مطالب جالب و خواندنی قسمت پنجم

0
0
دوستان قسمت دیگری به مطالب جالب و خواندنی  پارس نیوز اضافه میکنیم که امیدواریم با همکاری شما عزیزان، مانند دیگر قسمت ها با استقبال هموطنان واقع شود، شما نیز میتوانید مطالب سرگرم کننده و زیبایی را که میخوانید در قسمت کامنت ها با دیگر دوستان به اشتراک بگذارد، لطفا در صورت مشخص بودن منبع،  از ذکر نام نویسنده خود داری نفرمایید!

 

مطالب  جالب و خوندنی قسمت اول!
مطالب جالب و خوندنی قسمت دوم !
مطالب جالب و خوندنی قسمت سوم !
مطالب جالب و خواندنی قسمت چهارم

شما ممکن است این را هم بپسندید

46 پاسخ‌ها

  1. در یکی از صبح‌های سرد دی ماه در سال1390 ، مردی در متروی تهران، ویولن می نواخت.

    او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت. در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.

    بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود.

    ۴ دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین پولش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد.

    ۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت.

    ۱۰ دقیقه بعد:پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد.ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دورمی‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید.

    چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند.

    ۴۵ دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت.

    تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.

    بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند.

    ویولینست، در مجموع 14500 تومان کاسب شد.

    یک ساعت بعد: مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد.

    هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد.

    بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «سَیّد محمّد شریفی» است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.

    او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳۵ میلیون تومان می‌ارزید، نواخته بود.

    تنها دو روز قبل، سَیّد محمّد شریفی در برج میلاد کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط 100 هزار تومان بود.

    این یک داستان واقعی است.

    روزنامۀ همشهری در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که سَیّد محمّد شریفی به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
    سؤالاتیکه بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند: در طول زندگی خود چقدرزیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطرهای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟

    به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آن ها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟

    در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟

    تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا هیجان تبلیغات و قیمت آن؟!)

    و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترینموسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شدهبا یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم، …

    پس: از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت کرده آیم؟

    0

    0
  2. اگر سهراب سپهری در زمان ما دانشجو بود…..

    اهل دانشگاهم

    رشته ام علافیست

    جیبهایم خالیست

    پدری دارم

    حسرتش یک شب خواب!

    دوستانی همه از دم ناباب

    و خدایی که مرا کرده جواب

    اهل دانشگاهم

    قبله ام استاد است

    جانمازم نمره!

    خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست

    من نمیدانم که چرا میگویند

    مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

    و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست

    چشم ها را باید شست

    جور دیگر باید دید

    باید از مردم دانا ترسید!

    باید از قیمت دانش نالید!

    وبه آنها فهماند

    که من اینجا فهم را فهمیدم

    من به گور پدر علم و هنر خندیدم

    0

    0
  3. رضا گفت:

    آدمین عزیز
    نمیدونم این مطلبی رو که گذاشتم جزو مطالب جالب محسوب میشه یا نه؟ و یا اینکه گروه خونیش با گروه خونی این قسمت یکیه یا نه ؟ به نظرم جالب اومد گذاشتمش اینجا ، دیگه خودت ببین اگه به درد نمیخورد پاکش کن

    (یونس عصر جدید )

    آیا امکان پذیر است که نهنگ مردی را ببلعد و آن مرد زنده بماند تا داستان این ماجرای عجیب را تعریف کند ؟

    جواب علمی به این سوال منفی است، اما بواقع پاسخ مثبت است. گزارشات ثبت شده توسط نیروی دریائی بریتانیا روشن می کند که یک دریانور انگلیسی بنام جیمز بارتلی چنین اتفاقی را تجربه کرده است
    جیمر اولین سفر دریائی یا بهتر بگوییم آخرین سفر دریائی خود را به عنوان ملوان در یک کشتی شکار نهنگ بنام ستاره شرق آغاز کرد
    با دیدن نهنگ کشتی سرعت خود را کم کرد و اعظای گروه شکار نهنگ در سه قایق کوچک سوار شدند تا نهنگ را با نیزه های مخصوص شکار کنند. جیمز بارتلی در اولین قایل سوارد بود که به نهنگ نزدیک شد. آنها به آرامی پاروها را از آب بیرون آوردند. قایق ها بقدری به حیوان نزدیک شده بود تا نیزه ها درست به حیوان اصابت کند و کار او را یکسره نماید.
    وقتی ملوانان نیزه ها را در بدن حیوان فرو کردند بسرعت بطرف عقب پارو زدند تا از ضربات خشمگین دم حیوان در امان باشند.
    برای یک لحظه بنظر می رسید که شانس با ملوانان است زیرا نهنگ بزیر آبهای اقیانوس رفت و هیچکس نمی دانست که از کدام نقطه بیرون خواهد آمد. در چنین مواردی این مسئله برای ملوانان حکم مرگ و زندگی است.
    ناگهان آب های اطراف آنها متلاطم شد و قایق بارتلی به هوا بلند شد. نهنگ زخمی دیوانه وار بر آب ضربه می زد و آب ها از خون حیوان قرمز شده بود. بعد از مدتی نهنگ دوباره به زیر آب فرو رفت. قایقی به نجات ملوانان آمد، اما دو نفر از آنها ناپدید شده بودند که یکی از انها جیمز بارتلی بود.
    شامگاه جسد نهنگ مرده چهارصد متر دورتر از کشتی بر روی آب ظاهر شد. ملوانان طنابی را به دور نهنگ محکم کردند و آن را به آرامی به طرف کشتی کشیدند، هوای گرم آنها را وادار می کرد که زودتر نهنگ را تکه تکه کنند. چونکه وسیله ای برای کشیدن این حیوان چند صد تنی به درون کشتی نداشتند. ملوانان با چنگک به جدا کردن قسمت های ضخیم چربی حیوان پرداختند. و این کار بسیار خطرناک بود زیرا اقیانوس مملو از کوسه هائی بود که با استشمام بوی خون به آنجا هجوم آورده بود.
    قبل از ساعت 11 شب ملوانان خسته که در زیر نور فانوس مشغول کار بودند هنگامیکه شکم حیوان را پاره کردند، متوجه شدند که چیزی درون شکم حیوان تکان می خورد. گوئی چیزی دارد نفس می کشد.
    ناخدای کشتی بلافاصله دکتر کشتی را خبر کرد و بعد دکتر با دقت شکمبه حیوان را پاره کرد که ناگهان پای یک انسان با کفش هویدا شد و لحظه ای بعد آنها یکی از ملوانان گمشده را از داخل شکم حیوان بیرون کشیدند.
    باور کردنی نبود… این ملوان جیمز بارتلی بود، که بیهوش شده بود، اما زنده بود. دکتر دستور داد که سطلی از آب دریا به روی بارتلی بریزند تا بهوش آید. دو هفته بارتلی بین مرگ و زندگی در کابین ناخدا بسر می برد. بتدریج بحال طبیعی بازگشت و یکماه بعد قادر بود تعریف کند که چه اتفاقی برای او افتاده بود.
    وقتی قایق ما به هوا بلند شد من به درون آب افتادم و در برابر خودم دهان غول پیکری را دیدم که باز شده بود. فریادی از وحشت کشیدم. او مرا بلعید زمانیکه از میان دندانهای تیز جانور عبور می کردم درد شدیدی را احساس کردم و بعد از میان یک لوله لزج عبور کردم. بسختی می توانستم نفس بکشم، دیگر چیزی نفهمیدم. تا یک ماه بعد که در کابین ناخدا به هوش امدم.
    جیمر بارتلی بمدت 15 ساعت در شکم نهنگ بود و به همین خاطر تمام موهای بدنش ریخت و پوست او به طرز غیر طبیعی سپید شد و تقریبا بقیه عمر خود را نابینا بود.
    پرشکان بی شماری از سراسر دنیا برای معاینه بارتلی می امدند. و درباره تجربه باور نکردی او به بحث و تبادل نظر می پرداختند. اوتا هیجده سال بعد از این ماجرا زنده ماند وبعد از مرگ بر روی سنگ قبرش بطوره مختصر درباره تجربه شگفت انگیز او نوشتند :

    (جیمز بارتلی 1904-1870 یونس عصر جدید )

    0

    0
  4. رضا جان، این فکر کنم دروغ ۱۳ انگلیسی ها بوده! میدونی که اینام روز اول آپریل, دروغ هایی، مثل همون دروغ ۱۳ ما، تحویل ملت میدن! بازم خوب بوده که ننوشته یارو وقتی رفته تو شکم نهنگه، دیده یک دختر خوشگل و ترگل ورگل، چند سالی اونجا زندونی بوده، باهاش ازدواج کرده و الان هم ۲ تا بچه دارن و دارن تو همون شکم نهنگه خوش و خرم زندگی میکنن !شاید اگه نهنگه کشته نشده بود هنوزم داشتن تو شکمش خوش میگذروندن ! 🙄

    0

    0
  5. ندا م گفت:

    ادمین خان من نمیدونم داستان یونس عصر جدید واقعی بود یا نه . فقط همین قدر میدونم که توی این دنیای عجیب ، هیچ چیز غیر ممکن نیست. اون زمان علم و تکنولوژی اینقدرا پیشرفته نبوده که بشه ازش اون بدبخت گزارش تهیه کرد و آزمایشهای پیشرفته انجام بدن که صحت موضوع معلوم بشه و بعدها برای آیندگان هم ثبت بشه . از اونجا که اون ملوان نگون بخت بر اثر تماس با اسید و محتویات معده نهنگ و بخارهای متصاعد شده از سیستم گوارش اون، موهاش ریخته و رنگ پوستش برگشته و نابینا هم شده ، فکر میکنم این ماجرا واقعی بوده . حداقل اگرم چاخان بوده باشه ، منصفانه ساخته شده 😀

    0

    0
  6. رضا گفت:

    آدمین عزیز و ندای گًل
    من هم نمیدونم که این ماجرا واقعیت داره یا نه ؟
    تو یه سایت خوندمش و به نظرم جالب اومد .

    0

    0
  7. رضا گفت:

    :Conceited:
    دیگه این رباعی حکیم فرزانه « عمر خیام » هم به نظرم اومد که جالبه !!

    گویند بهشت و حــورعین خواهد بود
    آنجا می و شیر و انگبین خــواهد بود
    گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
    چون عاقبت کار چنین خـــــواهد بود

    0

    0
  8. Kian گفت:

    اگر يک قورباغه تيزهوش وشاد را برداريد وداخل يک ظرف آب جوش بيندازيد قورباغه چه کار مي کند؟

    بيرون مي پرد!درواقع قورباغه فورا به اين نتيجه مي رسد که لذتي در کار نيست وبايد برود!

