مطالب جالب و خواندنی قسمت سوم!

0
0
دوستان با تشکر  بی پایان از دوستانی که با همکاریشون این قسمت از پارس نیوز را نیز به بخشی بسیار پر طرفدار تبدیل نموده اند، قسمت سوم مطالب جالب و خواندنی  را شروع کرده و امیدواریم که در این قسمت هم بتوانیم از خواندن  مطالب قشنگی که توسط سجهوما عزیزان گرد آوری میشوند، لذت ببریم.

با سپاس فراوان از کیان عزیز که همیشه زیباترین نوشته  ها را  به ما تقدیم میکند!

شما ممکن است این را هم بپسندید

104 پاسخ‌ها

  1. قطعه ای از کتاب “آسمون و ریسمون” نوشته ایرج پزشکزاد
    نویسنده کتاب معروف دائی جان ناپلئون

    از بابا پرسیدم بچه چه جوری میاد توی شکم مامانش؟
    بابا کمی فکر کرد. بعد گفت بیا بریم توی حیاط. به حیاط رفتیم بابا یکی از بته های گل سرخ رو نشون داد و گفت: این بوته اول یک تخم کوچیک بوده. بعد این تخم رو تو زمین کاشتیم. بعد بهش آب دادیم و بعد از مدتی بزرگ شد و حالا شده این بوته بزرگ که می بینی. منم تخم تو رو توی شکم مامانت کاشتم و بعد تو آمدی
    با دست کاشتی یا با بیلچه؟
    بابا کمی رنگ به رنگ شد و گفت: با یک جور بیلچه مخصوص
    پای من آب هم دادی؟
    آره٬ آب هم دادم
    با آب پاش دادی یا با شلنگ؟
    بابا نگاه تندی به من کرد
    چرا عصبانی شده بود؟ ولی من باید بدونم
    با شلنگ پسرم
    بابا خودتون آب دادین یا مش رضا باغبون؟
    بابا یک دفعه برگشت و یک چک زد تو گوشم و گفت: برو گمشو پدرسوخته كره خر……….

    0

    0
  2. ندا م گفت:

    ادمینننننن من یکمدت پیش میخواستم این مطلبو اینجا بذارم بعد با خودم گفتم الانه که ادمین یک پشت دستی محکم به ما بزنه هه هه 🙂 جالب بود

    0

    0
  3. Kian گفت:

    یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته ممه ی شیر یارانه ای رو لولو برده.
    گرگ با دست زد تو پیشانیش و رفت و چند دقیقه ی دیگه آمد و در زد و گفت: منم، منم مادرتون شیر مدت دار آوردم براتون.
    منگول گفت: اگه تو مادر مایی بگو ببینم یه پاکت شیر رو چند خریدی؟ گرگ کمی فکر کرد و گفت: هزار تومن. منگول گفت: برو گرگ بی حیا! تو مادر ما نیستی چون شیر در عرض این هفته شده هزار و صد تومن هرچند نرخ تورم هنوز یه رقمیه!
    گرگ دوباره زد به پیشونیش و رفت بقالی محلشون ولی هرچیزی خواست برای بچه ها بخرد آنقدر گران شده بود که نتوانست و دست از پا درازتر برگشت پشت در و کوبید به در و گفت: بچه ها! منم، منم مادرتون، با وجود کنترل قیمت ها هیچی نتونستم بخرم براتون. شنگول خندید و گفت: بچه ها! بچه ها! بدوین بیاین مامان اومده.
    و در را باز کرد و گرگ پرید تو و شنگول و منگول را یک لقمه ی چپ کرد، بعد از مسوولان که این فرصت را برایش فراهم کرده بودند تشکر کرد و نگاهی به اطراف انداخت و لامپ کم مصرف خانه را خاموش کرد که در مصرف منابع محدود انرژی صرفه جویی بشود و راهش را کشید و رفت.
    اما بچه ها بشنوید از آن طرف که مامان بزی رفت و رفت تا برسه به صحرا و دشت ولی همه جا شده بود باغ و ویلای شخصی و جاده ی آسفالته. همینجور که دنبال یک وجب علف می گشت یک بی ام دبلیو کروکی کنارش ایستاد و پسر جوانی که راننده اش بود و باباش سالیانه از یک کارمند فلک زده کمتر مالیات می داد گفت: آبجی! میای بریم کثافتکاری؟ ننه بزی این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد، وقایع کاشمر و استخر صدف و خمینی شهر را در ذهن مرور کرد و به خاطر امنیتی که وجود دارد احساس آرامش خاطر کرد، بعد یاد قیمت شیر افتاد. خلاصه چند لحظه ای چک و چانه زدند و بی ام دبلیو گرد وخاک کرد و دور شد و وقتی گرد و خاک کنار رفت مامان بزی دیگر کنار جاده نبود.
    شب که مامان بزی با دست پر به خانه رسید دید در بازست. اول با خودش گفت کی در را باز گذاشته؟ اینجوری که بر اثر تبادل گرمایی بیرون و داخل خونه کلی انرژی با ارزش هدر می ره بعد ترسید که نکند صاحبخانه با حکم تخلیه آمده ولی وقتی داخل شد حبه ی انگور از زیر میز بیرون پرید و ماجرا را برایش تعریف کرد. ننه بزی که شنید بچه هایش را گرگ خورده دو دستی زد تو سرش و گفت: خاک به سرم شد! گوشت کیلویی چهل و یک هزار تومن رو گذاشتم دم دست گرگ! بعد ماشین حساب برداشت و وزن شنگول و منگول را حساب کرد و دوباره زد تو سر خودش. تازه یادش افتاد که دو نفر هم سهمیه ی یارانه ی نقدی اش کم می شود برای همین دوباره زد توی سرش و به حبه ی انگور گفت تو بشین سریال عدنان بیک و ثمر رو ببین که وقتی برگشتم برام تعریف کنی من هم میرم دخل گرگه رو بیارم.
    بعد رفت بالا پشت بام خانه ی گرگه و پا کوبید. گرگه که یک بسته سوپ آماده را با سه لیتر آب قاطی کرده بود تا شکم بچه هایش را سیر کند دید خاک از سقف ریخت تو سوپ، فریاد زد: کیه کیه! تاپ تاپ می کنه، سوپ منو پر خاک می کنه! بچه ی وسطی گفت: بابا گرگی! شعرت قافیه نداشت. گرگ چنان ناسزایی به بچه اش گفت که حتا روزنامه کیهان هم رویش نمی شود آن را بر علیه آمریکا بکند تیتر درشت. یکی از بچه گرگها گفت:‌بابا!‌سوپ به جهنم! بگو از جلو دیش بره کنار خیر سرمون داریم فارسی وان می بینیم ها!‌ گرگ این را که شنید رفت تو کوچه و بزی را دید. بعد با بز زنگوله پا قرار گذاشتند که عصر وسط جنگل دوئل کنند، حالا چرا همان موقع دوئل نکردند شاید می خواستند خبر بیست و سی را ببینند و بعد با خیال راحت بمیرند.
    گرگه رفت پیش دندانپزشک و گفت که چون چند ساعت دیگر باید شکم یک بز را پاره کند می خواهد دندانپزشک دندان هایش را تیز کند. دندانپزشک محترم وقتی هزینه ی تیز کردن دندان را گفت دود از مخ گرگ بلند شد و گرگ گفت: ببینم مگه شما دندانپزشک ها قسم نخوردید؟ دندانپزشک فاکتور خرید جنس هایش را که با وجود پیشرفت علم و تکنولوژی و خودکفایی در تمامی زمینه ها ده دست می چرخید تا وارد کشور شود نشان گرگ داد، مالیات ارزش افزوده را حساب کرد، پول برق و آب و هفته ای یک بار تنظیم دیش ماهواره را هم به اقلام اضافه کرد. گرگ سوتی کشید و دست کرد جیب اش یک نخود درآورد و گفت: من با این نخود می خواستم شب برای بچه ها آش بپزم اون رو هم می دم به شما. دندانپزشک که لجش درآمده بود تمام دندان های گرگ را کشید و به جایش پنبه گذاشت.
    بز زنگوله پا هم رفت پیش استاد آهنگر و گفت که شاخ هایش را تیز کند. استاد هم هزینه ی تیز کردن شاخ را که اتحادیه داده بود ضربدر افزایش قیمت میلگرد کرد و حاصل را دو بار در ارزش افزوده ضرب کرد و کل هزینه را غیر نقدی با مامان بزی حساب کرد.
    وقتی از جاش بلند شد چون حسابی سرحال آمده بود شاخ های بز زنگوله پا را جوری تیز کرد که انگار شاخ خواهر مادر خودش باشد و بهش گفت: برو زن! خدا به همرات! اگه گرگ نخوردت باز هم به ما سر بزن بعد نشست پای دیس پلوی باسماتی هندی که به جای پول نفت سر سفره اش بود و با دست شروع کرد به خوردن.
    خلاصه بچه ها، در دوئلی که در اعماق جنگل درگرفت مامان بزی زد و شکم آقا گرگه را پاره کرد ولی اگر فکر می کنید بعد از یک روز که از هضم شدنشان گذشته بود شنگول و منگول از آن تو پریدند بیرون باید بهتان عرض کنم که …! از شکم گرگه فقط باد معده خارج شد.
    بز زنگوله پا وقتی دید چیزی توی شکم به پشت چسبیده ی گرگ بینوا نیست خواست راهش را بکشد و برود که یک دفعه یک ون کنار پایش ترمز کرد و او را به جرم زنگوله بستن به پا برای جلب توجه در ملاء عام و به خطر انداختن سلامت جنگل سوار ون کردند و بردند و هرچی مامان بزی گفت که بز زنگوله پاست به خرج شان نرفت که نرفت.
    حبه ی انگور هم وقتی سریال فیروزه قشنگه تمام شد یک ساعتی اشک ریخت و بدبختی های خودش یادش رفت بعد هم گرفت خوابید و تا صبح خواب های خوش دید.

    0

    0
  4. Kian گفت:

    روزی روزگاری در روستایی در هند حاج آقای پولداری به روستایی ها اعلام کرد که به ازای هر میمون۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.
    روستایی ها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون، به جنگل رفتند و شروع به گرفتن میمونها کردند.
    حاج آقا هم هزارها میمون به قیمت ۲۰ دلار از آنها خرید، ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند..
    به همین خاطر حاج آقا ی زرنگ این بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۴۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی ها فهالیتشان
    را از سر گرفتند.
    پس از مدتی موجودی ها هم کمتر و کمتر شد، تا سرانجام روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ
    کشتزار های خود رفتند…
    این بار پیشنهاد به ۴۵ دلار رسید و… در نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی می شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
    این بار حاج آقا ادعا کرد که به ازای خرید هر میمون 7۰ دلار خواهد داد، ولی چون برای کاری باید به شهر می رفت،
    کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون ها را بخرد. در نبود حاج آقا شاگرد به روستایی ها گفت
    این همه میمون در قفس وجود دارد! من آنها را به 6۰ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت حاج آقا آنها را
    به 7۰ دلار به او بفروشید.. روستایی ها که وسوسه شده بودندپولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند.
    البته از آن به بعد دیگر کسی نه حاج آقا را دید و نه شاگردش را.. و تنها روستایی ها ماندند و یک دنیا میمون …
    البته این داستان هیچ ربطی به داستان بانک مرکزی برای پیش فروش سکه طلا و این جور چیزها ندارد !!!

    0

    0
  5. ندا م گفت:

    کیان جان شاید ، اما من هرچی با فکرم درگیر شدم بازم یاد سکه های بانک مرکزی افتادم :-))

    0

    0
  6. Kian گفت:

    هیچ چیز بی علت خلق نشده است 🙂

    سيب
    ضد اسهال بهبود كاركرد ريه ممانعت از انسداد عروق مراقبت از مفاصل حفاظت از قلب

    زرد آلو
    تقويت بينايي ممانعت از ابتلا به آلزايمر كنترل فشار خون كند كننده روند پيري ضد سرطان

    كنگر فرنگي
    تقويت قلب تثبيت قند خون كاهنده كلسترول مانع آسيب هاي كبدي هضم غذا

    آووكادو
    جلوگيري از سكته كنترل فشار خون كاهنده كلسترول نرم كننده پوست دشمن ديابت

    موز
    تقويت استخوانها كنترل فشار خون درمان سرفه ضد اسهال تقويت قلب

    حبوبات
    كاهنده كلسترول ضد سرطان درمان هموروييد تثبيت قند خون ضد يبوست

    چغندر
    تقويت استخوانها محافظ قلب ضد سرطان كاهش وزن كنترل فشار خون

    زغال اخته
    تثبيت قند خون افزايش حافظه محافظ قلب ضد يبوست ضدسرطان

    كلم بروكلي
    ضد سرطان محافظ قلب تقويت بينايي كنترل فشار خون تقويت استخوانها

    كلم
    كاهش وزن محافظ قلب ضد يبوست درمان هموروييد ضد سرطان

    طالبي
    كاهنده كلسترول ضد سرطان كنترل فشار خون تقويت سيستم ايمني تقويت بينايي

    هويج
    ضد يبوست ضد سرطان محافظ قلب كاهش وزن تقويت بينايي

    گل كلم
    تقويت استخوانها بهبود كوفتگي و كبود شدگي ضد سرطان سينه محافظت در برابر امراض قلبي جلوگيري از سرطان پروستات

    گيلاس
    درمان بي خوابي كند كننده روند پيري ضد سرطان محافظت در برابر آلزايمر محافظ قلب

    بلوط – شاه بلوط
    كاهنده كلسترول ضد سرطان محافظ قلب كنترل فشار خون كاهش وزن

    فلفل كوبيده
    پاك كننده سينوسها (درمان سينوزيت) ضد سرطان تسكين گلو درد تقويت سيستم ايمني كمك به هضم غذا

    انجير
    كاهنده كلسترول ضد سرطان جلوگيري از سكته كنترل فشار خون كاهش وزن

    ماهي
    حفاظت از قلب ضد سرطان افزايش حافظه كمك به سيستم ايمني محافظت از قلب

    تخم كتان
    محافظ قلب كمك به سلامت ذهن دشمن ديابت افزايش ايمني بدن كمك به هضم غذا

    سير
    ضد سرطان كشنده باكتريها كنترل فشار خون ضد بيماريهاي قارچي
    (كشنده قارچها) كاهنده كلسترول

    گريپ فروت
    جلوگيري از سكته ضد سرطان پروستات كاهش وزن كاهنده كلسترول جلوگيري از سكته قلبي

    انگور
    ضد سرطان افزاينده گردش خون دفع سنگ كليه محافظ قلب تقويت بينايي

    چاي سبز
    جلوگيري از سكته كاهش وزن محافظ قلب كشنده باكتريها ضد سرطان

    عسل
    حفاظت در برابر زخم معده افزاينده انرژي كمك به هضم غذا ضد آلرژي التيام دهنده زخم ها

    ليمو ترش (شيرازي)
    كنترل فشار خون نرم كننده پوست محافظ قلب جبران كمبود ويتامين C ضد سرطان

    ليمو ترش
    كنترل فشار خون نرم كننده پوست محافظ قلب جبران كمبود ويتامين C ضد سرطان

    انبه
    تنظيم غده تيروييد كمك به هضم غذا افزايش حافظه محافظ در برابر آلزايمر ضد سرطان

    قارچ
    كشنده باكتريها ضد سرطان كاهنده كلسترول تقويت استخوانها كنترل فشار خون

    جو دوسر
    دشمن ديابت جلوگيري از يبوست ضد سرطان نرم كننده پوست كاهنده كلسترول

    روغن زيتون
    نرم كننده پوست كاهنده كلسترول ضد سرطان دشمن ديابت كاهش وزن محافظ قلب

    0

    0
  7. Kian گفت:

    راننده اتوبوس

    مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

    مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

    روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست.

