچیدم توی فویل و نایلون، دادم گذاشت تو کیفش و رفت دانشگاه.🌹
خدایی عجب پیتزایی هم شده بود! اون موقع چون سیر بودم، کلی هم خوشحال شدم که داره می‌برتش، اما الان که کم‌کم داریم به لحظات ملکوتی شام نزدیک می‌شیم و نمی‌دونم چی بخورم، تازه دوزاریم افتاده چه اشتباه پدرانه بزرگی مرتکب شدم! 😲😨🙄
ای کاش حداقل دو سه تیکه‌شو برای خودم نگه داشته بودم! 😲😨😱🙄

دیدگاهتان را بنویسید