Amir Nezam Samadabadi امیرنظام صمد آبادی داستان کوتاه و شنیدنی پسرک پزشک

0
(0)

Amir Samadabadi

داستان پسرکی که قرار بود پزشک بشه اما…

“قرار بود من پزشک شوم . یعنی این قرار را با پدرم گذاشته بودیم . قرار بود درسم را خوب بخوانم ‌، بعد در بهترین دانشگاه ایران قبول شوم و پزشکی بخوانم . این قرار مال وقتی بود که اصلا نمی دانستم دانشگاه و کنکور چیست . از برق چشمان پدرم – وقتی از پزشکی حرف میزد – فهمیده بودم باید چیز قشنگی باشد . اما اصلی ترین تصمیم زندگی ام را در 15 سالگی گرفتم . پدرم گفت باید مهندس شوی . مهندسین ارشد محل کارش او را قانع کرده بودند که پول در مهندسی ست . بعد با عجله خودش را به خانه رسانده بود و گفته بود : پسرم پزشکی سخت است ،‌ آخرش هم معلوم نیست تخصصی که میگیری به درد پول در آوردن بخورد یا نه . اما مهندسی خیلی بهتر است ‌، چهار سال درس میخوانی ،‌ می شوی مهندس . یک امضا میزنی و تمام .بعد ماشین های خوشگل و مدل بالا میخری ،‌ خانه های آنچنانی . حتی می توانی در هر شهر یک خانه داشته باشی . این ها را میگفت و لذت می برد . احساس می کرد یک لیموزین مشکلی صفر کیلومتر ایستاده است جلوی خانه مان و دو بادیگارد مشکلی پوش ِ خوش تیپ من را بدرقه خانه کرده اند .
آن زمان اما من عاشق دختری شده بودم که خانه شان روبروی خانه ما بود . درست روبرو . هر شب یک ربع مانده به دوازده بدون اینکه قرار قبلی گذاشته باشیم می آمدیم جلوی پنجره و همدیگر را نگاه میکردیم . هر شب برایش نامه می نوشتم که دوستش دارم و قرار است پزشک مشهوری شوم و برایش یک خانه زیبا و النگو بخرم . بعد که تصمیم بابا عوض شد ‌، تمام نامه ها را پاره کردم و دوباره برایش از مزایای همسر یک مهندس شدن نوشتم و توضیح دادم که مهندس ها خانه ها و النگو های بهتری برای همسرشان می خرند .
هیچوقت قسمت نشد نامه را به او بدهم ‌، چون تا می آمدم تصمیمی بگیرم ‌، قرار هایمان عوض می شد . یک روز راننده اتوبوس می شدم ،‌ یک روز حسابدار . یک روز فوق تخصص قلب می شدم و یکروز مخترع سامانه های موشکی . فکر میکردم قبل از اینکه کسی را دوست بداری باید تکلیف قرارها با پدرت را مشخص کنی . بالاخره وقتی دوست دخترت از تو النگو خواست ،‌ باید بتوانی بگویی چشم . یک روز هم دیدم که دست به دست پسری که حداقل 5 سال از من بزرگتر بود قدم می زند . رگ غیرت ِ شرقی ام باد کرد و آمدم دوباره همه ی نامه ها را پاره کردم و ریختم توی چاه توالت . دیگر هیچوقت پای پنجره نرفتم ،‌ هیچ وقت تلاش نکردم تا بدانم اسمش چیست و با پدرش قرار گذاشته است که چکاره شود . بعد از آن دیگر قراری با پدرم نگذاشتم .نه دکتر شدم و نه مهندس ، نه نابغه ریاضیات و نه تکنسین ماهر اکترونیک . شاعر شدم ‌و تمام زندگی ام با کلمه گذشت .

یک روز کاغذی برداشتم و بزرگ روی آن نوشتم :
یادم باشد قبل از اینکه با پسرم قرار بگذارم که چکاره شود ،‌ به او یاد دهم که خوب عاشق شود ‌، خوب عاشقی کند و بجای النگو و خانه ی زیبا ‌، برای معشوقش قشنگ بخندد ‌و جرات کند که روزی چند بار به او بگوید :‌ دوستت دارم . مهندسی که نداند چگونه باید بگوید دوستت دارم ‌، به درد لای جرز دیوار می خورد . پزشکی که نداند درد دل ِ بی صاحاب ِ معشوق‌اش را چگونه باید دوا کند ‌، آمپول زن هم نیست . بعد نامه را تا کردم و گذاشتم توی صندوقچه ای که نامه های زیادیرا از قبل در دلش جا داده بود.”

نویسنده: #مهدی_صادقی

#کار_شماره_47 #مهدی_صادقی #امیرنظام

این مطلب چقدر مورد پسندتون قرار گرفت؟ 🧡? How useful was this post

! Click on a star to rate it

Average rating متوسط رای ها 0 / 5. تعداد رای ها : Vote count 0

هنوز کسی رای نداده ! No votes so far! Be the first to rate this post

We are sorry that this post was not useful for you!

Let us improve this post!

Tell us how we can improve this post?

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید