قضیه از اینجا شروع شد که چند روز پیش با دخترم داشتیم از جلوی یک قنادی-نونوایی رد میشدیم، چشمم خورد به این نونهای لایهلایهای که پشت ویترین بود (بعداً فهمیدم اسمش بورک هست). آقا چشمتون روز بد نبینه، ظاهرش بدجوری هوسانگیز بود! یهو پرت شدم به دوران بچگی و اون نون روغنیهای مشتی ایران که از دهات برامون میآوردن… همونایی که معلوم نبود اسمشون فطیره، نون لایهست، چیه؟ ولی هر چی بود، طعمش هنوز زیر زبونمه.
دخترم که انگار فهمیده بود دلم لرزیده، گفت: چی شد بابی؟!
گفتم: این نونا منو برگردوند به ۶۰ سال پیش و بچگیام!
گفت: بیا بریم بابی یه تیکه بگیریم.
گفتم: نه بابا جان، الان نمیخوام.
اصرار کرد: چرا نه؟ خب هوس کردی دیگه، برم بگیرم واست؟
گفتم: نه فدات شم، الان گشنم نیست؛ میترسم رو شکم سیری بخورم به دلم نشینه، اونوقت اون خاطره قشنگ بچگیام تو ذهنم خراب شه!
زنگ زدم بهش تشکر کنم، گفتم: بابایی آخه چرا بیخبر؟ زنگ میزدی، خونه میموندم!
گفت: بابی میخواستم سورپرایزت کنم! با همون نونی که یاد بچگیات انداخته بودت… ناراحت نباش، شاید برات بهترم شد که نبودی، آخه دو تیکه خریده بودم که یکیشم خودم بخورم، ولی چون نبودی سهم خودمم گذاشتم برات تو نایلون، کنار یخچال. حالا چطور بود؟ خوشت اومد؟