    حالا اگر همين قورباغه يا يکي از فاميلهايش را برداريد وداخل يک ظرف آب سرد بيندازيد وبعد ظرف را روي اجاق بگذاريد وبتدريج به آن حرارت بدهيد قورباغه چه کار مي کند؟

    استراحت ميکند…چند دقيقه بعد به خودش مي گويد:ظاهرا آب گرم شده است وتا چشم به هم بزنيد يک قورباغه آب پز آماده است.

    نتيجه اخلاقي داستان!

    زندگي به تدريج اتفاق مي افتد.ماهم مي توانيم مثل قورباغه داستانمان ابلهي کنيم وبه گرمای تدریجی آب عادت کنیم و وقت را از دست بدهيم وناگهان ببينيم که کار از کار گذشته است .همه ما بايد نسبت به جريانات زندگي مان آگاه وبيدار باشيم.

    سوال؟

    اگر فردا صبح از خواب بيدار شويد وببينيد که بيست کيلو چاق شده ايد نگران نمي شويد؟

    البته که مي شويد!سراسيمه به بيمارستان تلفن مي زنيد :الو ،اورژانس ،کمک،کمک ،من چاق شده ام !

    اما اگر همين اتفاق به تدريج رخ بدهد، يک کيلو اين ماه،يک کيلو ماه آينده و…آيا بازهم همين عکس العمل را نشان مي دهيد؟نه!با بي خيالي از کنارش مي گذريد.

    براي کساني که ورشکسته مي شوند ،اضافه وزن مي آورند يا طلاق ميگيرند يا آخر ترم مشروط مي شوند! اين حوادث دفعتا اتفاق نمي افتد يک ذره امروز،يک ذره فردا وسر انجام يک روز هم انفجار و سپس مي پرسيم :چرا اين اتفاق افتاد؟

    زندگي ماهيت انبار شوندگي دارد.هر اتفاقي به اتفاق ديگر افزوده مي شود، مثل قطره هاي آب که صخره هاي سنگي را مي فرسايد.

    اصل قورباغه اي به ما هشدار مي دهد که مراقب شرایطی که به آن عادت می کنید باشيد!

    ما بايد هر روز اين پرسش را براي خود مطرح کنيم :به کجا دارم مي روم؟آيا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشته ام هستم؟ واگر پاسخ منفي است بي درنگ بايد در کارهاي خود تجديد نظر کنيم.

    خلاصه کلام

    شايد اين نکته رعب انگيز باشد اما واقعيت اين است که هيچ ثباتي در کار نيست يا بايد به جلو پيش برويد يا بلغزيد وپايين بيفتيد.

    برگرفته از کتاب ارزشمند آخرين راز شاد زيستن

    نوشته آندره متيوس

    0

    0
  9. ندا م گفت:

    کیان خان مطلبی که اینجا گذاشتی واقعا عالی بود. مرسی

    0

    0
  10. Kian گفت:

    با تشكر از شما ندا خانم عزيز و خوشحال شدم كه مطلب بالا مورد توجه شما قرار گرفت 🙂

    0

    0
  11. رضا گفت:

    داشتم تو محیط نت چرخ میزدم که یه سایت خوب و دوست داشتنی نظرمو جلب کرد
    محتویات سایت عبارت است از موسیقی های قدیمی ، اهنگهای قدیمی ، تیتراز فیلمها و سریالهای قدیمی ، موسیقی های متن برنامه های تلوزیون و رادیو ف تیتراز کارتونهای دهۀ شصد و هفتاد
    خلاصه ، دنیائی از موسیقی ها ی خاطره انگیز که شاید هر کدوم از ما رو به یاد دوران شیرین کوکی بندازه و خاطراتی با اونها داشته باشیم
    من خودم به شخصه محو این سایت شدم و تصمیم گرفتم لینکشو اینجا بذارم که اگه دوستان هم مایل بودن بتونن ازش استفاده کنن !
    http://www.soundsofmychildhood.com/

    0

    0
  12. رضا جان ممنون، بسیار سایت خوبیه، الان نیم ساعتی منو علاف کرد اما حتما بازم میرم ببینم چی داره! دمت خیلی گرم! 🙂

    0

    0
  13. رضا گفت:

    آدمین جان
    من دوسه روزی میشه که شبی یه ساعت میرم تو این سایت و با خاطرات نوجوانی و کودکی خودم کلنجار میرم

    0

    0
  14. رضا گفت:

    پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

    و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

    حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

    پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

    مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما هم داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.

    اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

    پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

    پس از مدتی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم،.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد..مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

    کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما هم داده بود. پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را به آن بازیگر داده است حرف بزنی نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

    .:

    0

    0
  15. بگذر از نی، من حکایت می کنم
    وز جدایی ها شکایت می کنم

    ناله های نی ، از آن نی زن است
    ناله های من ، همه مال من است

    شرحه شرحه سینه می خواهی اگر
    من خودم دارم، مرو جای دگر

    این منم که رشته هایم پنبه شد
    جمعه هایم ناگهان یکشنبه شد

    چند ساعت، ساعتم افتاد عقب
    پاک قاطی شد سحر با نیمه شب

    یک شبه انگار بگرفتم مرض
    صبح فردایش زبانم شد عوض

    آن سلام نازنینم شد “هِلو”
    و انچه گندم کاشتم، رویید جو

    پای تا سر شد وجودم “فوت” و “هِد”
    آب من “وا‌تر” شد و نانم “برد”

    وای من حتی پنیرم “چیز” شد
    است و هستم ناگهانی “ایز” شد

    من که با آن لهجه و آن فارسی
    آنچنان خو کرده بودم سال سی

    من که بودم آنهمه حاضر جواب
    من که بودم نکته‌ها را فوت آب

    من که با شیرین زبانیی‌های خویش
    کار خود در هر کجا، بردم به پیش

    آخر عمری چو طفلی تازه سال
    از سخن افتاده بودم؛ لالِ لال

    کم کمک گاهی “هلو” گاهی “پیلیز”
    نطق کردم؛ خرده خرده؛ ریز ریز

    در گرامر همچنان سر در گُمَمْ
    مثل شاگرد کلاس دومم

    گاه “گود مرنینگِ” من جای سلام
    از سحر تا نیمه شب دارد دوام

    با در و همسایه هنگام سخن
    لرزه می‌افتد به سر تا پای من

    می‌کنم با یک دو تن اهل محل
    گاهگاهی یک «هلو» رد و بدل

    گر هوا خوب است و یا اینکه بد است
    گفتگو در باره‌اش صد در صد است

    جز هوا، هر گفتگوئی نا‌بجاست
    این جماعت حرفشان روی هواست

    بگذر از نی من حکایت می‌کنم
    وز جدایی‌ها شکایت می‌کنم

    نی کجا این نکته‌ها آموخته؟
    نی کجا داند نیستان سوخته

    نی کجا از فتنه‌های غرب و شرق
    داغ بر دل دارد و تیشه به فرق

    بشنو از من بهترین راوی منم
    راست خواهی هم نی و هم نی زنم

    دیدی آخر هر چه رشتم پنبه شد
    جمعه‌هایم ناگهان یکشنبه شد

    0

    0
  16. رضا گفت:

    این هم درد دل آقا خره با مادرش !!

    خری آمد بسوی مادر خویش
    بگفت مادر چرا رنجم دهی پیش

    برو امشب برایم خواستگاری
    اگر تو بچه ات را دوست داری

    خر مادر بگفتا ای پسر جان
    تو را من دوست دارم بهتر از جان

    زبین این همه خرهای خوشگل
    یکی کن نشان چون نیست مشکل

    خرک از شادمانی جفتکی زد
    کمی عرعر نمود و پشتکی زد

    بگفت مادر به قربان نگاهت
    به قربان دو چشمان سیاهت

    خر همسایه را عاشق شدم من
    به زیبایی نباشد مثل او زن

    بگفت مادر برو پالان به تن کن
    برو اکنون بزرگان را خبر کن

    به آداب و رسومات زمانه
    شدند داخل به رسم عاقلانه

    دو تا پالان خریدند پای عقدش
    یه افسار طلا با پول نقدش

    خریداری نمودند یک طویله
    همانطوری که رسم است در قبیله

    خر عاقد کتاب خود گشایید
    وصال عقد ایشان را نمایید

    دوشیزه خر خانم آیا رضایی؟
    به عقد این خر خوش تیپ در آیی؟

    یکی از حاضرین گفتا به خنده
    عروس خانم بهر گل چیدین برفته

    برای بار سوم خر بپرسید
    خر خانم سرش یکباره جنبید

    خران عرعر کنان شادی نمودند
    به یونجه کام خود شیرین نمودند

    به امید خوشی و شادمانی
    برای این دو خر در زندگانی

    0

    0
  17. قشنگ بود رضا جون، ممنونیم از مطالب جالبت. 🙂

    0

    0
  18. رضا گفت:

    ادمین جون
    خواهش و قربونت برم
    اینجا تنها جاییه که میشه احساسات طنز الود درونتو خالی کنی وکمی از روزمرگی های زندگی و فراز و نشیبهای روزگار فاصله بگیری و چند سطر واسه دل خودت بنویسی !

    0

    0
  19. ندا م گفت:

    آقا رضا و ادمین خان ..مطالب هر دوتون بسیار زیبا بودند ..رضا جان داستانه اون مادر و فرزند بسیار زیبا بود حیف ما خیلی وقتا یادمون میره این همه زیبایی و شهرت و ثروت رو کی به آدمها می بخشه و میریم دست جلوی بنده های خدا دراز میکنیم و از اونها خواهش میکنیم که مثلا فلان مشکل رو حل کنند .. کاش خدا رو یادمون نره 🙂 موفق باشید

    0

    0
  20. ندا م گفت:

    این رو که می نویسم یکی از همکاران تعریف کرد و راستش به من خیلی اثر کرد.
    یک شخصی رو می برند به درگاه خدا ..اونجا می بینه سه تا فرشته پشت سه تا میز جداگانه نشستند ..یکی از این فرشته ها که سرش بسیار شلوغ بود و مشغول نوشتن روی کاغذهای بی شماری بود و تند و سریع کاغذها رو میفرستاد نزد خدا.
    فرشته دوم سرش تا حدودی خلوت تر بود و با آرامش بیشتری مطالبی رو روی کاغذهایی مینوشت و میداد دست فرشتگان دیگه که به یک سمت دیگه بفرستند.
    فرشته سوم که واقعا سرش خلوت بود ..دستش رو زیر چونه ش زده بود و هر یک ساعت ، یکی دو خط روی یه کاغذ مینوشت و میفرستاد به پیشگاه خدا.
    طرف پرسید داستان این سه فرشته چیه ؟؟
    گفتند : فرشته اول که اینقده سرش شلوغه داره دعاها و خواهش التماسهای مردم رو به پیشگاه خدا منتقل می کنه ..بنابراین سرش واقعا شلوغه .
    فرشته دوم داره دعاهایی که از طرف خدا اجابت شده رو به سمت زمین هدایت میکنه بنابراین سرش تا حدودی خلوت تره چون خدا هر دعایی رو که اجابت نمی کنه .
    فرشته سوم که دیگه واقعا می شه گفت بیکاره ، وظیفه داره تشکر و قدردانی مردم رو از زمین به خدا منتقل کنه و متاسفانه معلومه مردم وقتی دعاهاشون مستجاب میشه و نیازشون برطرف میشه یادشون میره از اجابت کننده دعا یه تشکر کوچولو بکنند.

