ما ايرانى ها يك ترسى داريم كه همزاد ما است

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0

يعنى از روزى كه بدنيا ميائيم با ما همراه است. و وقتى خارج از كشور ميائيم اين ترس بيشتر به چشم ميايد، و تا مدتى اذيت مان ميكند، بعد كم كم با زندگى در فرهنگ جديد اين ترس برطرف ميشود. اين ترس يك نگرانى كلى از عدم پيشرفت كارها، احتمال وقوع مشكلات و مسائل پيش بينى نشده، بروز ايراد در سيستم كارى، عدم دريافت بموقع نامه هاى مهم، از دست دادن مهلت هاى مهم، كمبود منابع، بدشانسى، و دهها مورد ديگر است. استرس در چهره مان موج ميزند، نكند فلان اتفاق بيفتد، نكند فلان كس در مورد فلان مسئله فلان جور فكر كرده باشد،،، و بيشتر اين ترسها فارغ از منشأهاى روانى درونى ناشى از زندگى در شرايط نابسامان و لرزان فرهنگى-اقتصادى محلى است كه در آن رشد كرده ايم و بزرگ شده ايم.

 

يكى از كارهايى كه غربى ها كرده اند اين است كه: ترس را بطور كلى از جامعه حدف كرده اند. بچه چهار ساله نميترسد كه اگر در سوپر ماركت دستش خورد به باكس شكلاتها و ريخت كف زمين كسى دعوايش كند، يا اگر روى لبه قفسه ها رفت كسى نگاه بدى به او بكند، همين بچه بزرگ ميشود، بدون احساس گناه. وقتى نوجوان است باب ميلش لباس ميپوشد و مدل مويش را آرايش ميكند، جامعه به بهانه هاى واهى با آدمها درگير نميشود. اين نوجوان رشد ميكند، در دانشگاه هيچ ترسى ندارد، حرفش را و هنرش را ارائه ميدهد، و باز رشد ميكند. ترسى ندارد كه بايد مؤاخذه شود، خودش است، نقش بازى نميكند. عاشق كه ميشود به طرف مقابل ميگويد دوستت دارم، واهمه اى ندارد، اگر فقط بخواهد با او باشد نميگويد دوستت دارم و وانمود نميكند به عشقى كه وجود ندارد. همين دختر يا پسر وارد جامعه ميشود، خودش را نشان ميدهد، مسئوليت ميپذيرد، و وقتى پدر يا مادر شد بچه اش را هم بدون ترس تربيت ميكند.

جامعه اى كه آدمهايش ميترسند جلو نميرود، در جا ميزند. ما اما به بچه ميگوييم: نكن ! اون بالا نرو ! دست نزن ! ندو ! داد نزن ! شوخى نكن ! نگاه نكن ! نوجوان كه ميشود باز به همين شكل، و باز،،، در نتيجه احساس گناه تقويت ميشود، با خودمان فكر ميكنيم ما مقصر هستيم، هميشه اين ترس با ما هست، در خانواده محدود بوده ايم، در مدرسه زده اند توى سرمان، در دانشگاه نگذاشته اند حرفمان را بزنيم، در جامعه مورد توهين و تحقير بوده ايم،،، اين آدمها معلوم است كه رشد نميكنند، اين جامعه معلوم است كه تغيير نميكند.

براى همين است كه با ديدن پليس ميترسيم، انگار خلافى يا جرمى مرتكب شده ايم، موقع سفر انواع دعا و نذر و نياز را بدرقه مان ميكنند انگار قرار است حادثه اى پيش بيايد، در همه كارها استرس داريم، حتى وقتى براى تفريح و خوشگذرانى جايى ميرويم. يك كار معمولى ادارى يا بانكى ميخواهيم انجام دهيم همه اش نگرانيم، نكند به مشكلى برخورم ! و حتى با ترك كشور و ورود به فرهنگ جديد سالها طول ميكشد كه خودت را پيدا كنى، بفهمى كه تو گناهكار نيستى، تو مقصر نبودى، براى حرفهايت، براى عاشقى كردنت، براى نفس كشيدن. تو درست بودى، و خودت قربانى جنگ و تحريم و ركود و،،، همه اينها بوده اى بدون اينكه هيچ تقصيرى داشته باشى

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *