Web Analytics Made Easy - Statcounter

کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست

کدخدایی که گمان کرده خدای ده ماست

کدخدا نیست ، خدا نیست ، بلای ده ماست

روزگاری است بگوش همه خواند که خداست

خانه اش در ده ما نیست ، جدای ده ماست

بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست

کدخدا دیر زمانی است که دیوانه شده است

از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده است

خانه را دیده خدا را نه ولی با همه بیگانه شده است

غافل از آنکه خدا در همه جای ده ماست

بینوا بی خبر از حال و هوای ده ماست

همای مستان

*********

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است

خدا را دیده‌ام با کارگر‌ها مهر را می‌‌کاشت ،ایمان را درو میکرد

خدا با باد می‌رقصید و بر روی چمن‌ها میدوید و میدوید از روی شالیزار

خدا با ابر می‌‌گریست اشکهایش را تهی میکرد روی کشت زار روستای ما

خدا با کدخدای روستای ما برادر نیست

خدا از آبشار کوه‌های روستا جاریست

کنار چشمه ی پاکی، من او‌را دیده‌ام با دست‌های ساده و خاکی

خدا هم همچو دیگر مردمان روستا از کدخدا شاکی‌ است

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است

من از این روستای سبزو از این بوی شالی میشوم سر مست

خدا هر جا که بوی گندم و آب و علف باشد در آنجا هست

خدا در روستای ماست

خدا در روستای ما کشاورز است

همای مستان

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.