طوقی
ارسالشده در بهترین نوشتههای بابی آوریل 26, 2010
بچه که بودم خونمون چند تا کفتر داشتیم ، من حقیقتش کفتر باز نبودم اما برادرم که ۲ سالی از من بزرگتر بود، عاشق این کفترا بود، اگه ولش میکردین، شبام پیش کفتراش میخوابید!
تو این ۷-۸ تا کفتر، دوتاشون خیلی با هم بد بودن، هفتهای ۲-۳ بار حسابی کلاهشون میرفت تو هم ، لونه کفترا همیشه خونی بود بسکه این دوتا به همدیگه میپریدن! (بیشتر…)
دو دوتا چارتا
نوشته مهدی امیری آوریل 8, 2010 میگه نشستم حساب کردم, دیدم که اگه من هر روز تو رستوران غذا میخوردم, لباسامو میدادم لباس شویی, یکی میگرفتم خونمو هفتهای دوبار تمیز کنه,…
دادن و گرفتن!
نویسنده: مهدی امیری ارسالشده در نوشتههای بابی فوریه 22, 2010 ما ایرانیها خصلتهای خوبی داریم، یکیشم اینه که وقتی میریم خرید اگه چیزی که خریدیم خوب از آب در بیاد…
رانندگی و برازندگی !
ارسالشده در نوشتههای بابی در مارس 4, 2010
دیشب جاتون خالی با چند تا از بچهها بعد از ماه ها، رفتیم شام بیرون، مردونه البته، بد نبود، مزاحمهای همیشگی نبودن که سرمون غر بزنن و هر کاری بکنیم ازمون ایراد بگیرند! چرا کج میشینی، چرا میخندی، چرا سیگار میکشی، چرا اخمات تو همه، چرا کتتو در آوردی (بیشتر…)
به پیر رسید، به پیغمبر رسید!
نوشته مهدی امیری فوریه 12, 2010
دوست عزیزی چند سال پیش داستانی برام تعریف کرد که بی شباهت به حکایتی که میخوام براتون تعریف کنم نیست، چونکه بامزس، واستون اول اونو میگم بعدم میرم سر داستان خودم!
بله، میگفت تازه از ایران اومده بوده اینجا، همسایهای داشتن که حدود ۸۵-۹۰ سال سنش بوده (بیشتر…)
یارو گفت….
نوشته مهدی امیری در فوریه 6, 2010
خیلی اخماش تو هم بود، با صد من عسل هم نمیشد خوردش، گفتم چی شده رفیق ؟ نبینم اینجور اوضات در هم بر هم باشه، خیلی پریشونی!
گفت میخواستی چی بشه؟ پدرم در اومده، نمیدونم من چه گناهی کردم که اینجوری باید کفارشو پس بدم! (بیشتر…)
……یارو گفت
نوشته مهدی امیری در فوریه 6, 2010
خیلی اخماش تو هم بود، با صد من عسل هم نمیشد خوردش، گفتم چی شده رفیق ؟ نبینم اینجور اوضات در هم بر هم باشه، خیلی پریشونی!
گفت میخواستی چی بشه؟ پدرم در اومده، نمیدونم من چه گناهی کردم که اینجوری باید کفارشو پس بدم! (بیشتر…)
! ویسکی ۲۴ ساله
نوشته Mehdi Amiriدر ژانویه 6, 2010 چند روز پیش جای همگی خالی شام دعوت بودیم،تا ساعت هفت و نیم که سر کار بودم تا برگشتم خونه چیزی حدود ۸ شب شده…
هدیه کریسمس
ارسالشده در نوشتههای بابی در دسامبر 11, 2009
چند هفتهای بود که خانومم ول کن نبود، میگفت بچهها بزرگ شدن باید تختاشونو عوض کنیم، من هم که طبق معمول زورم میاد پول بدم میگفتم ای بابا هنوز اینا میتونن یکی ۲ سالی رو همین تختا بخوابن، یک ذرّه صبر داشته باش من هر هفته از این کارتهای لاتاری میگیرم، هر وقت بردم، هم واسه تو یک دسته گٔل میگیرم و هم تخت بچهها رو هم عوض میکنیم!

میگفت چرت و پرت نگو دیگه بسه (بیشتر…)
- برو به صفحۀ قبلی
- 1
- …
- 89
- 90
- 91
- 92
- 93
- 94
- 95
- …
- 97
- برو به صفحۀ بعدی
