دیروز با دخترم رفته بودیم رستوران. بعد از ناهار گفت: «بابی، حالا که تو ماریاهیلفرشتراسه (معروفترین خیابون خرید وین) هستیم، میتونیم با هم بریم خرید؟ میخوام یه بلوز بخرم.»
گفتم: «حتماً بابی! چند سالیه با هم خرید نرفتیم. یادت میاد کوچیکتر که بودی، همیشه باید یه تیشرت یا شلوار برات میخریدم؟»
گاهی غر میزدم، اما عاشق اون روزها بودم. حالا, خیلی وقتا , دلم برای اون خرید رفتنها تنگ میشه.
یادم میاد, حتی گاهی, وقتی خودشم نمیگفت، واسه اینکه یادش نره, من بهش میگفتم: نکنه باز منو دوباره ببری تو مغازهها بچرخونی!
شاید میترسیدم یه روزی برسه که دیگه این لحظهها تکرار نشن… ❤️
دیروز خوشحال بودم که دوباره با هم خرید میریم؛ فکر میکردم قراره دوباره مثل قدیما, براش لباس بخریم.
رفتیم توی مغازه اما بهجای اینکه برای خودش چیزی انتخاب کنه، شروع کرد برای من کاپشن انتخاب کردن!
یکی رو دوست داشتم، ولی گفتم: «نمیخوام بابی، فکر کنم من, کاپشنهای آخرمو خریدم!»

این رو با شوخی گفتم، یعنی کمکم دارم به آخرای عمرم نزدیک میشم. اما اصلاً خوشش نیومد و گفت: «بابی، این حرفا رو نزن! این کاپشن خیلی بهت میاد.»
بعد رفتیم قسمت لباسهای ورزشی. چون سر ناهار گفته بودم برای باشگاه شلوار ورزشی و جوراب سفید لازم دارم، اونا رو هم انتخاب کردیم.
وقتی رسیدیم دم صندوق، دیدم با گوشی خودش پول رو پرداخت کرد و گفت:
**«بابی، تولدت مبارک!»** ❤️
خشکم زد! گفتم: «تولد من دو ماه پیش بود! تو با این کار دانشجویی چرا باید برای من لباس بخری؟»
گفت: «موقع تولدت توکیو بودم, نتونستم بهت کادو بدم, از وقتی برگشتم، همش تو این فکر بودم چی برات بخرم. خیلی خوشحالم که بالاخره تونستم.»
راستش نمیدونم چطور اون لحظه رو توضیح بدم…
من سالها برای دخترم لباس خریده بودم؛ همون دختری که باهاش از این مغازه به اون مغازه میرفتم. حالا بزرگ شده بود و اون برای من لباس میخرید.
**یه روز دست دخترت رو میگیری و براش خرید میکنی؛ یه روز میرسه که همون دختر دست تو رو میگیره و برای تو کادو میخره.**
دخترت بزرگ شده، اما برای تو هنوز همون دختر کوچولوییه که دستش رو میگرفتی و میبردیش خرید…
فقط حالا دیگه اون دست کوچولو، دست تو رو گرفته… ❤️🌹
MehdiAmiri.Official MehdiParsnewsAmiri MehdiViennaAmiri
#دختر #پدر #عشق #محبت #تولد #وین #اتریش
