Web Analytics Made Easy - Statcounter

داستان های پدر

دوستان مطلب بسیار قشنگی رو چند روز پیش از رادیو شنیدم که سعی  میکنم براتون بازگو کنم، امیدوارم که شمام خوشتون بیاد!
داستان رو از زبون ایشون تعریف میکنم:
پدرم بسیار خوش صحبت بود و در تمام مجالس مهمانی  عده زیادی دورش جمع میشدن و به حرفاش  گوش میدادن.
یک روز که باز هم داشت  از خاطرتش  برای دوستان تعریف میکرد،  من هم که در اون زمان ١٨-١٩ سالم بود ،  اونجا  بودم  و ساکت در گوشه ای به سخنان پدر گوش میدادم.
همه حضار   با اشتیاق به صحبت هاش  گوش میدادن و از شنیدن خاطرات با مزش  به وجد اومده  بودن و لذت میبردن تا اینکه یکی از من پرسید که چرا تو اینقدر ساکتی و اظهار نظری نمیکنی، مگر تو پسر این پدر نیستی ؟!
گفتم، من هر کدام از این خاطرات را بیش از صد بار شیندم !
پدر از شنیدن حرف من ناراحت شد و پرسید:یعنی همه حرف های من برای تو تکراریست؟!
گفتم :  من همه خاطرات شما را حفظم!
پدر که تا حدی  از این حرف من رنجیده  بود گفت، شاید که  تو اینجوری خیال میکنی!
گفتم، نه، مطمئنم و حاضرم با شما شرط  ببندم که شما هرچی  را شروع کنید من تا آخرشو براتون تعریف کنم!
گفت باشه ، من ٣ تا از خاطراتمو میگم اگر که شنیده بودی ، ٢٠٠ تومان به تو میدم !
پدر ٣ خاطره را شروع کرد و من، بعد از شنیدن اولین جملات، تا آخر  داستان رو براش تعریف کردم!
دست تو جیبش کرد و ٢٠٠ تومان به من داد و گفت، باشه شما بردی!
بعد از مدتی، دوباره  مشغول تعریف کردن داستاناش شد و دوستان هم سرا پا گوش!
یکدفه نگاش به من افتاد  و گفت، تو که هنوز اینجایی!
پرسیدم، میخواستین کجا باشم؟!
گفت، تو مگه نگفتی که این حرفا رو صد دفه شنیدی ؟! پولم که  تو جیبت هست، برو کاری که دوست داری بکن و لذتشو  ببر!
گفتم، بله صد دفه شنیدم، شایدم بیشتر اما دوست دارم هزار دفه دیگم بشنوم و لذت ببرم …..

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. Sadjad گفت:

    آقا مهدی، واقعاً زیبا بود.
    کاش میشد آدم عزیزای ازدست دادشو یه بار دیگه ببینه….

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.