    و روز بعد و روز بعد…

    این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

    بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و… ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

    بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»

    مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره!»

    نتیجه اخلاقی:
    پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر! 🙂

    0

    0
  8. سارا گفت:

    دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.

    اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

    اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

    هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

    در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه…!»

    0

    0
  9. سارا گفت:

    توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
    مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
    بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن …
    مرد: الو؟
    صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
    مرد: آره !
    زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
    اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
    مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
    زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم… یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
    مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
    زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
    مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
    زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
    مرد: خداحافظ
    بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

    نتیجه اخلاقی : هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !

    0

    0
  10. سارا گفت:

    چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هیچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

    روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به این صورت که سر و رو شون رو کثیف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغییراتی بوجود آوردند.

    سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندویک راست به پیش استاد رفتند.

    مسئله رو با استاد اینطور مطرح کردند:

    که دیشب به یک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد یکی از لاستیک های ماشین پنچرمیشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشین به یه جایی رسوندنش واین بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسیدند کلی از اینها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار میشه سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این ۴ نفرازطرف استاد برگزار بشه،

    آنها هم بشکن زنان از این موفقیت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول میشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد میرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

    استاد عنوان می کنه بدلیل خاص بودن و خارج از نوبت بودن این امتحان باید هر کدوم از دانشجوها توی یک کلاس بنشینند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال میل قبول می کنند.

    امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بیست بود:

    ۱ ) نام و نام خانوادگی؟ ۲ نمره

    ۲ ) کدام لاستیک پنچر شده بود؟ ۱۸ نمره

    الف) لاستیک سمت راست جلو
    ب) لاستیک سمت چپ جلو
    ج) لاستیک سمت راست عقب
    د) لاستیک سمت چپ عقب

    0

    0
  11. سارا گفت:

    سلام آقا مهدی خانم گلت اومد ؟
    خوبی؟
    این داستان را میذارم برا شما
    پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکس­برداری نیست. پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید. در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا می­روم و صبحانه را با او می خورم. نمی­خواهم دیر شود! پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر می­دهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمی­شناسد! پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی­شناسد؟ پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که می­دانم او کیست!

    0

    0
  12. سارا گفت:

    به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
    خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
    به دنبالش نگرد

    خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
    خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
    خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

    خدا آن جاست
    در جمع عزيزترين هايت
    خدا در دستي است که به ياري مي گيري
    در قلبي است که شاد مي کني
    در لبخندي است که به لب مي نشاني
    خدا در بتکده و مسجد نيست
    گشتنت زمان را هدر مي دهد
    خدا در عطر خوش نان است
    خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
    خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
    خدا آن جا نيست

    او جايي است که همه شادند
    و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
    در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
    در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
    بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
    زندگي چالشي بزرگ است
    مخاطره اي عظيم
    فرصت يکه و يکتاي زندگي را
    نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
    چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
    زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
    زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
    و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
    فقط چيزهايي اهميت دارند
    چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
    همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

    دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
    دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
    سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
    کساني که از دنيا روي برمي گردانند
    نگاهي تيره و يأس آلود دارند
    آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

    خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
    سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»؟

    0

    0
  13. سارا گفت:

    در قلبم را زدم. صدایی نشنیدم انگار هیچ کس آن جا نیست. در را فشار دادم باز شد. به داخل رفتم ولی…..این جا…این جا کجاست؟ این جا خانه قلب من است؟
    نه باور نمی کنم ولی آدرس را درست آمده ام پس چرا این طور؟ چرا این قدر تاریک؟ چرا این قدر سیاه؟ به خودم آمدم فهمیدم مدت هاست دستی به رویش نکشیدم.
    انگشتی بر روی تاقچه ها کشیدم غبار تنهایی رویشان نشسته بود.
    نگاهی به اطراف خانه کردم پنجره اش را باز کردم چشمه محبت کنارش خشک شده بود وارد خانه شدم……آستین ها را بالا زدم و خانه تکانی را شروع کردم….غبار تنهایی و غربت را از گوشه و کنارش زدودم.
    زمینش را با فرش دوستی مفروش ساختم. گلدانی از گل محبت را کنار پنجره هایش گذاشتم. آه یادم رفت چراغ عشق را نیز بر سقف خانه دلم آویختم.
    شاپرک های عاطفه را دیدم که گرداگرد گل های محبت درون گلدان مهربانی می رقصند و شادی می کنند.
    راستی یادم آمد باید باغچه را وجین کنم سرتاسرش را گل های خار و علف های هرز گرفته بودند.
    خاکش تشنه بود گل های سوسن و شقایق را جایگزین علف ها کردم. خاکش را نیز با آب امید سیراب کردم…..و چشمه محبت به سویش روان ساختم.
    حالا گوشه ای می نشینم تا استراحت کنم حس می کنم کمی سبک شده ام.
    آه چقدر خوشحالم

    0

    0
  14. سارا گفت:

    مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد…!

    وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد

    اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.

    فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!

    مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم…

    ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد…

    بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

    و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد…

    هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.

    ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.

    بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد…

    مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است

    چه افسانه ی زیبایی

    0

    0
  15. سارا گفت:

    یک روز پدر بزرگم برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

    چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

    همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

    به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

    در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه

    ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه…

    و این تفاوت عشق است با ازدواج

    0

    0
  16. سارا گفت:

    روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی ! سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست…

    0

    0
  17. سارا گفت:

    پسره علاقه ی زیادی به سری گوشی های اپل یعنی ایفون داشته و

    یه روز اتفاقی دست یکی از دوستانش این گوشی رو میبینه

    جولوی دوستش به روی خودش نمیاره

    ولی وقتی برمیگرده خونه

    میره پیشه مامانش و

    میگه من اپل میخوام

    مامانشم یه لبخند

    میزنه و هیچی نمیگه

    شب که باباش میاد خونه یه

    پلاستیک سیب دستشه و به پسره میگه فکرکردی منو مامانت اینگلیسی بلد نیستیم ؟

    0

    0
  18. سارا گفت:

    تجربه جواهر است، و باید اینطور باشد، چراکه برای به دست آوردن آن بهای شگرفی باید پرداخت . – ویلیام شکسپیر

    ¤ تجربه نوری است که راه رفتن را برایتان امن تر می کند و مرد عجولی نیست که انتظار دارد از همان راهی که در گذشته برایش موفقیت آورده، در آینده به موفقیت برسد . – وندل فیلیپس

    ¤ آن یادگیری که با مشاهده و تجربه خود به دست آید، فراتر از چیزی است که با آموزش کسب شود چراکه دانش مسافر فرای دانش کسی است که داستان سفر او را می خواند . – توماس آ کمپیس

    ¤ یک لحظه بینش گاهی ارزشمندتر از تجربه یک زندگی است . – اولیور وندل هولمز

    ¤ تجربه چیزی نیست که برای انسان اتفاق بیفتد: آن چیزی است که مرد در جواب آنچه برایش اتفاق می افتد انجام می دهد . – آلدوس هاکسلی

    ¤ تجربه مادر همه دانش هاست . – میگوئل دو سروانتس

    ¤ تجربه فرزند تفکر است و تفکر فرزند عمل. نمی توان از درون کتاب انسان را شناخت . – بنجامین دیسرائلی

    ¤ تجربه به خطا نمی رود؛ این قضاوت شماست که با انتظار آنچه در توانش نیست مرتکب اشتباه می شود . – لئوناردو داوینچی

    تنها چیزی که باید در دنیا از آن ترسید خود ترس است ( ناپلئون)

    درد من تنهایی نیست …..
    بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند. (گاندی)

    0

    0
  19. سارا گفت:

    یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
    برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
    برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
    در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:

    یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
    یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

    رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

    داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
    راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

    بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

    راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

    قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

    0

    0
  20. سارا گفت:

    روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم، واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

    وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد، اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

    عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

    جرج برنارد شاو

    0

    0
  21. سارا گفت:

    شب هنگام محمد باقر – طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد. دختر پرسيد: شام چه داري؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

    صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد چرا شب به ما اطلاع ندادي و ….

    محمد باقر گفت: شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمايي؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و … علت را پرسيد. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي‌نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي‌کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند.

    شاه عباس از تقوا و پرهيز کاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي‌دارند.

    از مهمترين شاگردان وي مي‌توان به ملاصدرا اشاره نمود.

    نكته اخلاقی :

    اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتما از باز بودن درب اطمینان حاصل کنید ضمنا در اطاقتان هم حتماً شمع داشته باشيد

    چون برق با كسي شوخي ندارد !!!

    0

    0
  22. سارا گفت:

    هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دریافتن این پیام هاست(Malcolm Muggeridge)

    بخشی از بزرگترین نعمت های خدا برای انسان، بی جواب گذاشتن برخی دعاهای اوست (Garth Brooks)

    خداوند اغلب اوقات به دیدن ما می آید ولی اکثر مواقع ما خانه نیستیم Joseph Roux

    خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط یکی از ما وجود دارد ( St.Augustine)

    ترجیح میدهم که با خدا در تاریکی قدم بزنم تا اینکه تنها در روشنایی راه بروم( Mary Gardiner Brainard)

    پروردگارا من پناه می برم به تو از اینکه چیزی را که نمی دانم از تو تقاضا کنم (هود 41)

    اگر خدائی نباشد باید او را اختراع کرد ، اما تمامی طبیعت فریاد بر می آورد که خدا هست(ولتر)

    زندگی هدیه خداوند به شماست و شیوه زندگی شما هدیه شما به خداوند (لئو بوسکالیا)

    من تنها قلمی هستم در دست پروردگار مهربان که نامه محبت آمیزی به جهانیان می نویسد (مادر تریزا)

    هنگامی که خدا انسان را اندازه می گیرد متر را دور قلبش می گذارد نه دور سرش (نورمن وینسنت پیل)

    توکل تو همین بس که یاوری از برای خویش جز خدا نبینی (بایزید بسطامی)

    تنها موسیقی مرا به شناسائی خداوند راهنمائی کرد) دوموسویه(

    قدرت شکست ناپذیر خدا، هر مانعی را از سر راه برمی دارد (اسکاول شین)

    خداوند بین انسان و قلبش حایل است (انفال24)

    خدا را نشناختند آنچنان که شایسته شناخت اوست(زمر 67)

    انسانها در هیچ یک از ویژگی هایشان به اندازه نیکی کردن به همنوعان خود خدای گونه نیستند( سیسرو)

    زندگی، همچون رودی بزرگ، جاودانه روان است. زندگی همچون رودی بزرگ که به دریا می رود، دامان خدا را می جوید .

    خداوندا، نمى توانیم از تو چیزى بخواهیم که تو نیازهاى ما را مى دانى، پیش از اینکه در ما پدیدار شود (جبران)

    خدا را شکر کنید که نعمات و موهبت هایش به علت بینش محدود ما متوقف نمی شود . کاترین پندر

    کسی که خدا را می شناسد ، توصیف نمیکند . کسی که خدا را توصیف می کند ، او را نمی شناسد(پائولوکوئلیو)

    هشدار! هشدار! به خدا سوگند ، خداوند چنان پرده پوشی کرده که می پنداری تورا بخشیده است!(امام علی)

    آنکه به خداوند پاک و مهربان بیش از دگران امید و بیم بسته است ، بیش از همه در خور ستایش است ) بزرگمهر بختگان(

    0

    0
  23. سارا گفت:

    یک روز از بهشتت

    دزدیده ایم یک سیب

    عمری است در زمین ات

    هستیم تحت تعقیب

    خوردیم در زمین ات

    این خاک تازه تاسیس

    از پشت سر به شیطان

    از روبرو به ابلیس

    از سکر نامت ای دوست

    با آن که مست بودیم

    مارا ببخش یک عمر

    شیطان پرست بودیم

    حالا در این جهنم

    این سرزمین مرده

    تاوان آن گناه و

    آن سیب کرم خورده

    باید میان این خاک

    در کوه و دشت و جنگل

    عمری ثواب کرد و

    برگشت جای اول …!

    0

    0
  24. سارا گفت:

    یه شب خانم خونه به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه!
    صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه
    شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچكدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیكنن!
    یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه كه دیشب مجبور شده خونه یكی از دوستهای صمیمیش (مذكر) بمونه
    خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه : ۱۵ تاشون تایید میكنن كه آقا تمام شب رو خونه ی اونا مونده! ۵ تای دیگه حتی میگن كه آقا هنوزم خونه اونا پیش اوناست !!!

    نتیجه اخلاقی : یادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری برای همدیگه هستند !

    0

    0
  25. سارا گفت:

    سلام آقا مهدی حالا غیبتم جبران شد
    دارم کلی مطلب میذارم
    راستی یه سوال از آقا کیان
    لیمو ترش شیرازی با لیموترش عادی چه فرق داره چون من شیرازیم
    راستی خاصیت هر دوش یکی بود؟

    0

    0
  26. سارا گفت:

    مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود…

    مردی از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود، یک روز گربه را برد و چندتا خیابان آنطرف تر ول کرد ولی تا رسید به خانه، دید گربه زود تر از اون برگشته خونه، این کار چندین دفعه تکرار شد و مرد حسابی کلافه شده بود.
    بالاخره یک روز گربه را با ماشین گرداند، از چندین پل و رودخانه پارک و غیره گذشت و بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و دورافتاده ول کرد. آن شب مرد به خانه بر نگشت آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه‌ی کره خر، خونه هست؟
    زنش گفت: آره
    مرد گفت: گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!

    0

    0
  27. سارا جان چی خوردی امروز، مثل اینکه دوپینگ کردی! 🙂
    لیمو امانی چیه سارا جون؟!

    0

    0
  28. سارا گفت:

    چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون…

    اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد…

    دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.

    سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده… اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده… پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد.

    هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟

    چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت!

    نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

    0

    0
  29. سارا گفت:

    لیمو امانی نمیدونی چیه :؟
    نصف عمرت فناست
    لیموهای خشک ترشی هستند که توی خورشت قورمه سبزی و قیمه
    می ریزند تا خوشمزه و خوش طعم شه

    0

    0
  30. ساراجون از اول که خشک نیست ش نیست، میخواستم بدونم کودوم یکی از این ۲ نوع لیمویی که شما نوشتین تبدیل میشه به لیمو امانی!

    0

    0
  31. Kian گفت:

    سارا خانم شما كه شيرازی هستيد بهتر بايد بدونيد كه فرق ليموی شيرازی وليموی ترش چيه ! ولی فكر ميكنم از نظر خاصيت باهم چندان فرقی نداشته باشند ! 🙂

    0

    0
  32. سارا گفت:

    لیموترش کوچکی هست که سبز کم رنگه
    اون تبدیل میشه به لیمو امانی

    0

    0
  33. سارا گفت:

    آقا کیان گل به همین خاطر پرسیدم چون خاصیتاشو یکی نوشته بودی
    اما خاصیت لیموهای کوچک ترش خیلی بیشتر از لیموی معمولی هست
    اگه اونجا هست از اونا استفاده کنید
    راستی آقا مهدی چرا برای آقا کیان زن نمیگیری
    براش استین بالا بزن

    0

    0
  34. اینم فقط بخاطر سارای عزیز! 😆

    خواستگاری به لهجه شیرازی ♥
    خواسگار: ملاکوی شمو برِی ازدواج چیچیه!؟
    دختر خانم گرامی: بریِ من تفاهم خیلی مهمه!