    آدم اگه همیشه ایمانش به خدا قوی باشه و بدونه که تا وقتی خدا رو داره نباید از هیچ مشکلی بترسه ..و اگر خدا رو بخاطر حتی کوچیکترین و به ظاهر، بی ارزش ترین نعمتهایی که به ما داده شکر کنیم مطمئنما چیزی از ما کم نمی شه . یادم نمیاد هیچوقت خدا رو بخاطر بارونی که یک صبح بهاری فرستاده ..یا نسیم خنکی که در یک روز تابستونی می وزه ..یا یک گل زیبا که در باغچه خونه مون سر برآورده شکر کرده باشیم 🙂

    0

    0
  21. رضا گفت:

    ندای عزیز
    کاملاً به جا و متین فرمودید
    ما همیشه از خداوند غافلیم ، تمام هوش وحواسمان به بندگان خداست
    فکر میکنیم، آنکه بتواند گرهی از کارهای ما بگشاید یک انسان است
    و گاه گداری پامونو از اینم فراتر میذاریم و احساس میکنیم قدرت مطلق شدیم
    زمانی به یاد پروردگار جهانیان می افتیم که دیگر از تمام انسانها قطع امید کرده باشیم .
    زمانی که کلاس سوم راهنمائی بودم معلمی داشتیم به اسم ” آقای نعمتی ” ، ایشان علوم دینی را تدریس میکردند . اگر زنده است یا مرده خدا بیامرزدش
    همیشه میگفت : بچه ها ، میدونید کی به یاد خدا می افتیم و او را واقعاً درک میکنیم و میفهمیم که تنها او است و بس !؟
    بعد در ادامه خودش جواب میداد و میگفت : تصور کنید سوار کشتی هستید و در میان اقیانوس، طوفانی وحشتناک شما رو احاطه کرده. در همین گیرو دار شما از کشتی به داخل آب می افتید و چون ناخدا، کنترل کشتی را از دست داده قادر به نجات شما نیست و لحظه به لحظه کشتی و سرنشیناش از شما دور و دورتر میشه ، در این موقع هست که بیاد خداوند میفتیم و عاجزانه و ملتمسانه و از اعماق قلبمان فریاد میزنیم : خدایا به دادم برس ! خدایا کمکم کن ! و میدونیم که جز او هیچ داد رسی نداریم !؟به این ادراک میرسیم که فقط اون میتونه نجاتمون بده.
    این حرف اون استاد همیشه یادمه .
    ولی انسانیم و جایز الخطا و فراموش کار ، به محضی که قدرت کوچکی پیدا میکنم همه چی یادم میره. و باز تو در موندگی و بیچارگی به یاد ذات پاکش می افتم !!

    0

    0
  22. رضا گفت:

    نتایج ازدواج آقایان

    قبل از ازدواج : خوابیدن تا لنگ ظهر

    بعد از ازدواج : بیدار شدن زودتر از خورشید

    نتیجه اخلاقی : سحر خیز شدن

    قبل از ازدواج : رفتن به سفر بی اجازه

    بعد از ازدواج : رفتن به حیاط با اجازه

    نتیجه اخلاقی : معتبر شدن

    قبل از ازدواج : خوردن بهترین غذاها بی منت

    بعد از ازدواج : خوردن غذا های سوخته با منت

    نتیجه اخلاقی : تقویت معده

    قبل از ازدواج : استراحت مطلق بی جر و بحث

    بعد از ازدواج : كار كردن در شرایط سخت

    نتیجه اخلاقی : ورزیده شدن

    قبل از ازدواج : دید و بازدید از اماكن تفریحی

    بعد از ازدواج : سر زدن به فامیل خانوم

    نتیجه اخلاقی : صله رحم

    قبل از ازدواج : آموزش گیتار و سنتور و غیره

    بعد از ازدواج : آموزش بچه داری و شستن ظرف

    نتیجه اخلاقی : همدردی با مردها

    قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جیبی از پاپا

    بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم

    نتیجه اخلاقی : مستقل شدن

    قبل از ازدواج : ایستادن در صف سینما و استخر

    بعد از ازدواج : ایستادن در صف شیر و گوشت

    نتیجه اخلاقی : آموزش ایستادگی

    قبل از ازدواج : رفتن به سفرهای هفتگی

    بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه

    نتیجه اخلاقی : امنیت كامل

    0

    0
  23. رضا گفت:

    مردی دیر وقت خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بودبابا یک سوال از شما پرسم؟بله حتما چه سوالی؟بابا شما برای یه ساعت کار چه قدر پول می گرید؟
    مرد با عصبانیت پاسخ داد:این به تو ارتباطی نداره چرا چنین سوالی می کنی؟فقط می خواهم بدانم بگویید برای هر ساعت کار چه قدر می گیرید؟

    اگر باید بدانی خوب می گویم 10دلارپسر کوچک درحالی که سرش پایین بود اهی کشید سپس به مرد نگاه کرد و گفت:می شود لطفا 5دلار به من قرض بدهیدمرد بیش تر عصبانی شد و گفت:اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری سریع به اتاقت برو فکر کن و ببین که چرا این قدر خود خواه هستی؟من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتار های کودکانه وقت ندارمپسر کوچک ارام به اتاقش رفت و در را بستمرد نشست و باز هم عصبانی تر شد چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟

    بعد از حدود یک ساعت مرد ارام تر شد وفکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است شاید واقعا او چیزی بوده که او برای خریدش به 5دلار نیاز داشته است به خصوص اینکه خیلی کم پیش می امد پسرک از پدرش درخواست پول کندمرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کردخواب هستی پسرم؟
    نه پدر بیدارمفکر کردم با تو خشن رفتار کرده ام بیا این 5دلاری که خواست بودی…پسر کوچولو فریاد زد:متشکرم بابابعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در اوردمرد وقتی دید پسر خودش هم پول داشته است گفت:با اینکه خودت پول داشتی چرا بازهم پول خواستی؟

    پسر پاسخ داد:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان هست حالا من 10دلار دارم می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زود تر به خانه بیاییددوست دارم با شما شام بخورم…!

    0

    0
  24. رضا گفت:

    حتماً تا حالا در جای ترول های طنز و خنده دار اینترنتی رو دیدین و شاید دلتون خواسته شمام بتونین ترول درست کنین ؟
    امروز تو نت گشت میزدم که خیلی اتفاقی سایت مرجع ترول های اینتر نتی رو پیدا کردم
    آطریقۀ ساختن ترول رو هم آموزش داده
    من خودم چند تا ترول ساختم ، خیلی حال میده ، فکر کردم شاید دوستا هم خوششون بیاد

    ( اینم سایتش – http://teroll.ir/ )

    0

    0
  25. دویچه وله :آنیتا شرایبر پس از ازدواج با مردی ایرانی در سال ۱۳۴۶ برای ادامه زندگی به ایران نقل مکان کرد. این خاطره به زبان آلمانی منتشر شده و با اجازه کتبی نویسنده برای بازنشر در سایت دویچه‌وله به فارسی ترجمه شده است.

    *این متن صرفا بیانگر نظرات شخصی نویسنده است و الزاما بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های دویچه‌وله نیست. تاریخ انتشار این داستان به زبان اصلی (آلمانی) به سال ۲۰۰۹ باز می‌گردد.

    **************

    با احتساب چندین وقفه حالا نزدیک به ۴۰ سالی می‌شود که در ایران زندگی می‌کنم و هنوز هم کریسمس برایم مناسبت خاصی است. اما در ایران هیچ چیزی که حال و هوای کریسمس را داشته باشد، به چشم نمی‌خورد.

    قدیم‌‌ترها در زمان شاه در ویترین مغازه‌ها کاج‌های تزئین‌شده دیده می‌شد و به مسیحی‌ها شیرینی تعارف می‌کردند. و واقعا هم ترانه‌های کریسمس را می‌شد شنید، مثل ترانه “برف آرام می‌بارد”. آدم کریسمس را کم یا زیاد حس می کرد.

    پس از انقلاب همه این چیز‌ها محو شد. در سال‌های اول هر نوعی از موسیقی ممنوع بود؛ البته به استثنای ترانه‌های انقلابی که اغلب به مارش‌‌های آلمانی شباهت داشتند. جشن و سرور هم می‌بایست از میان برچیده می‌شد، حتی مراسم سنتی نوروز. اما این خواسته با مخالفت مردم روبرو شد که همچنان این جشن را برپا می‌کردند، هر چه باشد، ایرانی‌ها در انجام چنین کارهایی تبحر کامل دارند.

    حال که ۳۰ سال از تاسیس جمهوری‌اسلامی می گذرد و زندگی اجتماعی نیز تغییر کرده، مردم هم بیشتر در خانه می‌مانند. در سال‌های اخیر سریال‌های تلویزیونی زیادی در مورد ابراهیم، موسی و پیامبران دیگر پخش شدند که از آن‌ها خوشم آمده است. حتی متوجه شدم برنامه‌های ایرانی ویژه کریسمس با نشاط تر وعیدانه‌تر از مثلا برنامه‌های کمدی بودند که یک شبکه تلویزیونی آلمانی به مناسب کریسمس پخش می‌کرد؛ برنامه‌هایی که بعد از پنج دقیقه از آنان صرف نظر میکردم، چرا که سطحشان از دید من بسیار پایین بود.

    در سال ۲۰۰۸ برای نخستین بار کریسمس را در شهر دامغان سپری کردم. طبق سنت هر ساله من و شوهرم درخت کاجمان را با هم تزئین کرده بودیم، اما او مجبور شد برای رسیدگی به یک قرار کاری به تهران برود؛ آن هم درست در شب کریسمس!

