عنکبوت زیبای من با صدای نویسنده داستان مهدی امیری
https://youtu.be/ymD9CU43vSg دوستان, برای اولین بار یکی از داستان های من رو با صدای خودم در یوتیوب گذاشتن, از شما تقاضامندم که نظر موافق و یا مخالف خودتون رو در یوتیوب…
https://youtu.be/ymD9CU43vSg دوستان, برای اولین بار یکی از داستان های من رو با صدای خودم در یوتیوب گذاشتن, از شما تقاضامندم که نظر موافق و یا مخالف خودتون رو در یوتیوب…
اصلا جمعه خوبی نبود, هر کی هم از صبح, وارد مغازه شده بود, رفته تو بود تو اعصابم! خداخدا میکردم که هر چه زود تر اون روز لعنتی تموم شه…
بیست و چند سال پیش بود, دادگاه داشتم با صابخونه و ساعت ٩ باید اونجا میبودم, با وجودی که خیلی زود هم از خونه زده بودم بیرون, از شانس بد…
نویسنده: مهدی امیری 14 در دسامبر 2008 از شما چه پنهون، چند وقتی هست که این شیر لامصب حموم ما چیکه میکنه و خانومم هر روز گیر میده که زنگ…
ناراحت تو مغازه نشسته بودم که در باز شد و حمید وارد شد.

بعد از حال و احوال گفت که امروز یک جورایی حس میکنم که سر حال نیستی!
گفتم والا شنیدم که فلانی از زنش جدا شده!
گفت چرا؟ اونا که خیلی ساله ازدواج کردن، بچم دارن!
گفتم، راستش اینجوری که ما شنیدیم، با یکی دیگه رابطه داشته و خانومشم فهمیده و ازش جدا شده! (بیشتر…)
ارسالشده در نوشتههای بابی در آگوست 14, 2010
دیروز با دخترم تلفنی حرف میزدم, پرسید بابی جن هست؟ میگم جن چیه بابا؟ میگه جن دیگه بچه ها اینجا همش شبا از جن حرف میزنن! میگن هم جن هست…