    خواسگار: تفاهم که ها! دیگه؟
    دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه بعدش یی سخفی که بالوی سرم باشه!
    خواسگار: خب او که ها! دیگه چیچی!؟
    دختر خانم گرامی: مهم تفاهمه و یی دونه سخف و یی باغی توو قلات!!
    خواسگار: خوب دیگه چیچی؟!
    دختر خانم گرامی: خب همو تفاهم و یی دونه ماشینم برم بیگیری و با همه اونوی که گفتم!
    خواسگار: و دیگه چیچی!؟
    دختر خانم گرامی: خب تفاهم و خونه و ماشین رو گفتم. یه عالمه هم پول دوشته باشی بد نیست!
    خواسگار: دیگه فرمایشی ندارین شومو!؟میخوی یی ریزه فکر کنی؟شاید یادت بیادا
    دختر خانم گرامی: چرو!! چرو!! نمیخامم شومو زیاد توو زمت بیفتیا.حالو تفاهمم نتونوسی جور کنی خبری نی!!!
    خواسگار: ها! باشه رو چیشوم…حالو من برم یی دوری بزنم برمیگردم

    0

    0
  35. سارا جون، میخوام برام واسه خودم بگیرمش! 😆

    0

    0
  36. سارا گفت:

    خیلی قشنگ بود کیان جان مرسی
    گول حرفای آقا مهدی را نخور
    و زودتر ازدواج کن
    منم جای خواهرت اگه مشورت خواستی
    ایشالا زودتر داماد بشی

    0

    0
  37. سارا جون من اومدم با لهجه شیرازی اصیل خاسگاریت، اونوقت از آقا کیان تشکر میکنی؟! 🙄

    0

    0
  38. سارا گفت:

    آقا مهدی مرسی خواستگاری خیلی قشنگ بود
    ممنون

    0

    0
  39. Kian گفت:

    آیا می دانستید

    آیا می دانستید که با یک مداد معمولی خطی به طول 58 کیلو متر می توان کشید؟

    آیا می دانستید که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد؟

    آیا می دانستید که جگر تنها عضو داخلی بدن است که اگر با عمل جراحی قسمتی از آن بر داشته شود دوباره رشد می کند؟

    آیا می دانستید که حلزون ها می توانند 3 سال متوالی بخوابند؟

    آیا می دانستید در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال است در آن باران نباریده است؟

    آیا می دانستید که قرنیه چشم تنها قسمت بدن است که خون ندارد؟

    آیا می دانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است؟

    آیا می دانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است؟

    آیا می دانستید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی هستند که بدون بر گشتن به عقب می توانند پشت سر خود را ببینند؟

    آیا می دانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا؟

    آیا می دانستید که شهر مکزیک سالانه بیست و پنچ سانتیمتر نشست می کند؟

    آیا می دانستید که قلب میگوها در سر آنها قرار دارد؟

    آیا می دانستید که کرم های ابریشم در 56 روز 6000 برابر خود غذا می خورد؟

    آیا می دانستید که گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند؟

    آیا می دانستید که موشهای صحرایی چنان تکثیر می کنند که در عرض 18ماه دو موش صحرایی قادرند یک میلیون فرزند داشته باشند؟

    آیا می دانستید که موش های صحرایی سالانه یک سوم منابع و ذخایر غذایی جهان را نابود می سازند؟

    آیا می دانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشانده در هر ده روز یک بار عوض می شود؟

    آیا می دانستید که شیرینی تنها مزه ای است که جنین در رحم مادر هم می فهمد؟

    آیا می دانستید که زنبور عسل ۵ چشم دارد که ۲ تا اصلی در بغل سر و ۳ تا بر روی سر اون قرار دارد؟

    آیا می دانستید که بیست درصد آب شیرین جهان میان آمریکا و کانادا قرار دارد؟

    آیا می دانستید که مورچه در مایکروویو زنده می ماند؟

    آیا می دانستید که خوردن ۱ سیب اول صبح، بیشتر از قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی می‌شود؟

    آیا می دانستید که کره زمین از ۱۰۲ عنصر بوجود آمده و این ۱۰۲ عنصر در بدن انسان وجود دارد؟

    آیا می دانستید که استرس تا ۵ برابر سیستم ایمنی بدن را پایین می آورد؟

    آیا می دانستید که دود سیگار موجود در محیط بیشتر از مصرف مواد قندی در پوسیدگی دندانهای کودکان نقش دارد؟

    آیا می دانستید که پروانه ها، چشم های مرکب دارند که تعداد آنها گاهی به هیجده هزار می رسد؟

    آیا می دانستید که طول رگهای بدن انسان پانصد و شصت هزار کیلومتر است؟

    آیا می دانستید که حس بویایی انسان قادر به دریافت و تشخیص ده هزار بوی متفاوت است؟

    0

    0
  40. ” آیا می دانستید که مرغ با شنیدن صدای موسیقی بزرگترین تخم را می گذارد؟”

    کیان جان، من مرغ نیستم اما حالا که فکر میکنم، این طور به نظر میاد که مشکل من هم بخاطر زیاد گوش دادن به موزیک باشه! 🙄

    0

    0
  41. Kian گفت:

    از مضارع ها و ماضی ها خسته شده ام، دلم برای یک حال ساده تو را دیدن تنگ است.

    سلام از شرکت رب تبرک مزاحم می شم، اجازه می دی یه رب بغلت کنم؟!

    فاصله را بگو به خود نبالد. خاطره ی بودن با تو تمام فاصله ها را می شکند…

    دلگیرم از تمام الفبای بی کسی، به خصوص این پنج حرف: ف.ا.ص.ل.ه

    می دونی مترسک به کلاغ چی گفت؟ گفت: هر چی می خوای نوک بزن، ولی تنهام نذار.

    نیم نگاهت را به تمامی دنیا نخواهم فروخت بی آنکه ذره ای به یادم باشی!

    صد دفعه گفتم لباساتو جلوم تکون نده، دکتر گفته به گرد گلها حساسیت دارم!

    زندگی آن قدر ابدی نیست که بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت.

    قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین! فرش های کهنه را مردم گران تر می خرند.

    وقتی حوض خانه ات می خشکد، ماه به ناچار به حوض خانه دیگر خواهد رفت.

    آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند، محکوم به تکرار آنند.

    خوشبختی سراغ کسی می رود که فرصت فکر کردن به بدبختی را ندارد!

    سمفونی وحشتناکیست اگر هر کس ساز خودش را بزند…

    فکر مثل چتر نجات می مونه… فقط وقتی کار می کنه که باز باشه!

    0

    0
  42. Kian گفت:

    آثار زیانبار
    «چشم و هم‌چشمی»

    پدیده نابهنجار چشم‌ و هم‌چشمی از جمله پدیده‌ها و نابهنجاری‌هایی است که میان مردم به خصوص برخی از زنان به شکل گسترده‌ وجود دارد و بیشتر افراد دست‌کم در موردی یا زمانی گرفتار این نابهنجاری اجتماعی شده‌اند.
    در واقع یکی از پدیده‌های مذمومی که امروز در برخی از خانواده‌ها به چشم می‌خورد مقوله چشم و هم‌چشمی است. زن یا شوهر در خانواده مرتباً خود را با دیگران مقایسه می‌کند و سعی دارد نه‌تنها از سایرین عقب نماند بلکه یک سر و گردن از دیگران هم بالاتر باشد.
    هر چند که اصل رقابت و میل به پیشرفت در زندگی خوب است لیکن متأسفانه در حال حاضر این رقابت‌ها صرفاً در عرصه مادیات خلاصه شده است و کمتر خانواده‌هایی پیدا می‌شوند که
    چشم و هم‌چشمی را به اهداف انسانی سوق دهند.
    از دیدگاه جرم‌شناختی، چشم‌ و هم‌چشمی یکی از علل و عوامل تزلزل در بنیان خانواده و یکی از دلایل فروپاشی نهاد خانواده است و این تأثیر مخرب از چند طریق صورت می‌گیرد.
    1) ایجاد نیازهای کاذب: واقعیت امر این است که نیازهای مادی در زندگی از قبیل خانه، خودرو، اثاث منزل و سایر مایحتاج را می‌توان به نیازهای واقعی و نیازهای کاذب (غیرواقعی) تقسیم کرد. نیازهای واقعی به آن دسته از مایحتاج زندگی تعلق می‌گیرد که وجود آنها یکی از نیازهای معقول و متعارف زندگی را برطرف می‌کند، برعکس، نیازهای کاذب به مقوله‌هایی اطلاق می‌شوند که بود و نبود آنها نمی‌تواند مشکل خاصی در زندگی ایجاد کند.
    چشم و هم‌چشمی ایجاد نیاز کاذب می‌کند و خانواده‌ها به جای آن که به دنبال درک زیبایی‌های زندگی باشند، دائم به دنبال این نیازهای غیرضروری -که اتفاقاً هیچ وقت هم خط پایانی ندارند- هستند. وجود این روحیه در هر دو رکن خانواده (زن و شوهر) باعث خواهد شد که آنان به عنوان خانواده‌ای مادی‌گرا،‌ فرزندانی حریص به جامعه تحویل دهند.
    2) ایجاد افسردگی و دلمردگی: چشم و هم‌چشمی موجب ایجاد مسابقه تجمل و برخورداری از مادیات در سطح خانواده‌ها می‌شود. امروزه خانواده‌ها به جای بهره‌ بردن از مواهب زندگی و استفاده از امکانات خود و به قول معروف لذت بردن از امکانات‌شان، دائم به نداشته‌های خود فکر می‌کنند و مدام غبطه می‌خورند.
    3) فشار بر خانواده‌ها: چشم و هم‌چشمی باعث تعدد و افزایش نیازها می‌شود در حالی که امکانات مادی خانواده‌ محدود و معین است، از این رو بسیاری از نیازهای کاذب تأمین نشده باقی می‌ماند. این مسئله در درازمدت موجب استهلاک جسمی و روحی آنان شده و در اثر اعتیاد به این کار، ناهنجاری‌های زیادی در روابط درون خانوادگی آنان پدیدار خواهد شد.
    4) گرایش به جرائم و انحرافات: گروه دیگری نیز وجود دارند که می‌خواهند از آسان‌ترین و ساده‌ترین مسیر به نیازهای کاذب برآمده از رقابت‌های ناسالم و چشم‌وهم‌چشمی پاسخ دهند که در این مسیر جرم و انحراف را برای رسیدن به این اهداف خودساخته انتخاب می‌کنند و از طریق ارتکاب جرائم و تخلفات گوناگون سعی دارند کم‌ و کسری‌های ناشی از زیاده‌خواهی‌شان را جبران کنند.
    به نظر می‌رسد که اصلی‌ترین راه چاره تغییر در نگرش و باورها است. باید بدانیم که ثروت و امکانات ممکن است آسایش بیاورد اما آرامش نخواهد آورد. به جای چشم و هم‌چشمی در این که چه کسی ماشین یا خانه بزرگتر دارد اگر چشم و هم‌چشمی کنیم که چه کسی فرزندان لایق‌تر، ایمان بالاتر و با اخلاق‌تر و… دارد در این صورت آرامش و قناعت در خانواده‌ها مستقر می‌شود.

    0

    0
  43. Kian گفت:

    دلنوشته های يك ايرانی از كانادا !

    یادمه توی ایران، مدل استفاده از وسایل نقلیه‌ی عمومی این طوری بود که
    می‌رفتی توی ایستگاه اتوبوس وامیستادی، تا هر وقت که اتوبوس دلش خواست
    پیداش بشه.

    بعد که اومدیم کانادا، دیدیم که یه سایت هست که توش دقیق
    نوشته که کدوم اتوبوس، در چه ساعتی از روز توی کدوم ایستگاهه.

    خب این شد
    که دیگه هیچ وقت لازم نبود مثلا پنجاه و پنج دقیقه عین دسته‌بیل توی
    ایستگاه منتظر اتوبوس باشیم. یک دقیقه قبل از زمان مقرر می‌ریم توی
    ایستگاه وامیستیم و اتوبوس هم معمولن با حاشیه خطای دو تا سه دقیقه میاد.

    از این لحاظ اون اوایل کلی حال می‌کردیم که بابا این چشم‌آبیا چقدر
    کارشون درسته. یا مثلن اینکه یادمه توی ایران، کارمندای تمام اداره‌ها و
    مدرسه‌ها و مسئولین دانشگاه و حتی وزارت‌خونه‌ها، از هشت نه روز مونده به
    نوروز می‌پیچوندن و گم و گور می‌شدن و تا یه هفته بعد از نوروز هم
    پیداشون نمی‌شد و اخیرن که شنیدم امسال حتی مسئولین دانشگاه اراک کل ماه
    رمضون رو رفتن خونه استراحت کردن!

    روزهایی هم که سر کار هستن نیم ساعت
    دیر میان و یه ساعت زود میرن و وسطش هم واسه ناهار و نماز یکی دو ساعتی
    به خودشون حال می‌دن. جدیدن هم که ساعت کار اداری جاهای
    دولتی رو رسمن دو ساعت کم کردن!

    بعد که اومدیم کانادا و رفتیم سر کار،
    دیدیم بابا! اینجا همه راس ساعت توی دفترشونن، هشت ساعتی رو که توی محل
    کارشونن دقیقه به دقیقه‌شو واقعن کار می‌کنن، بلکه چند دقیقه اضافه هم
    می‌مونن، ناهارشون فیکس یک ساعته و نمازم که ندارن؛ تازه برای اون زمان
    ناهار هیچ حقوقی‌ هم دریافت نمی‌کنن.

    خلاصه یه مدتی داشتم می‌گفتم که ای بابا، اینا هم مملکت دارن، ما هم
    مملکت داریم. اما بعدش چند تا چیز جالب‌تر دیدم. مثلن یادمه چند هفته پیش
    داشتم با یه رفیق ژاپنی که داره برمیگرده ژاپن صحبت می‌کردم، بهش ‌گفتم
    کلن کانادا رو
    چطور دیدی؟

    برگشت گفت: «خوبه، فقط یه کم بی‌‌نظمن! مثلن اتوبوساشونو
    دیدی؟ همیشه یکی دو دقیقه تاخیر داره!! چه وضعشه آخه…» منم با نیش باز
    گفتم آره خب، منم که اون اوایل از ایران اومده بودم تاخیر این اتوبوسا یه
    کم اذیتم می‌کرد (هاهاها)! بعد رفتم یه کم تحقیق کردم دیدم که توی توکیو،
    تاخیر اتوبوس‌ها با مقیاس ثانیه اندازه‌گیری می‌شه.

    یا مثلن چند وقتیه که توی یه پروژه‌ای با یه پسر آلمانی همکار شدم که
    خیلی خونگرمه و اومده یه سال کانادا کار کنه تا انگلیسیش خوب شه. درست
    چهل و هشت ساعت قبل از کریسمس داشتم باهاش حرف می‌زدم، گفتم کلن کانادا
    رو
    چطور دیدی؟

    گفت:‌ «بد نیست،‌ فقط اینا چرا اینقدر از کار کردن فرار
    می‌کنن؟! ما توی آلمان دقیقن تا خود روز کریسمس، ساعت دوازده ظهر سر کار
    هستیم و تمام کلاس‌های دانشگاه و دبیرستان هم برقراره، از ظهر کریسمس یه
    پنج شیش روزی تعطیل میشه فقط. حالا این کانادایی‌ها رو ببین! هنوز دو روز
    به کریسمس مونده همه‌شون گذاشتن رفتن! چه وضعشه آخه…»

    گفتم آره واقعن…
    می‌بینی؟! بعدم شروع کردم خندیدن! بعد همینطور که از کانادا انتقاد
    می‌کرد، عصبی‌تر شد و ادامه داد که: «کلن من نمی‌تونم تو کانادا زندگی
    کنم. اصلن آزادی نیست اینجا! اون روز رفتم استخر، متوجه
    شدم که اینجا نمی‌ذارن کامل لـخـت باشی! آقاجان من شاید دلم نخواد شورت
    پام باشه! میری تو سونا می‌شینی شورت خیس اذیت می‌کنه دهن پاهات صاف
    میشه… نمیذازن آدم راحت باشه اصلن نه؟!» دیگه داشتم غش غش تو روش
    می‌خندیدم و هی می‌گفتم:‌ آره… آره!