    وقتی که داشتیم با هم خداحافظی می‌کردیم، ناراحت بودیم و شوهرم برای این‌که من را دلداری بدهد، گفت: «با این حال لطف کن و نذار بهت بد بگذره. برو رستوران هتل و یه غذای حسابی خودتو مهمون کن.» او از روی محبت این حرف را زد، اما در روز کریسمس پی چیز بیشتری بودم تا این‌که فقط غدایی مفصل بخورم.

    در دامغان کلیسایی وجود ندارد، اما نمی‌خواستم به این دلیل از سنت کریسمس ‌چشم بپوشم. در یک تصمیم ناگهانی چادرم را برداشتم، توی کیفم جا دادم و به سمت مسجد راه افتادم. کمی به ظهر، نماز ظهر و وقت اذان مانده بود، چیزی که واقعا می تواند گوشنواز باشد. چادرم را درآوردم و روسری‌ام را رویش گره زدم. من بالاخره یاد نخواهم گرفت که چادرم را چطور به سر کنم که سر نخورد.

    بعد وارد مسجد شدم و به دعاهایی که از روی قرآن می‌خواندند، گوش سپردم. نزدیک به نیم ‌ساعتی طول کشید و پس از آن سکوت همه جا را فراگرفت. از این سکوتی که سراسر وجودم را پر می‌کرد، لذت می‌بردم. انجیل کوچکم را از کیفم درآوردم و مشغول خواندن روایت کریسمس شدم. دعا می‌خواندم و راضی و خرسند بودم. برای من خدا همه جا حضور دارد و فراتر از هر چیزی است.

    بعد از دعا آماده شدم تا به هتل برگردم؛ تنها پنج دقیقه تا آنجا راه است. وارد ساختمان زیبا و تمیز هتل شدم و صاحب هتل که از زور درد دستش را به کمرش گرفته بود، با من سلام و احوالپرسی کرد. پرسیدم: «چی شده آقا جان؟» و شنیدم که قرار است هفته‌ی آینده دیسک کمرش را عمل کنند. همانطور که ایرانی‌ها معمولا وقتی می‌خواهند در چنین شرایطی کلمه‌‌ی محبت‌آمیزی بگویند، من هم قول دادم که برایش دعا کنم. صاحب هتل تشکر کرد و پرسید: «امروز مگر کریسمس نیست؟» جواب دادم: «چرا، برای همین هم من اینجا آمدم تا یک غذای خوشمزه بخورم.»

    در همان زمان می‌خواستم به سمت یک میز بروم که او گفت: «نه، نه! لطفا چند دقیقه‌ای این کنار بنشینید. میزها هنوز آماده نشده‌اند، هر وقت همه چیز چید‌ه شد، صدایتان می‌کنم.»

    با خودم فکر کردم: «چه عجیب، اینجا که این همه میز است و همه هم چیده شده‌اند، پس چرا باید صبر کنم؟» چه بگویم، اینجا ایران است و آدم بیشتر وقت ها غافلگیر می‌شود. در این کشور فردایش هیچوقت به امروزش شباهت ندارد. اما درست همین ویژگی است که همیشه من را جذب خود کرده و باعث شده تا حوصله‌ام سر نرود.

    حدود ۲۰ دقیقه بعد رئیس هتل لنگ لنگان به طرفم آمد و خواهش کرد تا سر میز آماده‌ای بروم که خانمی هم سر آن نشسته بود. از معرفی رئیس متوجه شدم که این خانم همسرش است و او بعد از تلفن شوهرش به سرعت خود را رسانده تا من تنها نباشم. من آن زن را نمی‌شناختم اما حس کردم که زنی مهربان و فروتن است.

    و اما از میزی بگویم که برای ما چیده شده بود! میزی بسیار زیبا که با تعداد زیادی شاخه گل، یک ظرف میوه و یک شاخه درخت کاج تزئین شده بود. آن‌ها همچنین یک شمع بزرگ به رنگ قرمز تیره روشن کرده بودند و یک بسته شکلات به همراه یک کارت تبریک گذاشته بودند که تمامی کارکنان هتل هم زیر آن را امضا کرده و برایم کریسمسی خوش آرزو کرده بودند.

    خوشحالی و تأثر سرتا پایم را فراگرفته بود و نمی‌توانستم حتی یک کلمه بگویم. این حالت واقعا به ندرت به من دست می دهد. تنها کاری که در آن لحظه از انجامش برآمدم نشستن روی صندلی بود. راستش می‌بایست اول از همه به همسر رئیس سلام می‌کردم، اما فراموش کرده بودم. تنها چیزی که می‌دیدم میز آراسته و زحمتی بود که آن‌ها به خود داده بودند تا مرا شاد کنند. می‌دیدم که آن‌ها همه چیز را با چه احترامی نسبت به جشن کریسمس ما درست کرده بودند و محبت و عشق نهفته در کریسمس را در فضا حس می‌کردم. شادی را در چشمان کسانی که به من این هدیه را داده بودند، می‌خواندم و می‌دیدم که چه قدر از شاد کردن من خوشحالند.

    با خودم فکر کردم: «کریسمس این است! این است کریسمس حقیقی!» این زیباترین کریسمس من در عرض ۴۰ سال بود و خدایا شکرت که این تجربه نصیبم شد. تو را شکر، حال به هر اسمی که ترا می‌خوانند: خدا یا الله. سپاس!

    **************

    در مورد نویسنده:

    آنیتا شرایبر در سال ۱۹۴۸ در شهر گخ واقع در ایالت نورد راین وستفالن متولد شد. او پس از آشنایی با همسرش در ایران، در سال ۱۹۶۸ برای زندگی به این کشور نقل مکان کرد. آنیتا شرایبر در زمان حکومت محمدرضا شاه پهلوی به عنوان گوینده اخبار فعالیت داشت. خانم شرایبر هم اکنون صاحب یک درمانگاه فیزیوتراپی در تهران است و خود از سال ۲۰۰۸ در شهر دامغان زندگی می‌کند.

    0

    0
  26. یاد دارم در غروبی سرد سرد

    می گذشت از کوچه ما دوره گرد

    داد می زد کهنه قالی می خرم

    دسته دوم جنس عالی می خرم

    کاسه و ظرف و سفالی می خرم

    گر نداری کوزه خالی می خرم

    اشک در چشمان بابا حلقه بست

    عاقبت آهی کشید بغضش شکست

    اول ماه است و نان در سفره نیست

    اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟

    بوی نان تازه هوشش برده بود

    اتفاقا مادرم هم روزه بود

    خواهرم بی روسری بیرون دوید

    گفت آقا سفره خالی می خرید؟

    0

    0
  27. Kian گفت:

    چرا انقدر نگرانيد؟ …!!!ا

    فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه سالمی يا مريض. اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛ اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا میميری. اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به… جهنم. اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره. 😆

    0

    0
  28. Kian گفت:

    از انیشتین

    هر احمقی می تواند چیزها را بزرگتر، پیچیده تر و خشن تر کند؛ برای حرکت در جهت عکس، به کمی نبوغ و مقدار زیادی جرات نیاز است.
    دست خود را یک دقیقه روی اجاق داغ بگذارید، به نظرتان یک ساعت خواهد آمد.. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید، به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد؛ این یعنی “نسبیت”.
    فرق بین نبوغ و حماقت این است که نبوغ حدی دارد.
    عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم.
    من هوش ِ خاصی ندارم، فقط شدیدا کنجکاوم.
    سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید..
    دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند..
    یکی از قویترین عللی که منجر به ورود آدمی به عرصهء علم و هنر می شود فرار از زندگی روزمره است.
    مثال زدن، فقط یک راه دیگر آموزش دادن نیست؛ تنها راه آن است.
    حقیقت آن چیزی است که از آزمون تجربه، سربلند بیرون آید.
    زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید.

    0

    0
  29. لیگ برتر اعدام
    رضا ساکی

    اجرای حکم اعدام در محل انجام جرم معایب بسیار زیادی دارد. مهم‌ترین عیبش این است که تماشاگران به خوبی نمی‌توانند از صحنه‌ی اعدام فیلم و درس بگیرند. بارها شاهد بوده‌ایم که مردم برای دیدن اعدام از درخت بالا رفته‌اند و یا خودشان را از تیر چراغ برق آویزان کرده‌اند. من خودم خیلی دوست دارم برادرم را برای درس عبرت گرفتن به تماشای اعدام ببرم، ولی متأسفانه می‌ترسم در شلوغی و ازدحام مراسم بلایی سرش بیاید. یکی دیگر از معایب اجرای حکم اعدام در محل انجام جرم این است که از ساعت‌ها قبل از شروع مراسم و تا ساعت‌ها بعد آن خیابان‌های منتهی به محل مراسم مسدود و ترافیک سنگینی در آن ناحیه ایجاد می‌شود. حالا سؤال این‌جاست که بهترین مکان برای اجرای حکم اعدام کجاست؟ پاسخ را باید از دادستان عمومی و انقلاب مشهد پرسید. هفته‌ی گذشته یک مراسم اعدام در ورزشگاه سبزوار و با حضور پرشور تماشاگران برگزار شد. تماشاگرانی از ساعات اولیه‌ی شب از راه‌های دور و نزدیک خود را به ورزشگاه رسانده بودند تا درس عبرت بگیرند. واقعا که باید از این حرکت حمایت کرد.

    به نظر من، همه‌ی اعدام‌ها باید در ورزشگاه‌ها انجام بشود، چون فضای کافی برای نشستن همه هست. همه می‌توانند مراسم را با تمام جزییات تماشا کنند و درس عبرت بگیرند. حتا می‌توان بچه‌های کوچک را برای درس عبرت گرفتن به ورزشگاه برد. اجرای حکم اعدام در ورزشگاه می‌تواند به رونق فوتبال در شهرستان‌ها هم کمک کند. اگر مسابقات فوتبال قبل از اجرای حکم انجام بگیرد، بازی در حضور تماشاگران زیاد انجام خواهد شد. این‌طوری هم بازیکنان از بازی کردن در حضور تماشاگران لذت می‌برند و هم تماشاگران خودشان را برای اجرای مراسم گرم می‌کنند! اجرای حکم اعدام در ورزشگاه‌ها یک کار صددرصد فرهنگی است.

