میدونستین که پسرام سبزه گره میزنن؟! 


باورتون میشه که منم هر سال, سیزدهبدر, سبزه گره میزدم؟!
البته حقیقتش, من دنبال شوهر نبودم، اما تا آخر این متن همراه من باشید تا بهتون بگم هر سال موقع گره زدن سبزه، آرزوی واقعی من چی بود!

من سیزدهبدر رو هم خیلی دوست داشتم و هم بشدت ازش متنفر بودم. دوست داشتنش که معلومه, تمام ایرانیها این روز رو دوست دارن، بخصوص بچهها که خیلی از اتفاقات این روز برای همیشه در ذهنشون حک میشه. هوای بهاری، گشتوگذار، بازیهای گروهی، خوردن غذا های خوشمزه مختلف که همه با خودشون میاوردن در دشت و صحرا و از همه مهمتر، جمع شدن فامیل و دوست و آشنا و دیدن آدمایی که قبلا نمیشناختی و شروع دوستی ها و آشنایی های جدید.

زمان بچگی و نوجوونی ما که مثل حالا نبود که دخترا و پسرها دو سه تا پیام در اینستا و تیک تاک رد و بدل کنن و بعد هم , دیت در کافیشاپ و رستوران و سینما , مسافرت و…
نه بابا, اونوقتا, از دیت و کراش و دایرکت و فرند و آنفرند خبری نبود.
باورتون میشه که تلفنهای ما هنوز مغناطیسی بود! میخواستی با کسی حرف بزنی، باید یک دسته هندلی رو میچرخوندی تا به مرکز (یا به قول خارجیها اپراتور) وصل شی تا باز ایشون اگه سر حال بود تو رو به دوست و فامیلت وصل کنه!
البته هر چی هم میگفتید، آقای مرکز, میشنید و بعضی وقتا قاطی مکالمه هم میشد و اظهار نظری هم میکرد! 
گاهی که میخواستیم با خاله یا عمه صحبت کنیم، مرکز میگفت: نیست بابا , بیخودی نگیر، رفته دکتر یا رفته خرید … خلاصه همه رو میشناخت و آمار همه رو داشت؛ یک پا گوگل و چتجیپیتی بود واسه خودش!

بله، داشتم از سیزدهبدر میگفتم. این تنها روزی بود که میشد چند تا دختر رو توی دشت و کوه و صحرا دید و چهار کلمه حرف باهاشون رد و بدل کرد, با همون چارتا کلمه هم تا شش ماه شارژ بودیم! مثل حالا نبود که بعد از دو تا پیام در اینستاگرام، درباره اسم بچههاشون با هم مشورت میکنن!
خارج از این مسائل که شاید زیباترین بخش برای تینایجرها بود، توپبازی، ورقبازی، آش و کوکو خوردن, گریل و باربکیو کردن و بازیهای دسته جمعی واقعاً خاطرهانگیز بود. اما حالا میرسیم به خاطره بدش که برای من از همه چیز بدتر بود: روز سیزدهم، آخرین روز تعطیلات بود و فرداش دوباره روز از نو و روزی از نو! مدرسه شروع میشد و باید بازم صبح زود بیدار میشدیم تا بریم چرتوپرتهای معلمها رو گوش بدیم.

من از همون روز اولی که منو گذاشتن مدرسه, از مدرسه بدم میومد، از دبیرستان هم همینطور. حتی دانشگاه هم با اینکه در انگلستان بودم و شرایطش خیلی بهتر بود و بیشتر حال و حول بود تا درس مشق, وقتی فکر میکنم، میبینم اگر نمیرفتم شاید زندگیم شیرینتر میشد!
آها داشت یادم میرفت؛ این معلمهای ما انگار آزار داشتند! نمیتونستن ببینند شاگرداشون خوش باشند. دوست نداشتند بچهها بیدغدغه از وقتشون لذت ببرند. چیکار میکردن؟ میگفتن در تعطیلات عید، کتاب فارسی رو بردارین و از اول تا آخرش رو توی دفتر بنویسین! اسمش رو هم گذاشته بودند کتابنویسی.
خوبی اینکار چی بود, هنوزم من نفهمیدم! دیسیپلین ؟! آزار دادن بچه ها, اسمش دیسیپلینه؟!
این کار به نظر من فقط برای اذیت کردن بود, یک جور شکنجه! نمیخواستند بچه راحت باشه. من هم که تکلیفم روشن بود, هیچوقت این کار رو نمیکردم. از روز اول عید میگفتم «امروز شروع میکنم»، اما آخرش یک بار هم یادم نمیاد کتاب نویسی رو کامل انجام داده باشم. این موضوع همیشه آزارم میداد و شب آخر هم که دیگه حال و احوال من معلوم بود : گریه و زاری و ترس از اینکه فردا معلمه چه بلایی سرم میاره …
من دوستان, برای اولین بار, اعتراف میکنم که هر سال سیزدهبدر، وقتی سبزهها رو گره میزدم، چون تکلیفامو انجام نداده بودم آرزو میکردم معلممون بمیره! 
اما اصلا لازم نیست که نگران باشین, خدا هم, انگار اصلاً به تنها چیزی که گوش نمیداد, آرزو های ما بنده هاش موقع گره زدن سبزه ها بود, نه هیچکدوم از اون دخترای دم بخت تا سال بعدش, شوهری پیدا میکرد و نه من رو از دست هیچکدوم از معلمامون راحت میکرد!
روز بعد عید که برمیکشتیم مدرسه، میدیدیم معلمها همه سورومور و گنده، با چوب در دست منتظرند تا عقدههاشون رو سر ما شاگردهای فلکزده و بی دفاع خالی کنن!