    خلاصه که از وقتی که توفیق اجباری گریبانگیرم شده و با جماعت آلمانی و
    ژاپنی و کانادایی و قبرستون‌های مشابه همکار شدم، دارم فکر می‌کنم با اون
    وضعی که ما توی مملکتمون درست کردیم، همین که تا الان از صفحه‌ی روزگار
    محو نشدیم خیلی مرد بودیم. توی این دو سالی که اینجا بودم، چهار دفعه تا
    به حال برای
    کارهای مختلف استخدام شدم، فقط یک بارش رو من پیگیری کردم و در واقع
    دنبال کار گشتم (همین هواشناسی)، سه تای دیگه‌ش اینجوری بود که گوشیم زنگ
    خورد و یه نفر از اونور خط گفت فلانی، ما فلان پروژه رو داریم، میای
    برامون کار کنی؟! می‌خوام اینو بگم که اینجا اونقدر کارهای واقعی انجام
    میشه، که صاحب‌کارها در به در می‌گردن دنبال کارمند، بعد توی ایران به
    این نتیجه رسیدن که دو ساعت از وقت اداری کلن اضافی بوده این همه سال! یا
    مثلن ماه رمضون بهتره بشینن خونه استراحت کنن!

    حتی اگه این تفاوت‌ها محدود به زندگی حرفه‌ای و شغل و این مسائل بود، بازم خوب
    بود. بدیش اینه که واقعن اینا همه‌ی کارا رو بیشتر از ما می‌کنن. بیشتر
    کار می‌کنن، بیشتر درس می‌خونن، بیشتر عشق و حال می‌کنن، حتی بیشتر
    می‌خوابن. فقط فرقشون اینه که زندگی، از اول براشون توی مسیر طبیعیش
    بوده. برای ما که مسیر طبیعی رو نرفتیم، اتفاق بدی که میفته اینه که سراغ
    هرچیزی، موقعی میریم که وقتش نیست.

    0

    0
  44. Kian گفت:

    بیست و چهار ضرب المثل که با ” چ ” آغاز می شوند !

    چار ديواري اختياري !

    چاقو دسته خودشو نميبره !

    چاه كن هميشه ته چاهه !

    چاه مكن بهر كسي، اول خودت، دوم كسي !

    چاه نكنده منار دزديده !

    چرا توپچي نشدي !

    چراغي كه به خونه رواست، به مسجد حرام است !

    چشته خور بدتر از ميراث خوره !

    چشم داره نخودچي، ابرو نداره هيچي !

    چشمش آلبالو گيلاس مي چينه !

    چشمش هزار كار ميكنه كه ابروش نميدونه !

    چغندر گوشت نميشه، دشمنم دوست نميشه !

    چنار در خونه شونو نمي بينه !

    چوب خدا صدا نداره ، هر كي بخوره دوا نداره !

    چوب دو سر طلا ست !

    چوب را كه برداري، گربه دزده فرار ميكنه !

    چوب معلم گله، هر كي نخوره خله !

    چو به گشتي، طبيب از خود ميازار — چراغ از بهر تاريكي نگه دار !

    چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن — كه گوهر فرو شست يا پيله ور!

    چه خوشست ميوه فروشي — گر كس نخرد خودت بنوشي !

    چه عزائيست كه مرده شور هم گريه ميكنه !

    چه علي خواجه، چه خواجه علي !

    چه مردي بود كز زني كم بود !

    چيزي كه شده پاره، وصله ور نمي داره !

    چيزي كه عوض داره گله نداره !

    0

    0
  45. ندا م گفت:

    15 کاربرد متفاوت خمیر دندان که نمی دانستید :

    1 – تسکین تحریک ناشی از گزش حشره ها ، زخم ها و تاول ها
    ناراحتی های پوست ناشی از گزش حشره ها اغلب باعث خارش می شوند. یک قطره کوچک خمیر دندان بر روی نیش حشرات خارش و تورم را کاهش می دهد. همچنین با خشک کردن زخم ها و تاول ها باعث درمان سریع تر آنها می شود.

    2 – کم کردن سوزش سوختگی
    در سوختگی های جزئی خمیردندان می تواند تسکین موقت و خنک کننده باشد. بلافاصله بعد از سوختگی آن را به منطقه آسیب دیده بمالید و به صورت موقت تسکین دهنده خواهد بود.

    3 – کاهش اندازه لکه صورت
    می خواهید به بهبود زخم ها و لکه ها سرعت ببخشید؟ قبل از خواب مقدار کمی از خمیر دندان را به منطقه آسیب دیده بمالید و صبح آن را بشویید.

    4 – پاک کردن ناخن ها
    دندان های ما از مینا ساخته شده اند و خمیر دندان برای آنها خوب است پس به همین دلیل خمیردندان برای ناخن ها هم خوب خواهند بود. برای ناخن های پاک تر و محکم تر به سادگی ناخن های خود را با مسواک و خمیردندان بشویید.

    5 – حفظ کردن حالت مو
    خمیر دندان ژلی حاوی همان محلول پلیمر است که بسیاری از ژل های مو از آن ساخته شده اند. پس اگر شما از ژل مو استفاده میکنید خمیر دندان ژلی هم می تواند جایگزینی برای آن باشد.

    6 – کاهش بوی بد
    سیر، ماهی، پیاز و خیلی مواد غذایی دیگر می توانند در سلول های پوست ما نفوذ و باعث ایجاد بوی بد در آن شود. کمی مالش انگشتان با خمیردندان بوی بد را از بین خواهد برد.

    7 – حذف لکه ها
    خمیر دندان می تواند لکه ها را در لباس و فرش ناپدید کند. در لباس با کمی خمیر دندان لباس را مالش دهید و سپس به صورت معمول با آب بشویید و در مورد فرش با کمی خمیردندان و برس روی محل لکه بکشید و بلافاصله با آب بشویید.

    8 – خمیردندان یک تمیز کننده عالی برای کفش های کثیف و همچنین برای بهبود خراش چرم کفش است
    در اینجا هم با یک برس خمیر دندان را به طور مستقیم به قسمت کثیف یا خراشیده بکشید.

    9 – پاک کننده نقوش از روی دیوار
    برای پاک کردن نقش های کشیده شده با مداد توسط کودکان بر روی دیوارها باز هم خمیردندان می تواند یک پاک کننده عالی باشد.

    10 – درخشان کردن وسائل و جواهرات طلایی و نقره ای
    خمیردندان را روی جواهرات خود در شب بکشید و صبح با یک پارچه نرم آن ها را تمیز کنید و با آبکشی آثار خمیردندان را پاک کنید. از این روش بر روی مروارید استفاده نکنید، چون باعث صدمه به آن می شود.

    11 – حذف خش سی دی و دی وی دی
    این یک روش خوب برای حذف خراش های کم عمق و لکه ها است. یک لایه نازک از خمیر دندان را به آرامی بر روی دیسک مالش دهید و پس از آن با آب بشویید.

    12 – تمیز کردن کلیدهای پیانو
    کلیدهای پیانو در اثر تماس با پوست و جذب گرد و غبار کثیف می شوند. با یک پارچه مرطوب و بدون پرژ و کمی خمیردندان به آرامی کلیدهای پیانو خود را پاک کنید.

    13 – از بین بردن بوی بد بطری کودک
    اگر بطری کودک دچار بوی ترش شیر شده، با خمیر دندان می توانید این بو را از بین ببرید.

    14 – حذف لایه های زنگ زده از آهن
    برای کسانی که هنوز از آهن استفاده می کنند، ممکن است پس از گذشت زمان دیده باشید که بخشی از آهن زنگ زده است. سیلیکای موجود در خمیردندان این لایه را حذف خواهد کرد.

    15 – زد مه در عینک
    مقدار کمی از خمیر دندان را به هر یک از عدسی های عینک ایمنی یا شنا خود مالش و سپس آن را کاملا آبکشی کنید. پس بدون نیاز از ژل های زدمه گران قیمت به راحتی می توانید این مشکل را برطرف کنید. از مالش بیش از حد اجتناب کنید چون ماده ساینده در خمیردندان می تواند لنزهای عینک را خراش دهند.

    منبع : سيمرغ

    0

    0
  46. Kian گفت:

    یک فیلم عاشقی به سه روایت هندی ایرانی و هالیوودی

    يك فيلم عاشقي به روايت ايراني :

    خانواده پسر به خواستگاري ميرن و چون هردو خانواده فاكتور ايمان براشون مهمه به راحتي به توافق میرسند.
    .بعد يه حياط رو نشون ميده كه چراغوني شده و يه عده آدم بيكار توش نشستن و دارن سيب ميخورن (چون ميخواستن فيلم كم خرج دربياد ميوه ديگه اي دركار نيست!)و وقتي دادماد مياد تازه ميفهمين كه مثلا مراسم عروسيه!
    صبح كه ميشه براي اينكه بدآموزي نداشته باشه عروس از يك اتاق مياد بيرون و داماد هم از يك اتاق ديگه،
    خلاصه يه روز تازه عروس يهو حالش بهم ميخوره و همه ميفهمن كه حامله شده و باز اين سوال پيش مياد “اينا كه شبا كنار هم نمي خوابيدن پس احتمالا كار كارگردان بوده”
    و زندگي به خوبي و خوشي ادامه پيدا ميكنه البته با كلي پيام اخلاقي!

    فيلم عاشقي به روايت هاليودي:

    فيلم از توي اتاق خواب و زير پتوي دو معشوقه شروع ميشه، صحنه بطوري رمانتيك و خفنه كه شما خشكتون ميزنه و با خودتون ميگين كه چرا رفيقتون بهتون نگفته بود فيلمش صحنه داره كه با فرياد مامان از جا ميپرين و بر خلاف ميل باطني مجبور ميشين اين صحنه رو رد كنين،

    خلاصه دختره كه خيلي شوهرشو دوست داره ميره بقالي سر محله كه بقال محله ازش خوشش مياد و بلههههههه بازم مجبور ميشين براي اينكه صداي مامان در نياد صحنه رو رد كنين و مامان هم داره غر ميزنه كه اينا اون دنيا چه جوري ميخوان جواب خدارو بدن؟

    بازهم خلاصه خانم براي اينكه شوهرشو غافلگير كنه سفارش ميده تا براي شوهرش پيتزاي مورد علاقشو بيارن كه از يارو پيتزايي هم خوشش مياد و دوباره بلهههههه و شما هم موظفين كه اين صحنه هارو تند تند رد كنين،

    خلاصه از اول تا آخر فيلم اين خانوم مشغول كاراي بد بد كردن يا همون دكتر بازي خودمون با اين و اونه بطوريكه فقط با خواجه حافظ شيرازي كاراي بي ادبي نميكنه.

    تا اینکه در يكي از همين صحنه هاي مبتذل شوهر سر ميرسه و زن گريه ميكنه و ناراحت ميشه و از شوهرش معذرت خواهي ميكنه و شوهر هم كه آدم فهميده اي هست با متانت از اينكه سر زده وارد شده معذرت ميخواد و ميگه”عزيزم چون عشق من و تو يك عشق واقعيه ميدونم از اين كار منظور بدي نداشتي و من هنوز دوست دارم”

    و در آخر فيلم با پيام اخلاقيه سيب زميني بودن و عشق واقعي تموم ميشه.

    يك فيلم عاشقي به روايت هندي:
    دوتا پسر سر يك دختر دارن دعوا ميكنند و هم ديگرو رو جر ميدن كه يك دختر پاك و نجيب (كه معلوم نيست چرا با اين پاكي به دوتا پسر پا داده)داره گريه ميكنه و ميگه تورخدا بس كنين كه يكي از پسر متوجه خال توي دماغ اون يكي پسره ميشه و داد ميزنه”دادش”

    اونم خال توي دماغ او يكي رو ميبينه و با چشمي گريان داداششو بغل ميكنه و ميگه “باورم نميشه بعد از اين همه سال پيدات كردم.

    در اين زمان يك پير زن كور وارد صحنه ميشه و ميفته زمين و سرش به سنگي ميخوره و بيناييشو بدست مياره و يهو داد ميزنه:بچه هاي گلم، توي اين نقطه حساسه كه دو پسر و دختره همه ميگن “مامان!” و همگي ميفهمن كه خواهر برادرن….اين فيلم اين پيام اخلاقي رو به ما ميده كه دعوا كردن سر دختر خوب نيست و از اين جور حرفا.

    0

    0
  47. Kian گفت:

    با سلام خدمت دوستان عزیز دیشب که برای مراسم افطاری به بازار رفته بودم متوجه شدم که فرزند یکی از دوستانم فوت کرده وقتی جویا شدم متوجه شدم چند شب قبل این پسر به خیابان ولیعصر رفته و پشت چراغ قرمز از دست فروشها گردو خریده و پس از خوردن گردو ظرف چند دقیقه فوت کرده جنازه به پزشک قانونی تحویل داده شده و علت مرگ را گردوی آلوده به آب جوی اعلام کردند و چون شهرداریها مرگ موش در زیر پلها و داخل جویها میریزند و گردو فروش هم گردوهای خود را در همان آب میشسته لطفا به دوستان خود اعلام بفرمایید که به هیچ عنوان از دست فروشان چیزی نخرند.

    0

    0
  48. Kian گفت:

    آدم بايد چه جـــــــوري باشـه؟
    اگه سربزير و متفكر و توي خودش باشه، ميگن: افسردگي داره، روانيه، سيماش قاطيه!
    اگه بگو و بخند و شاد و شنگول باشه، ميگن: جلفه، دلقكه، هجوه!
    اگه چاق و اضافه وزن داشته باشه، ميگن: شكموئه، پرخوره، مال مفت تور كرده!
    اگه لاغر و جمع و جور و ميزون باشه، ميگن: كنسه، نخوره، حمال وارثه!
    اگه از حقش دفاع كنه و زير بار زور نره، ميگن: جنجاليه، با همه دعوا داره، خروس جنگيه!
    اگه از حقش بگذره و گذشت كنه، ميگن: بي عرضه س، حيف نون و دست و پا چلفتيه!
    اگه اهل تحقيقات و كتاب باشه، ميگن: اينو، واسه ما شده آقاي مطالعه!
    اگه با عيالات متحده ش مشكلي نداشته باشه، ميگن: زن ذليله، زن نگرفته، شوهر كرده!
    اگه مرد سالار و حرف، حرف خودش باشه، ميگن: انگار كلفت آورده!
    اگه دست به جيبش خوب باشه و به مردم كمك كنه، ميگن: پول پارو ميكنه، اهل زد و بنده!
    اگه اهل بريز و بپاش و ولخرجي نباشه، ميگن: پولهاشو انبار ميكنه، جون به عزرائيل نميده!
    اگه زبون باز و متملق و چاخان باشه، ميگن: معاشرتيه، فوق العادس، دوست داشتنيه!
    اگه راست و درست و بي كلك باشه، ميگن: هيچي نميشه، به درد لاي جرز ميخوره!
    و بالاخره اگه هر روز ايميل ميزنه ، نميگن مارو دوست داره به يادمون هست،ميگن :بيکاره ، معلوم نيست چي کار ميکنه ! 🙄

    0

    0
  49. ندا م گفت:

    کیان جان متاسفم برای اون شخصی که فرزندش رو از دست داده و بعله متاسفانه ما در ایران این همه ادعای تمیزی و بهداشت داریم بعدش در مورد خوراکی ها .. خیلی راحت از هر اغذیه فروشی که سر راهمون می بینیم ، خوراکی می خریم اما توی خونه مون حساسیت داریم که کسی که غذا پخته دستاشو شسته؟ بشقابا تمیزه؟ و غیره .. . خدا بهش صبر بده.

    0

    0
  50. Kian گفت:

    شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند…!

    شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه !

    حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!!

    به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید…

    داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن را بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده…!

    روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد و شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان…

    دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند…

    اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود و هرشبی که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روزبعدهم چیزی برای خوردن ندارد !!!

    بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد ، آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود.

    میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است…

    در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکل این نبود !

    چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود!

    او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانه دیگری، وقتی صبح به خانه خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.

    به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند…

    به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.

    به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوجه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی ؟!!!

    قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از …

    اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند.

    فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، اداره پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد…!

    به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند، صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند…

    0

    0
  51. marjan گفت:

    زمان در بستر شب خواب و بیدار است
    سیاهی تار می بندد
    چراغ ماه، لرزان از نسیم سرد پاییز است
    دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
    به هر سو چشم من رو می کند فرداست
    من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

    فریدون مشیری

    0

    0
  52. marjan گفت:

    Wink یا خدا اشتباه میکنه یا مامان!!

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باچنگال غذابخور»
    خدا به ما صدا داده – مامان میگه،«جیغ نزن»
    مامان میگه،«كلم بخور،حبوبات و هویج بخور»
    ولی خدا به ما هوس بستنی شیرهای داده

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«دستمال بردار»
    خدا به ما آب گل آلود داده – مامان میگه،«شالاپ شولوپ نكن»
    مامان میگه،«ساكت باش،خوابه بابات»
    اما خدا به ما درسطل آشغال داده كه میشه باهاش شترق صدا داد

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«باید دستكش هات رو دست كنی»
    خدا به ما بارون داده – مامان میگه،«مبادا خیس بشی»
    مامان میخواد كه ما مراقب باشیم وزیاد نزدیك نشیم
    به اون سگ های قشنگ غریبه ای كه خدا بهمون داده نوازششون كنیم

    خدا به ما انگشت داده – مامان میگه،«برو دستت رو بشور»
    ولی آخه خدا به ما جعبه های پر اززغال. تن های سیاه شده قشنگ
    داده،چه جور!
    من چندان باهوش نیستم،ولی یه چیز رو مطمئنم بخدا
    یا مامان داره اشتباه می كنه،یا اگه نه،خدا.

    0

    0
  53. ندا م گفت:

    10 سالگی:مامان، بابا عاشقتونم
    تو 15 سالگی:ولم کنین
    تو 20 سالگی:مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم
    تو 25 سالگی:باید از این خونه بزنم بیرون
    تو 30 سالگی:حق با شما بود
    تو 35 سالگی:میخوام برم خونه مامان و بابام
    تو 40 سالگی:نمی خوام پدر و مادرم رو از دست بدم!
    تو 70 سالگی:من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن!!

    0

    0
  54. Kian گفت:

    روز 28 اردیبهشت، مصادف است با روزملی ریاضیات و بزرگداشت حکیم عمر خیام
    میدانستید که خیام تقویم شمسی را درست کرده است؟
    میدانستید مثلث خیام، دوجمله ای خیام-نیوتن، اثبات اصل پنجم اقلیدس، نظریه هندسی معادلات درجه سوم از شاهکارهای علم ریاضی کار خیام خودمان بوده است !!؟؟؟
    میدانستید در موسیقی و اخترشناسی هم دست داشته است؟
    رباعیاتش را که دیگه همگی میدانید محشر است.

    به افتخار این مرد بزرگ و تمامی دانشمندان بزرگ ایران

    اسرار ازل را نه تو دانی و نه من!
    وین حل معما نه تو خوانی و نه من

    هست در پس پرده گفتگوی من و تو
    چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

    0

    0
  55. Kian گفت:

    ده شخصیت تهوع آور در محیط کار 🙄

    داشتن یک همسایه، دوست، همکار یا بدتر رئیس و همسر با شخصیت غیر قابل تحمل واقعاً درد بزرگی است. اما آیا واقعاً شخصیت خود ما هم ایده آل است؟ با هم ده نشانه از شخصیتهای تهوع آور برای عامه جامعه را بررسی می کنیم.
    ۱-شخصیت طلبکار: این نوع شخصیت بدون اینکه برای دیگران کار خاصی کرده باشد انتظار جانفشانی و ملتزم به رکاب بودن دارد. معمولاً این افراد بسیار حالت اعتیاد گونه دارند و هر قدر هم بدون دلیل به آنها بها بدهید باز ناراضی هستند.
    راه حل: به تدریج خود را از زیر پالانی که بر دوش شما گذاشته اند خارج کنید. البته احتمالاً دچار تنش خواهید شد اما چون این افراد شناخته شده اند اطرافیان حق را به شما خواهند داد.
    ۲-شخصیت سادیستیک: این نوع شخصیت مداوم به دنبال تخطئه کردن دیگران و در معرض ضعف و توهین قرار دادن دیگران است. این نوع شخصیت تهوع آورترین نوع شخصیت ممکن است و معمولاً دوام چندانی در محیطهای شغلی ندارند. بدترین حالت ممکن آن است که شما دارای رئیسی با چنین شخصیتی باشید.
    راه حل: خندیدن و به شوخی گرفتن کارهای این افراد موجب می شود دچار سرخوردگی شوند. جملاتی مانند جدی میگویی؟ یا کنایه هایی مانند خودت را ندیده ای! جوابهای محترمانه اما سوزاننده ای برای این نوع افراد است. برخی مواقع سکوت و یا ترک محل حضور آنها هم لازم است.
    ۳-شخصیت خود متشکر: این نوع شخصیت مداوم در حال تعریف و تمجید از خود است و معمولاً هم حجم وسیعی دروغ را چاشنی کارهای خود میکند. این افراد از این جهت که پر چانه و وقت گیر هستند خسته کننده اند ضمن آنکه موجب برهم خوردن تمرکز شما می شوند.
    راه حل: سرگرم کردن خود به کارهای روتین و جاری خود یا برقراری یک تماس ساختگی موبایلی و دور شدن چند لحظه ای از محیط
    ۴-شخصیت خبررسان: این نوع شخصیت به طور مداوم در حال جستجوی یافتن چیزی است که برای روسا و یا مدیران جالب باشد تا از این طریق کمی توجه ارتزاق نماید. این نوع افراد خوش سر و زبان و اجتماعی هستند اما به شدت غیر قابل اعتماد!
    راه حل: دادن خبرهای غیر واقعی و بی اعتبار کردن فرد در منظر مدیران و روسا! ضمناً گهگاه بد نیست پیامهایی که نمی توانید مستقیم مطرح کنید از طریق این مزدوران بی مزد منتقل کنید. تنها کاربرد مفیدشان همین مورد اخیر است.
    ۵-شخصیت ناتوان ظاهرساز: این نوع افراد قابلیت سخنوری خوبی دارند و کلاً ادعاهایی در حد وسیع مطرح میکنند اما باید دقت کنید بر اساس مدعاهای آنها برنامه نریزید. مثلاً ممکن است مدعی شوند کاری را در مدت مشخصی انجام خواهند داد اما به زودی در خواهید یافت که توان آن را ندارند. این شخصیتها از این جهت که موجب بر هم خوردن نتیجه تلاش شما می شوند ناراحت کننده هستند.
    راه حل: شناخت پیش از موعد و برنامه ریزی صحیح و واقعی
    ۶-شخصیت جنگجو و رقابت طلب: این نوع افراد صرفنظر از اینکه نظر جمع چه چیزی باشد یک نظری مخالف و یا متفاوت دارند و بر آن اصرار هم میکنند. این رفتار آنها معمولاً برنامه ریزی و یا اشکال یابی را دچار مشکل میکند.
    راه حل: عدم دعوت از این افراد جهت حضور در جلسات و مذاکرات و گزارش به مدیران مربوطه
    ۷-شخصیت متکی: این نوع افراد منتظرند تا جمع تصمیمی بگیرد تا مسئولیتی متوجه آنها نشود. مهمترین نقص این افراد در این است که در جلسات تخصصی نظری ندارند و موجب توقف بحث می شوند. معمولاً علت اصلی این نوع رفتار در سازمان قرار دارد که عواقب تصمیمات تخصصی را پر هزینه کرده است اما در هر حال این شخصیت مضر به حال پیشبرد امور است.
    راه حل: کسی که توان نظر دادن ندارد چرا باید در جلسه و یا حتی سازمان حضور داشته باشد؟
    ۸-شخصیت راحت طلب: این نوع افراد همیشه مانند یک بازیساز فوتبال توپ را به دیگران پاس می دهند تا چیزی را به عهده نگیرند. مشکل این جاست که واقعاً در برخی موارد گره کار در دستان این افراد قرار دارد و اگر اقدام نکنند مشکل حل نخواهد شد.
    راه حل: اجازه دهید تا مشکل ادامه یابد و کار بیخ پیدا کند و متوقف شود آنگاه صبر کنید تا توبیخ و اخراج آنها را ببینید!
    ۹-شخصیت عصبی و فحاش: این نوع افراد معمولاً در زمان گره خوردن کار به جای کمک برای حل مساله به دنبال مقصر واقعی و یا خیالی می گردند تا از خجالتش در بیایند! این نوع شخصیت باید قبل از ورود به سازمان در مصاحبه شغلی شناسایی و بلوکه شود زیرا راه حل برخورد آنها تنها اخراج از سازمان است.
    ۱۰-شخصیت ترکیبی از موارد فوق!

    راه حل: فرار، خودکشی و … 🙁

    0

    0
  56. Kian گفت:

    نیمی از مردم جهان، افرادی هستند که چیزهایی برای گفتن دارند ولی قادر به بیان آن نیستن

    ونیم دیگرافرادی هستند که چیزی برای گفتن ندارند ،اما همیشه در حال حرف زدن هستند

    (رابرت لی فراست Robert Frost)

    هـمـیـشـه حـرفـی بـزن، کـه بـتـوانی آنـرا بـنـویـسی

    چـیـزی را بـنـویـس، کـه بـتـوانـی آنـرا امـضـاء کـنـی

    وچـیـزی را امـضـاء کـن کـه بـتـوانی پـایـش بـایـسـتی

    ” نـاپـلـئـون بـنـاپـارتـــ “…

    اگر یکـــ سال ثمر از کاری را خواستی گندم بکار، اگر دو سال خواستی درختـــ بکار

    اما اگر صد سال ثمر خواستی به مردم یاد بده

    ” كـنـفـوسیـوس — Confucius ”

    تنها کاری را تا فردا کنار بگذار،

    که حاضری بمیری بدون اینکه انجامش داده باشی

    (پابلو روئیس پیکاسو– Pablo Ruiz Picasso) …

    اگر مي خواهی پس از مرگ فراموش نشوی ،

    يا چيزی بنويس كه قابل خواندن باشد، يا كاری بكن كه قابل نوشتن باشد .

    ” بنجامين فرانكلين ”

    انسان موجود عجيبی استـــــ

    اگر به او بگـوييد در آسمـان، يـكصد ميـليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد

    بي چون و چرا مي پـذيرد، اما اگر در پاركی بـبيند روی نيـمكـتي نوشته اند رنگی نشـويد

    بي درنگــــ انگشتــــ خود را روی نیمکتــــ می کـشد تا مـطمئـن شـود

    نیچه
    .

    مهم نیستــــ اگر انـسـان بـرای کـسی که دوسـتـش دارد غـرورش را از دستـــــ بـدهـد ؛

    امـا فـاجـعـه اسـتــــــ اگر بـه خـاطـر حـفـظ غـرور ، کـسی را که دوسـتـــــ دارد از دستـــــ بـدهـد .

    ویـلـیـام شکـسـپـیـر

    هـر حـقـیـقــتی از سـه مـرحـلـه می گـذرد:

    ابـتـدا، بـه مـسـخره گـرفـتـه مـیـشود

    بـعـد بـه شـدتـــــ بـا آن مـخالـفـتـــــ مـیـشـود

    و در آخـر، بـه عـنـوان امـری بـدـیهـی پـذـیـرفـتـه میـشـود.

    ” آرتورشوپنهاور ”

    مايكل شوماخر چندين سال متوالی در مسابقات اتومبیلرانی “فرمول یک” در دنيا اول شد.
    وقتي رمز موفقيتش را پرسيدند، در جواب گفت:
    تنها رمز موفقيت من اين است كه زماني كه ديگران ترمز مي گيرند، من گاز مي دهم …

    DECIDE while others are delaying
    (تصمیم بگیر وقتی که دیگران مرددند)…

    گاندی
    .

    حـتـی افـرادی هـم که مـعـتـقـد هـستـنـد سـرنـوشـتـــــ هـمه از قـبـل تعـیـیـن شـده و قـابـل

    تغـیـیـر نیـسـتـــــــ ؛ مـوقـع رد شـدن از خـیـابـان ابـتـدا دو طـرفـــــ آن را نگاه میـکـنـنـد .

    اسـتـیـون هـاوکـیـنگـــــ…

    قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـتــــــ داره ،

    خـبــــــ طـبـعـا قـرارهـم نـیـسـتــــــ دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم.

    “جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر”…

    جـهـان سـوم جـایی سـتــــ كـه هـر كـس بخـواهـد مـمـلكـتـش را آبـاد كـنـد خانـه اش

    خـرابـــــ مـیـشـود ، وهـر كـس بخـواهـد خانـه اش را آبـاد كـنـد بـايـد یـرای ويـرانی

    مـمـلكـتـش بكـوشـد.

    “پـروفـسـور مـحـمـود حـسابی”…

    در سـن هـشـتـاد و سـه سـالگی از ” فـرانکــــ لـويـد رايـتـــــ” مـعـمـار بـزرگـــــ و

    نـامـدار پـرسـيـدنـد :

    ازمـيـان كـارهـای بـزرگـی كه انـجـام داده ایـد ؛ كـدام را بـيـشـتـر می پـسـنـدیـد ؟

    کـه او پـاسـخ می دهـد : كـار بـعـدی را ….

    0

    0
  57. Kian گفت:

    بچه هایتان در این لحظه کجا هستند؟ لوسی لوسی می داند

    استکهلمیان – در دنیای امروز که از تعداد اهرمهای کنترل والدین بر روی فرزندان مرتبا کاسته می شود کمتر پدر و مادر و سرپرستی را میتوان یافت که بصورت شبانه روزی نگران کودک خود نباشد. از یک سو زندگی ماشینی و قطع شدن هر چه بیشتتر ارتباط طبیعی مابین والدین و کودکان و از سوی دیگر اینترنت, که در کنار نکات مثبت خود, تبدیل به خطر بزرگی برای سلامت اخلاقی و حتی امنیت فیزیکی کودکان شده است بر این نگرانی می افزاید. خطری که بخش بزرگی از والدین امروز شاید آنطور که باید متوجه آن نشده اند.

    تا قبل از ظهور اینترنت هیچ کودک و نوجوانی نمی توانست آزادانه به هر نقطه ای از شهر که مایل بود برود , به فروشگاه مخصوص فروش مجلات و آلات و ادوات سکس سری بکشد (و حتی اگر دلش خواست از آن خرید کند), با هر آدم بزرگسالی بدون اطلاع پدر و مادر دوست شود و رابطه برقرار نماید و سپس در مورد پیشرفته ترین امور جنسی و سکس به گفتگو بنشیند. اما در دنیای امروز همه این کارها نه تنها برای یک کودک ممکن است, بلکه بخشی از زندگی روزمزه تعداد زیادی از کودکان و نوجوانان بشمار می رود.

    مادری در یک برنامه تلویزیونی سوئد به مجری برنامه می گوید هنگامی که از متن گفتگو (چت) دختر 12 ساله خود در اینترنت با یک مرد بزرگسال اطلاع یافته است برایش باورکردنی نبوده که “فرشته بی گناه کوچکش” با چنان جزئیاتی از امور جنسی با یک مرد بیگانه به گفتگو بنشیند که حتی خودش یعنوان یک زن بزرگسال هرگز به نزدیکی آن نیز نرسیده است. این مادر در این برنامه تلویزیونی می گوید: “برای اولین بار متوجه ابعاد تاثیر اینترنت بر روزی امنیت فرزندانم شدم. این برای من یک شوک بزرگ بود”.