    برخی اعتراض کرده‌اند که چرا در یک محیط فرهنگی ورزشی مراسم اعدام برگزار شده است؟ در پاسخ این دسته از افراد باید گفت که اعدام کردن افراد شرور برای درس گرفتن دیگران است، یعنی ما برخی آدم‌ها را اعدام می‌کنیم تا فرهنگ‌سازی بکنیم! مراسم اعدام یک کار کاملا فرهنگی است. اصلا فرهنگ‌سازی‌ای که در اعدام هست، در هیچ چیز دیگر نیست! ای کاش می‌شد در سینماها و قبل از پخش فیلم هم مراسم اعدام افراد زورگیر و قاچاقچی برگزار کرد. حتا اگر نشد واقعی؛ به صورت نمادین. اتفاقا ورزشگاه بهترین مکان برای اعدام این قبیل اراذل و اوباش است. حتا می‌توان اعدام‌ها را بنا بر نوع جرم رتبه‌بندی کرد و آ‌ن‌ها را میان بازی‌های لیگ برتر و لیگ یک و لیگ دو تقسیم کرد! این را هم بگویم که نه فقط ورزشگاه‌های فوتبال، بلکه ورزشگاه‌های سرپوشیده هم مکان مناسبی برای این کار هستند. مثلا اگر اعدام یک زورگیر در زورخانه انجام شود، می‌شود همان‌جا چالش کرد! و یا اگر در ورزشگاه‌های بسکتبال برگزار شود، دیگر نیازی به چوبه‌ی دار و جرثقیل نیست، تخته و حلقه‌ی بسکتبال هست!

    0

    0
  30. Kian گفت:

    روي ديوار نوشته‌اند: «زيبارويان بي‌وفايند»
    کيست که زيباپسند نيست؟
    اگر قرار بود زيبارويان به هر که اظهار مهر مي‌کند پا بدهند که به جاي «بي‌وفايي» به «هرزه» بودن متهم مي‌شدند.

    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    اگه به اوني که ميخواي نميرسي، آهسته تر برو تا اوني که تو رو ميخواد بهت برسه.
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    گاهي اوقات
    زندگي حواسشو جمع ميکنه ببينه تو چي دوست داري
    تا دقيقا همونو ازت بگيره !
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    با توجه به فارسي وان ، اخيرن به اين نتيجه رسيدم که يکي از خوبياي زن بودن اينه که مطمئني بچه ت ماله خودته !!
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    بعضيا فکر مي کنن خيلي تيزن ….!
    سوزنم تو همين فازا بود نخ رفت توش!!
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    خدايا،
    الودگي ادمها از حد هشدار گذشته!!
    !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    دنيا رو چند روز تعطيل نميکني؟
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    خيلي دوست دارم يکي‌ از معلمام رو در حال خنده تو خيابون ببينم، برم پيشش بگم
    “چيز خنده داري هست بگو ما هم بخنديم ! 👿
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    روزي که به دنيا مياي، همه چيز داري
    پدر، مادر، خانواده، سلامتي،…
    بقيه ي عمرت صرف از دست دادن همين ها مي شه…..
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    قحطي عجيبي ست
    نه تويي هست که بماند
    نه باراني مانده که ببارد
    نه کلمه اي خيال دارد بيايد
    – – – – – – – – – – – – – – – – – –
    شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
    هر لحظه به دام دگري پــا بستي
    گفتا شيخا هر آن چه گويي هستم
    آيا تو چنان که مي نمايي هستي ? !!!

    دروغ

    روزی دروغ به حقیقت گفت :

    مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم

    حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد .

    آن دو با هم به کنار ساحل رفتند
    وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد .

    دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت .

    از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است .
    اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود… 🙁

    0

    0
  31. Kian گفت:

    جایزه نوبل معتبرترین جایزهٔ علمی است که به یک دانشمند تعلق می‌گیرد. جایزه نوبل در سال ۱۸۹۵، به وصیت کارخانه‌دار و شیمیدان سوئدی، آلفرد نوبل که بیشتر او را به دلیل ابداع دینامیت می‌شناسند، پایه‌گذاری شد.

    ۱ – خوب شما می خواهید جایزه نوبل را ببرید؟ این قوانین را باید بدانید

    شما نمی توانید خودتان را نامزد دریافت جایزه نوبل کنید، شخص دیگری باید شما را نامزد نوبل کند. شما باید برای نامزدی در قید حیات باشید. اگر شما نامزد دریافت جایزه شدید، شما متوجه آن نخواهید شد مگر اینکه جایزه نوبل را ببرید. هرساله بیش از ۲۰۰ نامزد در رشته های مختلف انتخاب خواهند شد.

    ۲ – جایزه نوبل اقتصادی در واقع یک نوبل واقعی نیست

    اصل جوایز نوبل متشکل از ۵ جایزه است: نوبل فیزیک، نوبل شیمی، نوبل پزشکی، نوبل ادبی و نوبل صلح. اما از سال ۱۹۶۸ به بعد، جایزه ششمی هم به این جوایز اضافه شد. بانک مرکزی سوئد به مناسبت سالگرد سی صدمین سال تاسیس، هزینه جایزه جدیدی را به بنیاد نوبل اهدا کرد تا نوبل اقتصادی هم بوجود آید.

    ۳ – ماهاتما گاندی هیچ گاه نوبل نبرده است

    از سال ۱۹۳۷، گاندی ۵ بار نامزد دریافت جایزه نوبل شد. آخرین نامزدی او چند هفته بعد از ترور او در ژانویه سال ۱۹۴۸ صورت گرفت. در آن سال جایزه صلح نوبل به هیچ شخصی تعلق نگرفت، چرا که کمیته در آن زمان اعلام کرد هیچ شخص مناسب زنده ای برای دریافت جایزه طلح نوبل وجود ندارد.

    ۴ – برای خانواده کوری، دریافت جوایز نوبل امری خانوادگی بوده است

    در سال ۱۹۰۳ ماری کوری به عنوان اولین زن به همراه همسر خود پیر کوری جایزه نوبل فیزیک را بردند. هشت سال بعد ماری دومین جایزه نوبل را خودش به تنهایی و در شیمی برد. در سال ۱۹۳۵ ایرن، دختر ماری و پیر، جایزه نوبل شیمی را با همسرش فردریک ژولی اشتراکی برد. در سال ۱۹۶۵ هنری لابوسه، داماد ماری و پیر جایزه صلح نوبل را از آن خود کرد.

    ۵ – همسر سابق آلبرت انیشتین پول جایزه نوبل انیشتین را دریافت کرد

    همسر اول انیشتین میلوا ماریک – Mileva Marić خود یک دانشمند بود که بعد از ازدواج با آلبرت در سال ۱۹۰۳ خود را مشغول بزرگ کردن دو پسر خود کرد و از علم دست کشید. در سال ۱۹۱۴ انیشتین خانواده خود را ترک کرد و به برلین رفت. دو سال پیش از این اتفاق، انیشتین و دختر عمویش السا رابطه خود را با هم آغاز کرده بودند که بعد از آن انیشتین میلوا را تحت فشار قرار داد تا طلاق بگیرد. بعد از ۵ سال درگیری، آنها به این نتیجه رسیدند که انیشتین با دریافت هر جایزه نوبلی، پول آن را به دو پسر خود بدهد. میلوا این مسئله را پذیرفت و پس از دریافت جایزه نوبل در سال ۱۹۲۲ در زمینه فیزیک، انیشتین پول آن را به همسر سابق خود منتقل کرد.

    ۶ – چند نفر از قبول نوبل سر باز زدند

    این اتفاق نادر بوده اما افتاده است. در سال ۱۹۶۴ ژان پل سارتر از دریافت نوبل ادبی سرباز زد. در سال ۱۹۷۳ لِ دوک تو رهبر کمونیست ویتنام بصورت مشترک جایزه نوبل را با هنری کیسنجر برای پیمان صلح پاریس دریافت کردند. کیسنجر جایزه را پذیرفت اما تو این جایزه را نپذیرفت چرا که معتقد بود هیچ صلح واقعی میان آنها بعد از جنگ ویتنام بوجود نیامده است. بوریس پاسترناک نویسنده رمان دکتر ژیواگو هم در سال ۱۹۵۸ جایزه ادبی نوبل را تصاحب کرد اما به خاطر فشار دولت شوروی نتوانست آن را قبول کند.

    ۷ – تنها ۴۳ از برندگان نوبل زن بوده اند

    از سال ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۲، تعداد ۸۶۳ نفر برنده جایزه نوبل شده اند که تنها ۴۳ نفر از آنها زن بوده اند. بیشتر جوایز زن ها مربوط به جوایز نوبل صلح بوده است.
    خانم شیرین عبادی نخستین ایرانی و همچنین نخستین زن مسلمان بود که برنده جایزه صلح نوبل شد. ۱۶۵ نفر از جمله شیرین عبادی نامزد دریافت این جایزه بودند.

    کمیته‌ها و مؤسساتی که جزو هیات انتخاب جوایز هستند اغلب نام برندگان را در ماه اکتبر اعلام می‌کنند. این جوایز در یک مراسم رسمی که در ۱۰ دسامبر یعنی سالگرد درگذشت آلفرد نوبل برگزار می‌شود به برندگان اهدا می‌شوند. مراسم جایزه صلح نوبل از ۱۹۰۵ تا ۱۹۴۶ در موسسه نوبل نروژ، پس از آن در ابتدا در دانشگاه اوسلو و از سال ۱۹۹۰ در عمارت شهرداری اوسلو برگزار شده‌است. سایر مراسم‌های اهدای جوایزاز سال ۲۰۰۵ در سالن کنسرت استکهلم برگزار شده‌اند. هر سال هر یک از جوایز حداکثر به سه نفر اهدا می‌شود. هر جایزه عبارتست از یک مدال طلا، یک دیپلم افتخار و مبلغی پول. در حال حاضر مبلغ اهدایی در حدود ۱۰ میلیون کرون سوئد (اندکی بیش از یک میلیون یورو یا ۱/۳ میلیون دلار ایلات متحده) می‌باشد. اصولا اهدای این مبلغ با این هدف صورت گرفته‌است که برندگان نوبل، به دور از فشار تامین هزینه‌ها، به کار و پژوهش ادامه دهند. اما واقعیت اینست که بسیاری از برندگان، پیش از دریافت این مبلغ بازنشسته می‌شوند. اگر در یک گروه دو نفر برنده شوند، مبلغ نام‌برده میان دو نفر نصف می‌شود. اگر شمار برندگان سه نفر باشد، کمیته اهدای جوایز مختار است که این مبلغ را بطور برابر میان سه نفر تقسیم کرده یا اینکه به یک از برندگان یک‌دوم و به هر یک از دو نفر دیگر یک‌چهارم مبلغ مذکور را اهدا کند. معمولاً دریافت‌کنندگان این مبلغ، آن‌را برای اهداف علمی، فرهنگی یا انسان‌دوستانه، وقف می‌کنند.