    بسیاری از متخصصین تعلیم و تربیت کودک در سوئد معتقددند که چنانچه والدینی در مدت 24 ساعت شبانه روز ندانند که کودک و یا نوجوانشان کجا, با چه کسی و مشغول انجام چه کاری است باید خود را والدینی ناموفق بدانند. به عقیده کارشناسان تعلیم و ترتبیت کودک, هر سرپرست کودک می بایست مرتبا این پرسش را در مقابل خود بگذارد که آیا من می دانم که در این لحظه کودک و یا نوجوانم در کجا, با چه افرادی و مشغول چه کاری است؟ هر زمان که پاسخ این پرسش منفی باشد در انجام وظیفه بعنوان پدر و مادری شایسته کوتاهی شده است و اینگونه والدین بهای گران این کوتاهی خود در تربیت کودکانشان را دیر یا زود پرداخت خواهند نمود.

    تکنیک جدید و امکانات جدید
    با وجود چنین مشکلاتی و نگرانی روز افزون والدین از خطر غلطیدن کودکان و نوجوانانشان به بیراهه ها تولید کنندگان نیز بی کار ننشسته و مشغول آفریدن راه حل های متناسب با دنیای امروز برای مصرف کنندگان هستند.

    شرکت ارائه خدمات ارتباطاتی “لوسی لوسی” آغاز به ارائه خدمات ردیابی الکترونیک به شهروندان نموده است. با استفاده از خدمات شرکت “لوسی لوسی” افراد می توانند با ثبت شماره تلفن موبایل خود بر روی یک وب سایت مخصوص و ثبت شماره تلفن فردی که مایل به ردیابی وی هستند از محل جغرافیایی استقرار وی اطلاع یابند. البته این امکان در صورتی که دارنده تلفن موبایل دیگر موافقت خود را اعلام نماید وجود دارد و بدون موافقت صاحب تلفن موبایل نمی توان وی را ردیابی نمود. اما والدین می توانند شماره تلفن موبایل فرزندان خود را به این سیستم وارد کرده و به این ترتیب از محل جغرافیایی استقرار آنان آگاهی یابند.

    سرپرست کودک می تواند با استفاده از نام کاربری و رمز ورودی که در اختیار وی قرار می گیرد هر زمان از طریق اینترنت و بر روی یک نقشه اطلاع یابد که کودک و نوجوانش در آن لحظه در چه نقطه ای بسر می برد. آیا او در مدرسه خود است, واقعا به نزد دوستی که ادعایش را می کند رفته است؟ در نزد مادربزرگ است و یا در آدرس و محلی که برای والدین کاملا نا آشناست بسر می برد؟

    البته این تکنیک می تواند جهت ردیابی اتوموبیل, قایق و یا حتی کنترل زندگی روزانه یک “همسر خیانتکار و مرموز” نیز مورد استفاده قرار گیرد.

    مزیت “لوسی لوسی” که از شبکه تلفن موبایل جهت ردیابی استفاده می کند در مقایسه با سرویسهای مشابه که از شبکه ماهواره ای “جی پی اس” جهت ردیابی استفاده بعمل می آورد این است که “لوسی لوسی” در فضای سربسته نیز کار می کند, نقصی که در سرویسهای مشابه ماهواره ای بواسطه استفاده از سیستم ردیابی “جی پی اس” وجود دارد.

    ثبت نام جهت آزمایش رایگان “لوسی لوسی” با موبایل شخصی خودتان رایگان است. پس از آن می توانید با آبونمانی به ارزش 33 کرون در ماه که بصورت سالانه پرداخت می شود هر تعداد تلفن موبایل را که مایلید جهت ردیابی به آبونمان خود متصل کنید.

    البته همانطور که قبلا توضیح داده شد امکان ردیابی تنها در صورتی که دارنده تلفن موبایل دیگر موافقت خود را اعلام نماید وجود دارد و بدون موافقت صاحب تلفن موبایل (که از طریق موافقیت با یک پرسش که بصورت اس ام اس به صاحب موبایل ارسال می شود موافقت خود را اعلام می نماید) نمی توان وی را ردیابی نمود. والدین اما می توانند شماره تلفن موبایل فرزندان خود را به این سیستم وارد کرده و به این ترتیب از محل جغرافیایی استقرار آنان آگاهی یابند. به گفته کمپانی “لوسی لوسی” محل استقرار فرد ردیابی شده با حدود 100 متر اختلاف احتمالی به شما نشان داده خواهد شد!

    استفاده از این سرویس با هر تلفن موبایلی ممکن است و نیازی به بارگیری و نصب “اپ” و غیره وجود ندارد.

    0

    0
  58. ندا م گفت:

    شخصی که بیل گیتس می گوید از خودش ثروتمندتر است!
    ***
    از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

    گفت: بله فقط یک نفر.

    – چه کسی؟

    – سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

    گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

    گفت: برای خودت! بخشیدمش

    سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

    گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می بخشی؟!

    پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می بخشم.

    به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می گوید.

    بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛

    از او پرسیدم: منو می شناسی؟

    گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

    گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

    گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

    گفتم: حالا می دونی چه کارت دارم؟ می خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.

    جوان پرسید: چه طوری؟

    – هر چیزی که بخواهی بهت می دهم. (خود بیل گیتس می گوید این جوان وقتی صحبت می کرد مرتب می خندید)

    جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

    – هر چی که بخواهی!

    – واقعاً هر چی بخوام؟

    بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام، به اندازه تمام آن ها به تو می بخشم.

    جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

    گفتم: یعنی چی؟ نمی توانم یا نمی خواهم؟

    گفت: می خواهی اما نمی تونی جبران کنی.

    پرسیدم: چرا نمی توانم جبران کنم؟
    جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی کنه. اصلا جبران نمی کنه. با این کار نمی تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
    بیل گیتس می گوید: همواره احساس می کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

    منبع : سيمرغ

    0

    0
  59. Kian گفت:

    مـــن آخرش با یخچال ازدواج می کنم! 🙂

    وقتی خوشحالی میری در یخچالو وا میکنی!
    وقتی ناراحتی میری در یخچالو وا میکنی!
    وقتی کسلی میری در یخچالو وا میکنی!
    داری با تلفن حرف میزنی میری در یخچالو وا میکنی!
    وقتی نمیدونی چته! میری در یخچال و وا میکنی!
    آخه موجود اینقدر سنگ صبور ! اینقدر محرم؟ اینقدر با حوصله…!

    0

    0
  60. roya گفت:

    ندای عزیز مرسی از ازاین نوشته ات ،
    هرگز انتظار نداشته باش که درقبال خوبی که به کسی می کنی به تو خوبی کنند
    ببخش بدون توقع بازگشت
    مهر بورز بدون انکه در انتظار مهربونی باشی
    عشق بورز بدون چرتکه انداختن
    آنچه از ان توست وتنها تو صاحب آنی به هرکس که احساسش کردی بی تردید
    در اختیارش قرار ده
    بی نیاز باش از هر آنچه که تورا وابسته می کند
    به زلالی آب باش به پایداری کوه

    0

    0
  61. roya گفت:

    کیان جان سلام
    من هر وقت کامنت های شما رو می خونم یاد یک اتفاقی که برایم افتاد می افتم

    دوسال پیش رفته بودم مشهد برای یک جلسه کاری از تهران ساعت 5.50 صبح پروازم بود که خوب به موقع انجام شد و من هم ساعت 8صبح در جلسه بودم
    همان شب ساعت 19:30 برگشتم بود که ساعت 17 خبر دادند پرواز تاخیر داره و ساعت 22 انجام می شه ، شام را با دوستان رفتیم بیرون که ساعت 21 خبر دادند پرواز ساعت 24 انجام می شه خوب حالا چه کارکنیم بنده خداهایی که با من بودند برم گردوندن ، ساعت 23:30 خبر دادند که پرواز 2 صبح انجام می شده دیگه واقعا جوش آورده بودم اما چون هواپیمایی مرتبا از طریق اس .ا م . اس پیغام می داد نمی توانستم تماسی باهاشان بگیرم ، خلاصه این که من از ساعت 24 فرودگاه بودم تا ساعت 5 صبح ، که پرواز انجام شد و وقتی
    رسیدم فرودگاه تهران ، یک پای من خود به خود راست می رفت ، پای دیگرم برای خودش چپ می رفت و بدنم هم ساز خودش رو می زد و مستقیم می رفتم ، خلاصه هیچ کدام از اعضای بدنم با هم هماهنگ نبودند و هر کدام ساز خودشان را می زدند .
    حالا هم کیان جان ، مهم نیست دیگران چی می نویسند ، مهم اینه که تو
    با چی بیشتر حال می کنی ؟
    خوشم میاد ازت اونجور که دوست داری می نویسی
    مثل بعضی ها نیستی که توی نوشته هایشان هی گوشه و کنایه می زنند
    معامله مشهد ش را بخوانی متوجه منظورم خواهی شد.

    0

    0
  62. Kian گفت:

    با تشكر فراوان از شما رويا خانم عزيز .

    روز خوشی برای شما آرزو ميكنم . 🙂

    0

    0
  63. ندا م گفت:

    رویا جونم مرسی از جملات زیبات . من راستش توی زندگی یاد گرفتم توقعی از دیگران نداشته باشم . اگر نیت خیری داشت و به جاش بدی دید، عیب و اشکال کار رو در وجود خودم جستجو کردم و می کنم.
    اگرم یک کار خوبی انجام دادم و باز بدی دیدم و کاملا متوجه شدم اشکال از من نبوده بازم خودمو مقصر میدونم که قانون طبیعت رو فراموش کردم.
    همیشه احساس کردم توی یک حباب زندگی می کنم و هروقتی که خواسته/ناخواسته از این حباب خارج شدم بلافاصله پشیمون شدم و ترجیح میدم تا ابد درون این حباب زندگی کنم اگرچه همچنان در کنار دیگران باشم .
    به هر حال رویا جون همه ما به نوعی تنها هستیم . این تنهایی ربطی به لایه درونی زندگی ما نداره.
    در ضمن ما دلمون برات تنگ شده تورو خدا فداکاری کن و گاهگداری بیا اینجا باهم چت کنیم 🙂

    0

    0
  64. roya گفت:

    آقای کیان عزیز عجیب بود برام که فقط یک و نیم خط نوشتی؟
    از شما بعدی است اصولا عادت به کم نوشتن و این چیزها ندار؟؟؟؟؟؟؟؟
    به هر حال شاد باشی با یخچال.

    0

    0
  65. فرزند عزیزم
    آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی
    اگرهنگام غذا خوردن ، لباس هایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
    اگرصحبت هایم تکراری و خسته کننده است
    صبور باش و درکم کن
    به یاد بیاور ، وقتی کوچک بودی ، مجبور می شدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم
    برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم
    وقتی نمی خواهم به حمام بروم ، مرا سرزنش نکن
    وقتی بی خبر از پیشرفت ها و دنیای امروز ، سئوالاتی می کنم با تمسخر به من ننگر
    وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی ، حافظه ام یاری نمی کند ، فرصت بده وعصبانی نشو

    وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند ، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولین قدم هایت را درکنار من برداشتی
    زمانی که می گویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم و می خواهم بمیرم ، عصبانی نشو … روزی خود می فهمی
    ازاینکه در کنارت و مزاحم تو هستم ، خسته وعصبانی نشو
    یاریم کن ، همانگونه که من یاریت کردم
    کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برسانم
    فرزند دلبندم ، دوستت دارم

    0

    0
  66. بهنام گفت:

    من اینی رو که اونجا نوشته بودم دلم نیومد اینجا ننویسم! (یعنی دستور زبان فارسی رو به باد دادم!)
    —————————————————-
    آيا مي دانيد بدن جوجه تيغي در هنگام تولد حالت ژله اي دارد و حتي ممكن است در حين تولد، نيمي از بدنش توسط تيغهاي بدن مادر كنده شود؛ اما تا قبل از یک هفتگی، بدنش كاملاً ترميم مي شود؟

    آيا مي دانيد سگ از نژاد اسب است و خود اسب هم از نژاد ماموت يا همين فيلهاي امروزي است؟

    آيا مي دانيد يك نوع سمندر در آفريقا وجود دارد كه تحمل شانزده هزار ولت برق با شدت جريان پنجاه هرتز را دارد و در اين حالت بدنش تنها نوري معادل يك لامپ 70 وات توليد مي كند؟

    آيا مي دانيد زرافه ها در اصل گوشتخوار هستند اما به دليل عدم توانايي در بلعيدن غذا از روي زمين به دليل داشتن مري طولاني و نداشتن اندام مناسب برای شكار، گياه خواري مي كنند و به همين دليل يك زرافه در تمام طول عمر خود سوء هاضمه دارد؟

    آيا مي دانيد در قطب شمال تنها دو ماه از تابستان امكان آتش روشن كردن در فضای آزاد وجود دارد و در بقيه ايام سال به دليل سرماي شديد، آتش به صورت تكه هاي بلور در آمده و خورد مي شود؟

    آيا مي دانيد اگر بتوانید سر خود را سه بار پشت سر هم و در زمانی کمتر از 10 ثانیه محكم به ديوار بكوبيد، میگرنتان خوب می شود و اصلاً دردتان نمی گيرد؟

    آيا مي دانيد اگر در هنگام چشم درد، بتوانید به کمک انگشت سبابه، چشمتان را از حدقه دربياوريد، دردتان برطرف شده و در کمتر از یک ساعت، یک چشم جدید به جای آن در می آید؟

    آيا مي دانيد اگر پیش من بياييد تا من يك اردنگی محکم به شما بزنم، تمام بیماری ها و سموم بدنتان دفع مي شود؟

    آيا مي دانيد كه همه اينها چرت و پرت بود؟

    آيا مي دانيد شما الآن سر کار رفته اید؟

    آيا مي دانيد هرچه الآن در دلتان نسبت به من گفتيد، خودتان هستيد؟

    آیا میدانستید شما الان برای گرفتن انتقام از من، به فکر می افتید که این ایمیل را برای همه بفرستید؟

    آيا مي دانيد هرچه در اينترنت به دستتان رسيد را نبايد باور كنيد چون شما عقل داريد؟

    آیا میدانید که با وجود اینکه فهمیده اید که سر کار رفته اید، چرا دارید این ایمیل را تا آخر میخوانید؟

    0

    0
  67. Kian گفت:

    دستور پخت اشترودل گوشت 🙂

    اشترودل یا استرودل نام یکی از غذاهای اتریشی است که بیشتر به صورت شیرینی از آن استفاده می‌شود…
    مواد لازم:
    گوشت چرخ کرده (مخلوط گوسفند و گوساله) 500 گرم

    قارچ 500 گرم

    پنیر موتزارلا 250 گرم

    کره یا مارگارین 60 گرم

    آرد گندم 450 گرم

    روغن مایع 100 گرم

    شیر 125 میلی‌لیتر

    پیاز دو عدد متوسط

    تخم‌مرغ یک تا دو عدد

    رب گوجه‌فرنگی یک قاشق سوپ‌خوری

    شکر دو قاشق سوپ‌خوری

    نمک برای خمیر یک قاشق چای‌خوری

    مایه‌ی خمیر دو قاشق چای‌خوری

    بهبوددهنده یک قاشق چای‌خوری

    نمک، فلفل سیاه به میزان لازم

    طرز تهیه:
    * ابتدا مایه‌ی خمیر را با مقداری شیر ولرم و یک قاشق سوپ‌خوری شکر مخلوط کنید و بگذارید عمل بیاید.

    * روغن مایع و تخم‌مرغ را با هم ترکیب نموده، بهبوددهنده را نیز بیفزایید.