    ماری کوری؛ اولین کسی که دو بار برنده جایزه نوبل شد

    آلفرد نوبل در طول زندگی‌اش چندین وصیت‌نامه نوشت. آخرین وصیت‌نامه وی در ۲۷ نوامبر سال ۱۸۹۵ اندکی بیش از یکسال قبل از مرگش نوشته شد. او در ۲۷ نوامبر سال ۱۸۹۵ وصیت‌نامه مذکور را در باشگاه سوئد-نروژ پاریس امضا کرد. اختراع نوبل مستقیما در ساخت مواد منفجره مورد استفاده قرار گرفت و او از استفاده نظامی از اختراعش به شدت ناراحت بود. گفته می‌شود درآن زمان، یک روزنامه فرانسوی به مناسبت مرگ لودویگ برادر نوبل، به اشتباه یک اعلامیه‌های درگذشت کودکان را به چاپ رساند و در آن آلفرد نوبل را «سوداگر مرگ» لقب داد؛ نوبل با خواندن این مطلب تصمیم گرفت که آخرین وصیت‌نامه خود را بنویسید. بر اساس این وصیت‌نامه، نوبل ۹۶ درصد از ثروت خود را به پایه‌گذاری مراسم اهدای پنج جایزه اختصاص داد:

    کلیه دارایی‌های نقدشدنی اینجانب باید صرف امور زیر شود:

    این سرمایه باید توسط مجریان وصیتنامه اینجانب، برای خرید اوراق بهادار مطمئن سرمایه‌گذاری شود تا از سود آن هر ساله به افرادی که در سالهای آینده به حال بشریت بهترین بهره‌ها را به ارمغان می‌آورند جوایزی اعطا شود. سود حاصل از سرمایه مذکور باید به پنج قسمت مساوی تقسیم شده و به پنج مورد زیر اختصاص یابد: یک قسمت به شخصی که به مهمترین کشف یا اختراع در زمینه فیزیک دست زده باشد؛ یک قسمت به شخصی که به مهمترین کشف یا پیشرفت در زمینه شیمی دست زده باشد؛ یک قسمت به شخصی که به مهمترین کشف در زمینه فیزیولوژی یا پزشکی دست زده باشد؛ یک قسمت به شخصی که در عرصه ادبیات بارزش‌ترین اثر را با گرایشی آرمان‌گرایانه خلق کرده باشد؛ و یک قسمت به شخصی که برای ایجاد برادری در میان ملت‌ها و انحلال یا کاهش نیروهای نظامی یا برگزاری یا حمایت از همایش‌های صلح‌طلبانه بزرگترین و بهترین کار را انجام می‌دهد.

    جوایز فیزیک و شیمی باید توسط فرهنگستان علوم سوئد؛ جوایز فیزیولوژی و پزشکی توسط موسسه کارولین در استوکهلم؛ جوایز ادبیات توسط فرهنگستان استوکهلم و جوایز قهرمانان صلح توسط کمیته‌ای که توسط استورتینگ انتخاب شده اهدا شوند. خواسته آشکار من اینست که در اهدای این جوایز، ملیت شخص مورد توجه قرار نگیرد تا صرفنظر از آنکه او اهل اسکاندیناوی است یا نه، شایسته‌ترین فرد این جایزه را دریافت کند.

    معروف است که نوبل بعلت خصومتی که با یک دانشمند ریاضی داشت جایزه ریاضی تعیین نکرد. اگرچه وصیت‌نامه نوبل بنیانگذار این جوایز بود، اما طرح او کامل نبود وبه دلیل پاره‌ای موانع ۵ سال طول کشید تا بنیاد نوبل تاسیس شود در ۱۰ دسامبر سال ۱۹۰۱ اولین جوایز نوبل اهدا گردند.

    0

    0
  32. بسیار خوندنی و جالب بود کیان عزیز، دست گلت درد نکنه.

    0

    0
  33. Kian گفت:

    به نهضت منسوخ کردن روبوسی های غیر بهداشتی ملحق شوید!

    انفلوآنزا بیماری دردآوری است که نه تنها روزها انسان را خمیر کرده و زمین گیر می کند بلکه می تواند در بدترین حالت منجر به عود بیماریهای دیگر و مرگ انسان شود. خطر مرگ بدنبال ابتلا به بیماری انفلوآنزا بویژه برای سالمندان و همچنین مبتلایان به برخی بیماریهای مزمن آنچنان زیاد است که در مواردی حتی توصیه می شود در اوج اپیدمی از بیرون رفتن از خانه و تماس دیگران خودداری ورزند.

    هیچ کسی مایل به ابتلا به بیماری دردآور انفلوآنزا نیست اما زمانی که به آن دچار می شود در می یابد که با اندکی تغییر روش زندگی قادر می بود جلوی ابتلای خود به آن را بگیرد.

    بخشی از بزرگترین برنامه خبری تلویزیون ملی سوئد (اکتوئلت) در شب گذشته به این بیماری ویروسی زمستانی پرداخته است. در این رپرتاژ خبری آمده که بر اساس یک تحقیق علمی کاملا جدید که توسط محققین دانشگاه آریزونا در آمریکا بعمل آمده کافی است که تنها یک فرد سرماخورده بجای ماندن در منزل و استراحت, به محل کار خود برود تا ویروس سرما خوردگی تنها در مدت چند ساعت و تا قبل از فرا رسید ساعت ناهار در بخش وسیعی از آن محل کار پخش گردد.

    بر اساس این تحقیق علمی و برخلاف آنچه که تصور می شود این سرفه و عطسه فرد بیمار نیست که بیشترین خطر سرایت به بیماری را ایجاد می کند بلکه تماس بدنی با فرد بیمار و نیز تماس با نقاطی که فرد بیمار قبلا آن را لمس کرده مهمترین روش های سرایت ویروس به بدن یک فرد سالم است.

    بر اساس این تحقیق علمی آلوده ترین نقاط به ویروس بیماری در محل های کار از جمله گوشی تلفن, صفحه کلید و موش کامپیوتر, دستگیره درها, دستگیره یخچال ها و ماشین کپی برداری هستند.

    تماسهای بدنی کاملا غیر ضروری
    برخی ملل آسیایی جهت درود گفتن و ادای احترام به یکدیگر هر دو دست خود را به هم چسباینیده و در مقابل فرد مقابل خود میگیرند و به این صورت بدون هر گونه تماس بدنی به یکدیگر سلام گفته و ادای احتارم میکنند. این نوع از فرهنگ ادای احترام از جمله منجر به جلوگیری از آلودگیهای ویروسی و در نتیجه سرایت بیماریهای مختلف می شود.

    در سوئد تماس بدنی بین افراد تقریبا محدود است. افراد بهنگام صحبت با یکدیگر زیاد به هم نزدیک نمی شوند و حتی دست دادن مابین رفقا و اشخاصی که یکدیگر را می شناسند چندان مرسوم نیست. چنانچه به حیاط یک دبیرستان یا دانشگاه سوئدی نگاه کنید متوجه می شوید که دوستان و همکلاسیها بهنگام ملاقات یکدیگر تنها به سلام لفظی بسنده کرده و با هم دست نمی دهند. بوسیدن کودکان در سوئد بهر شکلی بطور کلی منسوخ است و در صورت انجام می تواند حتی به اعتراض سرپرست کودک منجر شود.

    بسیاری از سوئدیها و بویژه شاغلین در بخش درمانی این کشور که بیشتر در معرض خطر قرار دارند مایلند که شیوه دست دادن و تماس بدنی فیزیکی جهت شروع آشنایی را کاملا منسوخ کرده و تنها به سلام و درود گفتن لفظی قناعت ورزند. چنانچه در سالهای اخیر به بخش درمانی سوئد مراجعه کرده باشید حتما متوجه شده اید که پزشکان و دیگر کارکنان اینگونه مراکز بندرت با مراجعین دست می دهند و تنها در صورتی که مجبور باشند و مراجعه کننده دست خود را بسوی آنها دراز کرده باشد با اکراه با فرد دست می دهند و سپس دست خود را با الکل تمیز می کنند. آنهایی که جرات بیشتری دارند محترمانه به مراجعه کننده می گویند که بدلایل بهداشتی ترجیح می دهند که با مراجعه کنندگان تماس بدنی نداشته باشند.

    روبوسیهای شالاپ شولوپی, آبدار, و البته غیر بهداشتی!
    هنگامی که یاسر عرفات رهبر وقت “سازمان آزادیبخش فلسطین” جهت یک دیدار رسمی به استکهلم سفر کرده بود روزنامه های سوئدی نوشته بودند که به وی از طریق پروتوکول های تشریفاتی وزارت امور خارجه بصورت محترمانه گوشزد شده است که در سوئد خبری از “بوسه های آبدار” نخواهد بود و نمی بایست در دیدار با دولتمردان این کشور مورد استفاده قرار گیرد. و جالب این که یاسر عرفات برخلاف شیوه مرسوم خود در هنگام دیدار با دولتمردان سوئد تنها به دست دادن بسنده نمود و بوسه های آبدار و مشهور خود را در سوئد به کسی هدیه نداد.

    روبوسیهای غیر ضروری و غیر بهداشتی که عموما در میان اعراب, ملل خاورمیانه و از جمله ایرانیان رایچ است نقشی اساسی در پخش آلودگیهای ویروسی ایفا می کنند. بسیاری از ایرانیان حتی قلبا مایل به استفاده از این روش غیر بهداشتی در دیدارها و میهمانیها نیستند اما بواسطه فشار فرهنگی با اکره آن را تحمل می کنند.

    اما شاید زمان آن فرا رسیده که ایرانیان نیز بوسه های “یاسر عرفاتی” را از فرهنگ خود زدوده و تنها به ادای احترام لفظی و در نهایت دست دادن با یکدیگر بسنده کنند. اگر مایلید از شر این روبوسیهای غیر ضروری و البته غیر بهداشتی در میهمانیها و مجامعه ایرانی راحت شوید از همین امروز به نهضت “منسوخ کردن روبوسیهای غیر بهداشتی ” ملحق شوید و با ارسال این مقاله به همه دوستان و اطرافیان خود و به اشتراک گذاشتن آن در فیس بوک رسما اعلام کنید که از این پس در دیدارها خبری از “بوسه های آبدار یاسر عرفاتی” نخواهد بود و عشق و علاقه و محبتتان از طریق چهره ای شاد و متبسم, درود و سلامی لفظی و دست دادن به آنان ابراز خواهد شد.

    0

    0
  34. Kian گفت:

    مهدی جان متاسفانه فرستادن پست جديد در قسمت جوكها امكان پذير نيست و اميدوارم كه هرچه زودتر اين مشكل را برطرف كنی !