    * آرد را کم کم اضافه نمایید تا خمیر درست شود. خمیر را مقداری ورز بدهید، روی آن را به روغن مایع آغشته کنید و در ظرف قرار دهید؛ در ظرف را با دستمال حوله‌ای بپوشانید تا حجم خمیر دو برابر شود.

    * روی میز را آرد بپاشید. خمیر را با وردنه، به قطر نیم سانتی‌متر باز کنید و به صورت مستطیل 10 در 20 درآورید.

    * مواد گوشتی را آماده نمایید. پیاز رنده شده را به مدت 4 دقیقه تفت داده، گوشت چرخ کرده را به آن بیفزایید.

    * بعد از آن که رنگ گوشت کاملاً تغییر کرد، قارچ، نمک و فلفل سیاه را اضافه کنید. سپس رب گوجه فرنگی را به آن بیفزایید و به مدت 5 دقیقه روی حرارت قرار دهید تا مواد پخته شوند.

    * مواد را روی خمیر پهن کنید و سطح آن را با پنیر موتزارلا رنده شده بپوشانید. بعد روی مواد را با یک لایه‌ی دیگر خمیر بپوشانید.

    * در آخر روی خمیر دوم را با کارد چند چاک موازی دهید و روی آن را با روغن مایع یا کره چرب کنید.

    * سپس به مدت 20 دقیقه در طبقه‌ی وسط فر با حرارت 180 درجه‌ی سانتی‌گراد تا 200 درجه و یا 400 درجه‌ی فارنهایت قرار دهید.

    * می‌توانید به جای گوشت چرخ کرده از ماهی، مرغ و میگو نیز استفاده نمایید.

    منبع:تبیان

    0

    0
  68. لطفا برای گذاشتن مطالب جدید به قسمت چهارم در لینک زیر رجوع فرمایید!

    مطالب جالب و خواندنی قسمت چهارم!

    0

    0
  69. Kian گفت:

    آسیب‌شناسی رفتاری
    شوخی و تمسخر

    از نگاه رفتارشناسی شوخی به عنوان یک رفتار طنز از دیرباز وسیله‌ای برای سرگرمی، تفریح یا خنده‌افراد محسوب می‌شود.
    بار‌ها بزرگان و کارشناسان امور تربیتی چارچوب‌‌های اخلاقی برای شوخی معلوم و مرز‌های مجاز آن را یادآوری کرده‌اند. شوخی با بزرگتر‌ها یا کسانی که تناسب سنی با فرد ندارند، همچنین مخلوط کردن آن با تمسخر، سرزنش و بد‌زبانی و شوخی‌‌های فیزیکی خارج از عرف فرایند‌هایی هستند که ارتباطی با شوخی ندارند و به ضعف تربیتی فرد باز می‌گردد.
    اصولاً از نگاه آسیب‌شناسی رفتاری شوخی در میان دوستان و افرادی که دارای صمیمیت عاطفی هستند، صورت می‌گیرد.
    اما شوخی در بین کسانی که هیچ‌گونه ارتباط کلامی یا عاطفی با یکدیگر ندارند یا اصولاً با هم آشنا نیستند، تعریف نشده است.
    در بعضی از موارد برخی از افراد مخصوصاً نوجوانان و جوانان در قالب گروه‌‌های دوستی 3-2 نفره قرار می‌گیرند و دیگران را با طرح بیان بعضی از کلمات خارج از ادب مسخره می‌کنند در واقع به قول خودشان با سرکار گذاشتن دیگران باعث خنده و سرگرمی خودشان می‌شوند.
    این رفتار نادرست و غیر اخلاقی ارتباطی با شوخی، طنز و شیرین‌زبانی ندارد و دقیقاً نشانگر ضعف ادب و تربیت خانوادگی افراد است.
    نکته قابل توجه در این زمینه پائین آمدن آستانه تحمل برخی از نوجوانان و جوانان است. در بسیاری از موارد وقتی آستانه تحمل یک فرد در سطح مطلوب باشد دچار خشم نمی‌شود و می‌تواند هیجان‌‌های رفتاری خود را کنترل کند.
    بی‌توجهی به گستاخی و بی‌ادبی بعضی از رهگذران و ادامه دادن به راه خود منطقی‌‌ترین پاسخ به افرادی است که قصد تمسخر دیگران را دارند، زیرا بروز عکس‌العمل‌‌های رفتاری در این زمینه باعث درگیری‌‌های کلامی و حتی فیزیکی می‌شود به طوری که در بسیاری از موارد جرقه‌ای را به خشم فرد می‌زند و حتی موجب مرگ بعضی از افراد می‌شود.
    ضرب و شتم یک فرد، ایجاد زخم یا شکستگی در بدن فرد یا حتی ارتکاب قتل در این زمینه بسیار کودکانه به نظر می‌رسد چرا که یک رفتار
    نابجا گاهی موجب بسته شدن دفتر عمر یک یا چند تن دیگر می‌شود که هیچ نتیجه‌ اخلاقی برای جامعه ندارد؛ بنابراین خانواده‌‌ها باید چارچوب‌‌های شوخی کلامی را به فرزندان خود بیاموزند و رسانه‌‌ها مخصوصاً صدا و سیما نیز در برنامه‌‌های خود چارچوب‌‌های منطقی شوخی کلامی را به جوانان بیاموزند.
    در هر حال باید توجه داشته باشیم بالا بردن آستانه تحمل افراد یک جامعه با افزایش نشاط اجتماعی می‌تواند منجر به مدیریت هیجان‌‌های رفتاری شود. در واقع مدیریت هیجان‌‌های رفتاری به عنوان یک مهارت اجتماعی می‌تواند از این‌گونه جنایات که در پی شوخی و تمسخر دیگران پدید می‌آید پیشگیری کند.

    0

    0
  70. Kian گفت:

    هشدار بهداشتی
    زیتون سیاه
    مقدمه:
    تزئین غذا ها و انواع سالاد با زیتون زیبایی خاصی را به میز غذا می دهد و این ماده غذایی بسیار مفید است ، ولی لازم است نکته مهمی را در این باره بدانیم.

    زیتون سیاه :
    این زیتون در کشور اسپانیا و ایتالیا به دست می آید و در کشورهای دیگر به علت شرایط خاص آب ، هوا و خاک فقط زیتون سبز پروش پیدا میکند.
    به علت زیبایی که زیتون سیاه دارد ، قیمت آن بیشتر از زیتون سبز است . بنابر این زیتون از کشورهای فوق وارد ایران نمیشود.
    و وارد کنندگان به علت قیمت تمتم شده بالا ، تمایلی به واردات این محصول ندارند.
    در عوض روشی وجود دارد که زیتون سبز را به صورت سیاه رنگ در می آورد. این عمل معمولا با استفاده از سولفات آهن صورت میپذیرد.
    این ماده سمی میباشد و این روش فرآوری مناسب نیست.
    ترکیه یکی از کشورهایی است که به این روش زیتون سیاه را تولید میکند.
    برای حفظ سلامتی خود و خانواده از خرید و مصرف زیتون سیاه در هر نوع بسته بندی جداً خودداری نمایید.

    0

    0
  71. Kian گفت:

    کلاهبرداری خاص به نام امداد خودرو در شهرک غرب!

    عصر خودرو : همیشه بلاهایی را که برای دیگران اتفاق افتاده را می خوندم و سعی می کردم حواسم جمع باشه تا اتفاقی برای خودم پیش نیاد و ازم کلاهبرداری نکنند. خلاصه فکر نمی کردم که خودم بخوام یه روز به بقیه بگم که حواستون باشه…
    رفته بودم میلاد نور خرید کنم. مادر و خواهر و دخترم را پیاده کردم و ماشینم را کمی بالاتر از تقاطع فرحزادی و ایوانک پارک کردم. موقع پارک کردن به پارکبان کمی مشکوک شدم چون لباس فرم تنش نبود. حدود ساعت ده و نیم امدم که ماشین را بردارم. به مامانم گفتم سر تقاطع بیاستند تا من ماشین را بیارم. خیابان هم تقریبا خلوت شده بود. من سریع خودم را به ماشین رسوندم تا اون رو روشن کنم. چند تا استارت زدم ولی ماشین روشن نمی شد. لازم به ذکر است که کمی هم بوی بنزین میامد. خلاصه دو سه تا استارت زدم و ماشین روشن نشد. در همین موقع یه ماشین کنارم امد و چراغ زد. باورم نمی شد روش نوشته شده بود امداد خودرو ……
    آقای راننده گفت من می خواستم ببینم شما خیابان فلامک را بلد هستید؟
    ازم پرسید: ماشینتون مشکل داره می خواهید که من بهتون کمک کنم؟
    من هم که مستاصل شده بودم با کمال میل قبول کردم. آقا کمی جلوی ماشین را نگاه کرد و گفت خانم پمپ بنزینتون سوخته.
    من باید خیابون فلامک برم و عجله دارم ولی اگر می خواهید کمکتون می کنم. من هم که از مشکلات فنی ماشین خیلی سر در نمی آورم گفتم آقا لطف کنید کمک کنید تا ماشین درست شه. فرمودند که پمپ بنزین معمولی 115 تومن و خوبش 130 تومنه.
    من هم که خوبش را انتخاب کردم و ایشون مشغول تعویض پمپ شدند. همین موقع مامان و خواهرم هم که نگران شده بودند امدند پیش من و آقای امداد خودرو کمی تعجب کردند!
    من همراهم پول نقد کم بود و به آقا 50 تومن دادم و گفتم لطف می کنید اگه با من تا یه عابر بانک بیایید. ایشون هم گفتند که پشت سر من بیایید و بعد از چند تا خیابون به عابر بانک پارسیانی که ایشون می‌شناختند رفتیم. 30 تومن هم دستمزدشون بود که لطف کردند و به من 10 تومن تخفیف دادند. پمپ بنزین 150 هزار تومن در طی یک ربع ساعت خرج روی دست ما گذاشت.
    داشتم بر می گشتم که کمی به خودم شک کردم. خدایا من چقدر خوش شانسم یعنی از آسمون برام در عرض 30 ثانیه کمک فرستادی.
    خدایا شکرت که اینقدر هوای من را داری و این دفعه تلافی کل زندگی را برام در آوردی. ولی نکته جالب اینه که آقای امداد خودرو خیابون فلامک را بلد نبود ولی می دونست عابر بانک توی سه تا خیابون اون ورتر کجاست؟!!! ای بابا باز من شک کردم.
    دور زدم تا پمپی که ایشون توی جوی آب انداخته بودند بردارم و فردا به تعمیرگاه نشون بدم. داشتم دنبال پمپ می گشتم که دیدم آقای امداد خورو محترم دارند در لاین اون سمت خیابون به یه خانم دیگه کمک می کنند! دور زدم و برای خانم چراغ زدم تا امد پیشم.
    گفتم مشکل ماشینتون چیه؟ گفت پمپ بنزینش سوخته!!!
    آقای امداد خودرو سریع پیش من امدند و گفتند چقدر جالب این خانم هم پمپ بنزینش خراب شده. ولی خیلی ترسیده بود. به اون خانم جریان را گفتم و ایشون از لطف آقای امداد خودرو استفاده نکرد. من کمی دستپاچه شده بودم و امدم به کیوسکی که سر چهار راه بود جریان را گفتم. تازه فهمیدم که ای دل غافل این آقای امداد خودرو شیاد محل کارش اینجاست.
    همون موقع هم به 110 زنگ زدم ولی اون سریع فرار کرد و من فقط تونستم شماره ماشینش را بردارم. به مامور هم توضیح دادم و فهمیدم که اینها باندی هستند که مشغول به این کار هستند.
    بهم گفتند که فردا برم دادسرا شکایت کنم تا رسیدگی کنند. ولی می‌دونید که برای این جور کارها باید صبر ایوب داشت و یه آدم بیکار که پیگیر کار باشه.
    وقایع این یکی دو ساعت را که مرور می کنم خدا را شکر می کنم. شاید اگر من تنها بودم بلایی بدتر از این بر سرم نازل می شد. از دست خودم ناراحت هستم چونکه باید با احتیاط بیشتری عمل می کردم. ولی از طرف دیگه به خودم حق میدم.
    ساعت 11 شب با یه ماشین خراب کنار خیابون… امداد خودرو بهترین و امن ترین انتخاب برای یک خانمه. لازم به ذکر است که نمی دونم چه بلایی سر ماشین آورده بود که در اون لحظه روشن نمی شد. اون خانم هم موقعی که من برگشتم نبود و نمی دونم چطور ماشینش روشن شد. ظاهرا کمی بنزین روی سر موتو ماشین ریخته بودند که در اون لحظه روشن نمی شده (این چیزیه که آقایونی که اونجا بودند می گفتند(
    نکته جالبش هم اینه که تا افسر پلیس بهم نگفته بود که اینها یه باند هستند پیش خودم عذاب وجدان داشتم که به آدمی که کمکم کرده دارم تهمت میزنم!
    فکر نمی کنم که وقت پیگیری شکایتم را داشته باشم. تنها کاری که از دست من بر میاد اینه که سعی کنم این موضوع را به بقیه اطلاع بدم تا چنین بلایی به سر بقیه نیاد. توصیه می کنم در مواقع بحرانی کمی به شانستون شک کنید!

    0

    0
  72. Kian گفت:

    خاطراتی از یک دانشجوی ایرانی در خارج از کشور

    ۱- روزای اولی که اومده بودم پرنس‌جورج، یه چیزی خیلی برام جلب توجه می‌کرد، اونم تعداد آدمایی بود که توی خیابون، خوابگاه، سر کلاس، یا توی پارتی با ویلچر رفت و آمد می‌کنن. یعنی کم‌کم داشتم احساس می‌کردم که ویلچر هم یکی وسایل نقلیه‌ی رسمیه و بعضی‌ها واسه کلاسش سوار میشن. اون اوایل خیلی ساده‌لوحانه با خودم فکر می‌کردم که شاید این وایت‌ها از نظر ژنتیکی نقص خاصی دارن که تعداد آدم‌های فلج توشون خیلی بالاس. حتی توی اینترنت هم راجع به این قضیه تحقیق کردم! اما بعد از یه مدت فهمیدم که نه، دلیل اینکه توی ایران هیچ وقت این آدم‌ها به چشم نمیومدن، این نبود که تعدادشون کمتره. اونا فقط از جامعه «جدا» شده بودن، یا به واسطه‌ی احساس خودشون، یا به واسطه‌ی عدم درک جامعه از شرایطشون.

    جامعه‌ای که نه تنها اتوبوس‌هاش جایی برای قرار گرفتن ویلچری‌ها نداشت (که یعنی گور بابای آدم‌هایی که فلان مشکل رو دارن)، بلکه مدارس افراد مشکل‌دارش هم از مدارس آدم‌های «معمولی»ش جدا بود، و ما دوازده سال روی میز و نیمکت‌هاش نشسته بودیم بدون اینکه اساسن بدونیم بچه‌های این شکلی هم بین هم‌سن و سال‌های ما وجود دارن. حالا اینجا، توی هر محیطی، همیشه آدم‌هایی با این مشکلات حضور فعال دارن و خیلی عادی‌تر و خوشحال‌تر از امثال من دارن به تمام جنبه‌های زندگیشون می‌رسن.

    ۲- ترم اول دوره‌ی دانشجویی توی ایران، یه خانومی بین ما هیجده‌ساله‌ها بود که سی و خرده‌ای سال سن داشت و بعد از به دنیا اومدن بچه‌ش، کنکور قبول شده بود؛ روزانه، دولتی، و رشته‌ی مهندسی. زنی که احتمالن با وجود تمام مسئولیت‌های روزانه‌ی خونه‌داری و بچه‌داری، چنین کار بزرگی کرده بود. الان که یادم میاد بنده خدا مثل یه موجود فضایی بود بین ما. وقتی سر کلاس می‌نشستیم نگرش ما (و حتی استادها) بهش اونقدر متفاوت بود که انگار از یه کهکشان دیگه اومده بود. حالا تمام این تفاوت در واقع چی بود؟ شاید پونزده سال اختلاف سن. ما پسرا با بی‌شعوری تمام اسمش رو گذاشته بودیم مامان‌بزرگ. بنده‌خدا از یه جایی به بعد دیگه پیداش نشد و هیچ کدوم از ما هم از کسی نپرسیدیم که چی شد، چون اصلن عجیب نبود، چون آدمی «با این سن» جاش توی کلاس‌های دانشگاه نبود.