    0

    0
  35. Kian گفت:

    1. سامانه استعلام لحظه ای قبض های پرداختی :
    http://tax.tehran.ir/Default.aspx?tabid=70

    2. دریافت آخرین صورتحساب گاز :
    http://www.nigc.ir/Site.aspx?ParTree=111914&LnkIdn=30052

    3. دریافت آخرین صورتحساب همراه اول :
    http://billing.mci.ir/billing

    4. سامانه پرداخت عوارض شهرداری (نوسازی) :
    http://tax.tehran.ir/Default.aspx?tabid=75

    5. سامانه خرید بلیط هواپیما (هما) :
    http://ebooking.iranair.com/cgi-bin/Homa.dll/Order

    6. سامانه خرید بلیط هواپیما (آسمان) :
    http://217.219.68.42/

    7. سامانه خرید بلیط اتوبوس :
    http://sseb.nirasoftware.com/cgi-bin/nrsweb.cgi/signin

    8. سامانه خرید بلیط قطار :
    http://ticket2.raja.ir/login.aspx?ReturnUrl=%2f

    9. خرید اینترنتی شارژ برای تلفن همراه :
    http://charge.pec.ir/Forms/Main/HomePage.aspx

    10. سامانه خرید و پرداخت اینترنتی شرکت تجارت الکترونیک پارسیان :
    http://pec.ir/Forms/EShops/EShopsPage.aspx

    11. سامانه رزرو هتل :
    http://www.hotelyar.com/

    12. لیست پزشکان زن متخصص :
    http://www.women.gov.ir/pages/profession.php

    13. سامانه خدمات اینترنتی شرکت مخابرات استان تهران :
    http://www.tct.ir/?siteid=1&pageid=241

    14. سامانه مشاهده سوابق بیمه تامین اجتماعی :
    http://www.tamin.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=3&Id=1174

    15. سامانه ثبت نام بیمه تامین اجتماعی :
    http://www.tamin.ir/NSite/FullStory/News/?Serv=28&Id=1122

    16. سامانه ورود و ویرایش اطلاعات هدفمندی یارانه ها :
    http://www.refahi.ir/

    17. سامانه خدمات الکترونیک نیروی انتظامی :
    http://epolice.ir/page.php?21

    18. سامانه پیام کوتاه دریافت خلافی خودرو :

    بدین منظور:
    ابتدا پشت کارت ماشین خود را ملاحظه کنید. در پشت این کارت ، یک کد 17 رقمی به شکل عمودی حک شده است. این کد با IR شروع میشود.
    اکنون شما میبایست این کد را به شماره 30005151 از طریق SMS ارسال کنید.
    پس از چند لحظه مقدار جریمه ماشین و تعداد دفعات آن برای شما ارسال میشود.
    دقت داشته باشید که در هنگام تایپ کد 17 رقمی فاصله لازم نیست.
    VIN چیست ؟ در سایت اطلاع رسانی پلیس+10 کد 17 رقمی پشت کارت خودرو به این نام ذکر شده است . که بر اساس توضیحات فوق می توانید خلافی خورد خود را از طریق سرویس پیام کوتاه استعلام نمائید.

    19. پیگیری کارت سوخت از طریق sms :

    تمامی مالکان خودرو و موتورسیکلت برای آگاهی یافتن از آخرین وضعیت کارت هوشمند سوخت خودرو، کافی است شماره پلاک خودرو خود را از طریق ساختار ارائه شده توسط پیام کوتاهSMS به شماره 30005150 ارسال کنند و در صورتی که قالب و ساختار مشخص شده در نوشتن شماره پلاک در پیام کوتاه رعایت شود راهنما به طور خودکار در همان لحظه پاسخ خواهد داد.

    * انواع پلاک‌ها

    پلاک‌های ایران دارای دو قسمت شماره و عدد سریال است و برای ارسال پلاک، این دو قسمت به ترتیب در پیام کوتاه نوشته و بین آن‌ها خط تیره درج می‌شود.
    عدد سریال – شماره پلاک

    ‌پلاک‌های لیزری و قدیمی دارای سه قسمت شماره، شهر سریال و عدد یا حرف سریال هستند. برای ارسال شماره پلاک، این سه قسمت به ترتیب در پیام کوتاه نوشته می‌شود و بین آن‌ها خط تیره درج می‌شود.
    بعضی از پلاک‌ها نیز صرفاً دارای دو قسمت شماره و شهر سریالی هستند.

    در روش نوشتن پلاک، ابتدا باید قسمت اول شماره پلاک‌ نوشته ‌‌شود. برای این کار ابتدا یک حرف لاتین برای تعیین نوع پلاک نوشته می‌شود که نشانه نوع پلاک مورد نظر در جدول شماره 1 منتشر شده است.
    پس از نشانه نوع پلاک، شماره پلاک و حرف بین شماره‌ها نوشته می‌شود که برای هر یک از حروف یک حرف لاتین، انتخاب شده است که‌ نشانه معادل حرف لاتین در جدول شماره 2 منتشر شده است.
    پس از نوشتن شماره‌های یاد شده باید شهر سریال پلاک نوشته شود که برای نوشتن شهر باید کد آن شهر را نوشت.
    آخرین مرحله مربوط به نوشتن عدد و یا حرف سریال پلاک است که این کار نیز با نوشتن عین عدد انجام می‌شود که پس از ارسال این شماره‌ها بلافاصله ‌آخرین وضعیت کارت سوخت خودرو از طریق sms برای متقاضی ارسال می‌شود.
    به عنوان مثال: پلاک ایران (شخصی) به شماره 345 ب 12 – ایران 67 به صورت I 12 B 345-67 و پلاک لیزری شخصی به شماره مشهد 345 ب 12 به صورت S12 B 345 – 0511نوشته می‌شود.

    جدول شماره 1 :
    ردیف:1 | نوع پلاک: ایران | کاربری پلاک: شخصی، عمومی، دولتی و تاکسی | نشانه: L
    ردیف:2 | نوع پلاک: لیزری | کاربری پلاک: شخصی (پلاک سفید) | نشانه: S
    ردیف:4 | نوع پلاک: قدیمی | کاربری پلاک: دولتی (پلاک آبی) | نشانه: D

    جدول شماره 2 :
    حروف فارسی: الف | نشانه: A
    حروف فارسی: ب | نشانه: B
    حروف فارسی: ج | نشانه: J
    حروف فارسی: د | نشانه: D
    حروف فارسی: س | نشانه: S
    حروف فارسی: ص | نشانه: C
    حروف فارسی: ط | نشانه: @
    حروف فارسی: ک | نشانه: K
    حروف فارسی: ق | نشانه: G
    حروف فارسی: م | نشانه: V1
    حروف فارسی: ن | نشانه: N
    حروف فارسی: و | نشانه: V
    حروف فارسی: ه | نشانه: H
    حروف فارسی: ی | نشانه: Y

    20. سامانه سيستم رهگيري مرسولات پستي:

    http://tntsearch.post.ir

    0

    0
  36. کیان جان، برادر، این سامانه مامانه ها چیه ردیف کردی، اقلا یک سامانه حال و حول هم میزاشتی مرد مؤمن! 😆

    0

    0
  37. Kian گفت:

    مهدی جان مامانم دم دست نبود بجاش سامانه گذاشتم ! 😆 😆 😆

    0

    0
  38. Kian گفت:

    برخی از قوانین عجیب در کره‌شمالی :

    سکونت مادام العمر در یک محل مگر با اجازه حکومتی!
    با وجود اینکه طبیعت کره‌شمالی بسیار زیبا و دل‌انگیز است و تنوع آب و هوایی شگفت‌انگیزی دارد اما مردم این کشور در هر نقطه از این سرزمین که روزگار می‌گذرانند باید تا آخر عمر همان‌جا بمانند و حق خروج از منطقه محل سکونت خود را ندارند و اگر زمانی هوای سفر به سرشان بزند یا بخواهند برای کاری از روستا یا شهر خود خارج شوند، حتما باید اجازه حکومتی داشته باشند، در غیر این صورت قانون را شکسته‌اند و مجازات خواهند شد.
    بیدار شدن رأس ساعت شش با صدای شیپور!
    قوانین حاکم بر کره‌شمالی تمامی جوانب زندگی مردم را تحت کنترل قرارداده و بر تمامی بخش‌های زندگی‌شان به نوعی تاثیر گذاشته است. تقریبا ۵۰ سال است که مردم کره‌شمالی صبح‌‌ها با نواختن صدای شیپوری که راس ساعت شش به صدا درمی‌آید و از طریق بلندگو در تمام مناطق پخش می‌شود از خواب بیدار می‌شوند.
    برنامه های اجباری قبل از آغاز فعالیت های روزانه!
    آنها موظف هستند پیش از شروع کار روزانه، در مقابل مجسمه کیم ایل جونگ و پدر او ادای احترام کرده و سر تعظیم فرود آورند. همه مردم کره‌شمالی موظف هستند با لباس‌های رسمی خاص از منزل خارج شوند یا علامت مخصوصی روی لباس داشته باشند تا وزارت اطلاعات و امنیت این کشور از اینکه چه افرادی در حال عبور و مرور هستند، آگاهی کامل داشته باشد؛ البته کار به همین‌جا ختم نمی‌شود و آنها باید پس از رسیدن به محل کار ده دقیقه‌ای را هم باید وقت بگذارند و به سخنرانی‌های مافوق خود گوش دهند و پس از آن پنج دقیقه علیه دشمنانشان شعار بدهند. پس از انجام تمامی این کارها تازه نوبت آغاز فعالیت روزانه می‌شود و آنها می‌توانند کار خود را شروع کنند.
    خدمت سربازی؛ ده سال!
    در پیونگ یانگ، پایتخت کره‌شمالی، هر دو ساعت یک‌بار از بلندگوهایی که صدای بسیار قوی‌ای دارند در گوشه‌گوشه شهر مارش نظامی پخش می‌شود تا قدرت ژنرال‌های این کشور به رخ همه کشیده شود. آنها بنا بر عادتی دیرینه کیم جونگ ایل، رهبر کشور خود را ژنرال صدا می‌زنند؛ البته دادن چنین لقبی به او چندان هم بیراه نیست چراکه خدمت سربازی اجباری در این کشور گاهی به ده سال هم می‌رسد.
    عدم حق استفاده از خودرو برای رفتن به محل کار!
    مردم این کشور برای رفتن به محل کار خود حق استفاده از خودرو را ندارند و معمولا با دوچرخه رفت‌و‌آمد می‌کنند. استفاده از خودرو تنها مختص به بالا رتبه‌های نظامی این کشور است.
    هیچ خانواده‌ای حق خواب دیدن ندارد!
    پس از پایان کار و فعالیت روزانه، شب‌‌ها ساعت نه در سراسر کره‌شمالی خاموشی زده می‌شود و به این ترتیب مردم خود را برای یک روز کاری دیگر آماده می‌کنند. نکته عجیب دیگر این است که در کره‌شمالی هیچ خانواده‌ای حق خواب دیدن ندارد و اگر پدر و مادری صبح از خواب بیدار بشوند و خوابی را که شب قبل دیده‌اند تعریف کنند، فرزند آنها موظف است تا علاوه بر خوابی که والدینش دیده‌اند خواب خود را هم به نماینده وزارت اطلاعات و امنیت کشور که در کلاس‌شان حضور دارد، گزارش دهد.
    عدم استقلال رسانه ها!
    در کره‌شمالی هیچ رسانه خصوصی دیده نمی‌شود و ۱۲ روزنامه و ۲۰ نشریه موجود در این کشور کاملا تحت نظر دولت هستند و بی‌آنکه خبرنگاری وظیفه تهیه گزارش‌‌ها را برعهده داشته باشد، مطالب آنها را خبرهایی تشکیل می‌دهد که هر روز از وزارت اطلاعات و امنیت دریافت و دقیقا همان اطلاعات بدون کوچک‌ترین تغییری منتشر می‌شود؛ در تمام رسانه‌های کره‌شمالی، انتشار هرگونه خبر ناخوشایند در مورد کره‌شمالی در همه زمینه‌‌ها از سیاسی و اجتماعی گرفته تا اقتصادی و فرهنگی به شدت ممنوع است.
    باوجود قحطی و گرسنگی، عدم پذیرش کمک‌های غذایی دیگر کشورها!
    با توجه به اینکه دولت مسؤول آذوقه‌رسانی و تهیه مواد لازم به صورت کوپنی در کره‌شمالی است، درآمد ماهانه مردم بسیار ناچیز است؛ در بیشتر موارد هم نه کمک‌های دولت و نه درآمد مردم کفاف مایحتاج و نیازهای اولیه آنها را نمی‌دهد و فقر و قحطی بر بسیاری از خانواده‌های این کشور حاکم شده و سالانه چندین هزار نفر از آنها به دلیل گرسنگی جان می‌دهند.
    دولت کره‌شمالی با وجود نیازهای شدیدی که به کمک‌های غذایی دیگر کشورها دارد اما به خاطر اینکه معتقد است این غذاها روی طرز فکر مردم اثرات سوء دارد و برای اینکه از آلودگی فرهنگی که نتیجه مصرف این غذاهاست در امان بماند، از پذیرفتن آن سر باز می‌زند. شدت قحطی و گرسنگی در این کشور به حدی‌ است که سازمان تغذیه جهانی وابسته به سازمان ملل در این‌باره به شدت هشدار داده است.
    ممنوعیت ورود هرگونه خبرنگار و عکاس به کره شمالی!
    مسؤولان این کشور نه‌تنها از پذیرفتن هرگونه کمک امتناع می‌کنند بلکه ورود هرگونه خبرنگار و عکاس را هم به کره‌شمالی ممنوع کرده‌اند؛ البته نه‌تنها ورود اصحاب رسانه به این کشور ممنوع است
    مرگ و تیرباران سرنوشت شهروندان تماس گیرنده با تلفن به خارج!
    خروج شهروندان کره‌ای هم از کشورشان به شدت کنترل می‌شود و اگر شخصی بخواهد به دنیای بیرون از کره قدم بگذارد به عنوان عامل دشمن دستگیر می‌شود؛ این قانون آنقدر سختگیرانه در این کشور به اجرا درمی‌آید که اگر فردی حتی از طریق تلفن با خارج از کشور تماس برقرار کند، ممکن است سرنوشتی جز مرگ و تیرباران در انتظارش نباشد؛ به عنوان مثال در ماه مارس امسال یک شهروند کره‌شمالی که در یکی از شرکت‌های نظامی کره‌شمالی مشغول به کار بود با تلفن همراه خود با یکی از دوستانش که در سال ۲۰۰۱ به سئول پایتخت کره‌جنوبی گریخته بود، تماس گرفت و در مورد قیمت برنج و شرایط زندگی در کره‌شمالی با او صحبت کرد؛ این کار او از طرف دولت تخطی از قوانین تلقی شد و در نتیجه حکمی جز اعدام برای او صادر نشد. این درحالی است که مدتی بعد خبرگزاری یون‌‌هاپ، مرگ فرد خاطی به نام جونگ را تایید کرد و گفت این شهروند اولین فرد در کره‌شمالی است که به دلیل تماس با خارج از کشور اعدام شده، اما جزئیات بیشتری از این ماجرا منتشر نکرد.
    در کره‌شمالی فقط یک شرکت مخابراتی تلفن همراه که منطقه پایتخت، پیونگ یانگ، را پوشش می‌دهد مشغول به فعالیت است. مشترکان این شرکت مخابراتی حق استفاده از خدمات این شرکت برای تماس با خارج را ندارند. در نتیجه بسیاری از شهروندان کره‌شمالی برای تماس با بستگان و اقوام خود که در خارج از این کشور زندگی می‌کنند از تلفن‌های همراهی که به طور غیرقانونی از چین به کره‌شمالی وارد شده‌اند، استفاده می‌کنند.
    شرط ازدواج؛ رضایت وزارت اطلاعات آری، رضایت خانواده خیر!
    اگر پسر و دختری در کره‌شمالی قصد ازدواج با یکدیگر را داشته باشند، رضایت خانواده آنها هیچ نقشی در این ازدواج ندارد بلکه این وزارت اطلاعات و امنیت این کشور است که صلاحیت ازدواج این دو نفر را صادر می‌کند. به این ترتیب که هم پسر و هم دختر باید یک گزارش کامل از نحوه آشنایی، میزان علاقه، علت آشنایی و … را به وزارت امنیت ارائه بدهند. پس از این مرحله و بررسی‌های لازم و شناسایی تمامی اقوام دختر و پسر برای آنها قرار مصاحبه صادر می‌شود و پس از حضور دختر و پسر و پاسخ دادن به سوال‌های خاص اگر مورد مشکوکی دیده نشود، اجازه ازدواج آنها صادر می‌شود.
    با تمام این تفاسیر دولتشان به مردم کره‌شمالی این طور القا کرده که خوشبخت‌ترین انسان‌های روی زمین هستند و همه از زندگی خود راضی هستند. 🙄

    0

    0
  39. کیان جان اینا راسته؟!!!!
    باز هم صد رحمت به کشور گل و بلبل خودمون!
    رهبر های کره شمالی دیگه چه جونور هایی هستن! خار…ها !! 👿

    0

    0
  40. وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …

    صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی…

    وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …

    سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی .

    وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم …

    صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه .

    وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم …

    بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری بعد از کارت زود بیا خونه .

    وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم ….

    تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری تو درسها به بچه مون کمک کنی .

    وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم …

    تو همونجور که بافتنی می بافتی بهم نکاه کردی و خندیدی .

    وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی …

    وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم …

    در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود .

    وقتی که 80 سالت شد … این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری …

    نتونستم چیزی بگم . فقط اشک در چشمام جمع شد .

    اون روز بهترین روز زندگی من بود ، چون تو هم گفتی که منو دوست داری .

    به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید

    0

    0
  41. Kian گفت:

    مهدی جان اين نوشته‏ات خيلی سوزناك ! بود و بد‏جوری منو بياد فيلمهای هندی انداخت !

    0

    0
  42. Kian گفت:

    سال​ها قبل قرار بود برای جماعت زن ذلیل یا همان زی ذی​ها انجمنی ملی راه اندازی شود تا این صنف(!) بهتر به حق و حقوق خود برسند با این حال آنچه در ادامه می​خوانید شرحی است بر احوال ایشان و دعای خیر برای امتداد این سبک زندگی.

    الهــــی! به مــــــردان در خانه ات

    به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات

    به آنانکه با امـــــر “روحی فداک”

    نشینند و سبـــــزی نمایند پاک

    به آنانکه از بیـــــــخ و بن زی ذیند

    شب و روز با امــــــر زن می زیند

    به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند

    ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند

    به آن گـــرد گیران ایّـــــــــــام عید

    وانت بـــــــــــار خانم به وقت خرید

    به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند

    که در ظـــرف شستن به تاب و تبند

    به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند

    یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند

    به آنانکه بی امــــــــــــر و اذن عیال

    نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال

    به آنانکه با ذوق و شــــــــــوق تمـام

    به مادر زن خود بگویند: مـــام!

    به آنانکـــــه دامـــــــــاد سـرخانه اند

    مطیـــــــع فرامین جانانــــــــــــه اند

    به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار

    نشان ایزو…نه!”زی ذی نه هزار”

    به آنانکه دامـــــن رفــو می کنند

    ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند

    به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند

    گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند

    به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر

    به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر!

    الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل
    به آن اشک چشمان “ممّد سبیل”!

    به تنهای مردان که از لنگـــه کفش

    چو جیـــــغ عیالاتشان شد بنفش:
    که مارا بر این عهـــد کن استوار

    از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار

    به زی ذی جماعت نما لطف خاص

    نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص ! 🙄

    0

    0
  43. کیان جان منظورت ما خودی ها که نبودیم یکوقت؟!!!! 🙄

    0

    0
  44. Kian گفت:

    مهدی جان شما و به اين حرفها ؟! آخرين كسی كه اينجور حرفها در موردش صدق نميكنه شخص شخيص خودت هستی چرا كه حتا قرمه سبزی معروف خودت را هم خودت ميپزی ! 😆

    0

    0
  45. کیان جان باید خدمت با سعادتت عرض کنم که هر وصله ای به من بچسبه، اتهام زن ذلیلی به هیچ وجه من الوجوه به من نمیچسبه!
    من اتفاقا از اون مرد هایی هستم که به قول معروف گربه رو دم حجله کشتم!
    از همون اول خانوممو جوری بار آوردم که در کار های ظرف شستن،تمیز کردن خونه، عوض کردن پوشک بچه ها، شستن لباس ها، آشپزی و کار هایی از این قبیل ، بعضی وقتا بهم کمک کنه! :mrgreen:

    0

    0
  46. Kian گفت:

    خارجی ها !

    پدرم همیشه می‌گوید “این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند” البته من هم می‌خواهم درسم رابخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید “در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند” مثلن همین “آرنولد” که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پارکرد و بعد… البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی را می گذارند مدیر بشود. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

    ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند. همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این “بیل گیتس” با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده، اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم.

    از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید “تو به خر گفته‌ای زکی”. ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند !!!

    0

    0