    وقتی اومدم کانادا، اون اوایل توی هر پارتی دانشجویی که می‌رفتم، ملت یه نگاه به چهره‌ی baby face من می‌کردن و می‌پرسیدن اینجا چیکار می‌کنی، می‌گفتم ارشد می‌خونم، کپ می‌کردن. می‌گفتن چه عجله‌ایه، منم به سبک ایرانی جواب میدادم که بابا باید توی همین سن پایین تا جایی که می‌خوای بری جلو دیگه، سن که بره بالا حسش هم میره. بعدها دیدم که دانشگاه پر از دانشجوهاییه که بالای پنجاه سال سن دارن و با کلی انرژی دارن درس میخونن.

    ۳- اون اوایل زندگی توی خونه‌ی قبلی با رایان و تری، می‌دیدم که تری، یه دختر نحیف هیجده ساله که تازه داشت ماه‌های آخر دبیرستانش رو تموم می‌کرد، و شاید دختر ثروتمند‌ترین خونواده‌ی ساکن پرنس‌جورج بود و واسه‌ی تولدش ماشین صفر از پدر و مادرش کادو می‌گرفت، باز شنبه و یکشنبه رو به طور کامل می‌رفت توی یه فروشگاه و به عنوان فروشنده کار می‌کرد تا برای دانشگاه پس‌انداز کنه. این تناقض برای ذهن ایرانی من یه علامت سوال بزرگ بود، و جالب اینکه برای خودشون (و بقیه‌ی دوستای کانادایی) یه چیز کاملن طبیعی بود و جزئی از روتین‌های زندگی…

    ۴- توی ایران که بودم، بر خلاف میل باطنیم دوستام رو در دو گروه دسته‌بندی کرده بودم! یه دسته‌ی مختلط و یه دسته‌ی تک‌جنسیتی!

    تمام تلاش‌ها برای میکس این دو دسته و یکی کردن برنامه‌های ولگردی و خوش‌گذرونی بی‌نتیجه موند.

    روی دسته‌ی دوم واقعا نمی‌شد کار خاصی انجام داد! یادمه دو سال و نیم پیش، برای گودپای پارتی خودم نتونستم تمام اونایی که دلم می‌خواست آخرین خوش‌گذرونی‌ رو باهاشون داشته باشم یه جا جمع کنم، چون اعضای دسته‌ی دوم احتمالن توی اون برنامه «راحت» نبودن.

    اینجا گاهی اوقات به خودم میام و می‌بینم که دایره‌ی دوستام جدای از تنوع نژادی، تنوع فکری جالبی هم داره و از آتئیست کامل تا مذهبی‌هایی که عمیقن اعتقاد دارن که فقط پیروان فلان فرقه‌ی مسیحیت میرن بهشت رو دربرمی‌گیره، و جالب اینکه تمام این آدم‌ها توی تمام برنامه‌ها، خیلی «راحت» کنار هم حضور دارن.

    ۵- دوره‌ی دانشجویی توی ایران، واژه‌ی «استاد»، اساسن کت و شلوار رو برامون تداعی می‌کرد. به فوق لیسانس می‌گفتن «مقاطع بالا» و دکترا هم که یعنی ته پرستیژ و شخصیت. یادمه یه بار یه استاد جوونی که فقط یه ترم قرار بود معادلات درس بده، توی دانشگاه در حالی دیده شده بود که یه کیف کولی رو با هر دوتا بندش انداخته بود پشتش؛ یه بنده‌خدایی هم ازش عکس گرفته بود و شب توی آشپزخونه‌ی خوابگاه دوستان به صف شده بودن تا عکس «استادی که کیفشو با دوتا بند انداخته پشتش»(!) ببینن و ترترتر بخندن!!

    اینجا توی پرنس‌جورج، یه استاد دانشگاه هست که همسرش هم ایرانیه و هر دو هم موسیقیدان، چند روز هفته میره سر کلاس درس می‌ده؛ آخر هفته هم شلوارک می‌پوشه، گیتارش رو برمیداره و میره توی یه کافه‌ی قدیمی و گیتار می‌زنه و آواز می‌خونه و گاهی دانشجوهای خودش هم اونجا همراهی می‌کنن، می‌رقصن و فردا دوباره همه‌ی اون آدم‌ها، سر کلاس دانشگاه دور هم جمع می‌شن و کارشونو ادامه میدن، بدون اینکه عکسی از کسی گرفته شده باشه.

    ۶- امروز یکی از زیباترین صحنه‌های زندگیم رو دیدم. رفته‌ بودیم استادیوم دانشگاه و همینطور که منتظر مربی کلاس یوگا بودیم، داشتیم یه چرخی توی ورزشگاه‌های مختلفش می‌زدیم. توی سالن دوی ساختمون، یه خانوم بیست و چند ساله‌، نوزادش رو توی کالسکه گذاشته بود و همینطوری که خودش با سرعت توی پیست می‌دوید، کالسکه رو هم با خودش هل می‌داد و آیپادش هم به گوشش بود و حالی می‌کرد! یه لحظه واقعن کیف کردم. نمی‌تونستم چشم ازش بردارم. چشمام همزمان باهاش دور پیست دور می‌زد. هم به بچه‌‌ی توی کالسکه حسودیم شد، هم به مادرش.

    حس می‌کردم فردا روزی اگر اون بچه بزرگ بشه و خوشی بزنه زیر دلش و بخواد بره یه گوشه‌ی دیگه از دنیا دنبال سرنوشتش بگرده، نیازی نیست احساس عذاب وجدان کنه که چرا خونوادش رو «ول کرده» و رفته و اون مادر هم تمام زندگیش رو نمی‌ذاره زمین که به خاطر یکی از طبیعی‌ترین اتفاق‌های زندگی زانوی غم بغل بگیره؛ چون بچه برای اون «همه چیز» زندگی نیست، چیزی رو «فدای» اون بچه نمی‌کنه و تفریح و عشق و حالش با دوران قبل از بچه‌دار شدنش تفاوت خاصی نداره. بیست سال دیگه، اون بچه براش تنها محصول باقی مونده از یه جوونی از دست رفته و یه عمر خونه‌نشینی‌ و حسرت خوردن‌ به آزادی دختر‌های مجرد توی مهمونی نیست و بنابراین، رفتن و نبودن اون بچه هم براش نمیشه آخر دنیا.

    **************
    این لیست مینی‌خاطره‌ها رو می‌تونستم تا سه برابر ادامه بدم. با اینکه احتمالا خیلی بی‌ربط به هم به نظر می‌رسن اما برای من همه‌شون یه محور مشترک دارن: پارامتر‌هایی هست که خیلی از مردم دنیا یاد گرفتن که به عنوان مسائل طبیعی زندگی بشناسنشون؛ مثل بیماری، میزان ثروت، اعتقادات مذهبی، شغل، تحصیلات و موقعیت اجتماعی، مجرد یا متاهل بودن، بچه داشتن یا نداشتن، و … خیلی از آدم‌ها توی این دنیا یاد گرفتن که هی توی این پارامترها فوت نکنن و بادشون نکنن تا تمام زندگیشون رو پر کنه، که اگه یه روز زد و ترکید، زندگیشون یه دفعه از همه چی خالی باشه. این طور آدم‌ها، روتین‌های زندگیشون رو هیچ وقت از دست نمیدن و واسه همین همیشه از یه میزان آرامش قابل قبولی برخوردارن. فارغ از تمام پارامتر‌هایی که تعریفشون می‌کنه، بلند می‌خندن، بازی می‌کنن، شلوارک می‌پوشن، گیتار می‌زنن، چیزهای جدید رو امتحان می‌کنن، پارتی می‌گیرن، کار می‌کنن، درس می‌خونن و خلاصه زندگی همیشه براشون جریان داره و بودنشون شرایط زندگی بقیه رو هم بهتر می‌کنه.

    فکر می‌کنم یکی از ناجوانمردانه‌ترین کارهایی که در حق ما شده این بود که اینو به ما یاد نداد. چه بسا دقیقن برعکس این رو به خوردمون داد. ما توی فرهنگمون یاد گرفته بودیم که بر مبنای هرکدوم از این پارامترها یه سری آدم، یا یه سری رفتارها (همون روتین‌ها) رو باید گذاشت کنار. وقتی می‌بینم که ما توی فرایند بزرگ شدنمون توی اون جامعه، چطور بر مبنای صد تا پارامتر مثل موقعیت خانوادگی‌مون، سن و سال، طرز فکر و اعتقاداتمون، طبقه‌ی اقتصادی‌مون، وضعیت تاهل و تجردمون و امثال اینها، از خیلی چیزا و خیلی آدم‌ها جدا شدیم، واقعن هنگ می‌کنم. تا چند وقت پیش، مثل خیلی از هم‌سن و سال‌هام فکر می‌کردم که جداسازی دختر و پسر توی جامعه‌ی ما خیلی به ما ضربه زد، این روزا دارم حس می‌کنم که این مقوله‌ی «جداسازی» ابعاد خیلی خشن‌تری هم داشته؛ اما ما به همین کم‌اهمیت‌ترین موردش فکر می‌کنیم فقط… من به شخصه هنوز تو کف پرونده‌ی اون استادی‌ام که کیفشو با دوتا بند انداخته بود پشتش…!

    .

    0

    0
  73. Kian گفت:

    چگونه با همسر شکاک کنار بیاییم؟

    آیا شک رابطه‌تان را خراب می‌کند؟ هر روز گزارشاتی در کانال‌های مختلف تلویزیون و روزنامه‌ها درمورد ازدواج‌هایی که با مشکل شک و سوءظن همراهند می‌شنوید و می‌خوانید. گاهی‌اوقات بیماری شکاکی آنقدر حاد می‌شود که فرد شکاک تا مرز کشتن همسر خود نیز پیش می‌رود. مطمئناً شما هم مردان و زنان شکاک زیادی را در اطراف خود دیده‌اید. هر چقدر هم که با این آدم‌ها بحث کنید، مخالفت کنید یا متقاعدشان کنید که شک‌هایشان بی‌اساس است، اکثر مواقع بی‌فایده است. خیلی روابط و ازدواج‌ها را می‌بینید که با این شک‌ها از بین رفته است.

    چند وقت پیش داستان زندگی مردی را برایمان فرستاده بودند که با ضربات چاقو همسرش را کشته بود چون تصور می‌کرد که با همسایه‌شان رابطه دارد. او سوءظن داشت که بچه‌هایش از او نیستند و به همین دلیل همه آنها را برای آزمایش DNA فرستاده بود. آزمایش هم راضیش نکرده بود و به همین دلیل فردی را استخدام کرده بود که جاسوسی همسرش را بکند. حتی بعد از اینکه جاسوس به او گزارش داد که همه سوءظن‌هایش بی‌اساس است، باز هم دست از سر زن برنمی‌داشت و مدام درمورد عاشقی که وجود نداشت از او سوال می‌کرد. و یک روز همسرش را به قتل رساند و سه فرزندش را بی‌مادر کرد.

    یکی از همکاران سابقم هم قربانی سوءظن بود. او مدیر بانکی بود که من در آن کار می‌کردم و بیشتر وقت‌ها تا دیروقت در بانک می‌ماند و کار می‌کرد. او فردی پرتلاش و قابل‌اعتماد بود. با اکثر ما هم خیلی دوستانه و صمیمی رفتار می‌کرد. فشارهای کاری او و دیر برگشتن‌هایش به خانه کم‌کم زنش را شکاک کرده بود. هر روز با او دعوا داشت و او را به خیانت متهم می‌کرد. بااینکه او به همسرش اطمینان می‌داد که پای هیچ‌کسی در میان نیست اما او باور نمی‌کرد. یک روز چنان صحنه‌ای جلوی بانک برای او درست کرد که آبروی همکارمان را برد و برای او مایه خجالت شد. سه ماه بعد از آن اتفاق، همکارمان زنش را طلاق داد. این مدت را هم فقط به خاطر بچه‌هایش شک‌ها و بی‌احترامی‌های همسرش را تحمل می‌کرد. اما وقتی همه چیز برایش غیرقابل‌تحمل شده بود، تصمیم گرفت که دیگر به همه چیز خاتمه دهد.

    اینجا نکاتی را برایتان مطرح می‌کنیم که کمکتان می‌کند با همسر شکاک خود کنار بیایید.

    شما هم به همسرتان شک دارید؟ دوست دارید بدانید چطور با این شک‌ها کنار بیایید؟

    چه چیز باعث شکاک شدن یک فرد می‌شود؟ چطور می‌توان با همسر شکاک زندگی کرد؟ آیا شکاک بودن قابل درمان است؟

    شکاک بودن می‌تواند دلایل زیادی داشته باشد مثل حس عدم امنیت، مالکیت، سوءتفاهم، نداشتن اعتماد و حسادت. وقتی کسی همیشه دنبالتان باشد، زندگی به یک کابوس تبدیل می‌شود. تصور کنید که چقدر می‌‌تواند ناراحت‌کننده باشد وقتی همسرتان همه تماس‌های تلفنی، پیام‌ها و ایمیل‌های شما را برای اثبات بی‌وفایی و خیانت شما چک کند، مخصوصاً وقتی هیچ کار خطایی نکرده باشید. دفاع کردن از خود در چنین موقعیت‌هایی هم بی‌فایده است. باید ابتدا به همسرتان کمک کنید دلیل شک خود را پیدا کند و به او کمک کنید با آن کنار بیاید.

    خیانت در ازدواج این روزها شایع شده است. اما این به آن معنی نیست که همه زن و شوهرها به همسرشان خیانت می‌کنند. این مسئله بسیار حساس است و باید با توجه و دقت با آن برخورد شود. فقط به این دلیل که شوهرتان دیر به خانه برمی‌گردد یا زمان زیادی را خارج از منزل سپری می‌کند، دلیل بر این نیست که مشغول خیانت است! پس بدون سند و مدرک درست، نتیجه‌گیری نکنید. بنشینید و روی یک تکه کاغذ بنویسید که چرا فکر می‌کنید همسرتان خیانت می‌کند. خودتان را بعنوان یک قاضی عادل در نظر بگیرید و به مواردی که نوشته شده نگاه کنید. اگر متقاعدتان نکرد که همسرتان گناهکار است، پس احتمال دارد که خطایی مرتکب نشده باشد. اما اگر هنوز قانع نشدید، باید برای جمع کردن مدارک بیشتر وارد عمل شود.

    مثلاً وجود یک تار مو روی پیرهن شوهرتان به این معنی نیست که با زن دیگری همخوابگی می‌کند. ممکن است وقتی یکی از اقوام او را بغل کرده بود، تار مو روی لباسش افتاده باشد. این اتفاق ممکن است دلایل زیادی داشته باشد و قضاوت درمورد کسی بدون تحلیل موقعیت کار اشتباهی است. برای آرام کردن فکرتان می‌توانید مستقیماً از همسرتان سوال کنید. اگر دلیل و توضیحی که به شما ارائه کرد، قانع‌کننده بود، مسئله را همان جا تمام کنید. اما اگر هنوز شک داشتید، خودتان موضوع را بررسی کنید تا واقعیت را کشف کنید. بعد از اینکه مدارک محکم در دست داشتید، با همسرتان برخورد کنید.

    کار اشتباهی است که درمورد شکتان به همسرتان با همه حرف بزنید. موضوع را پیش خودتان نگه دارید. مشکلات بین زوج‌ها باید بین خودشان بماند و نفر سومی نباید وارد موضوع شود. اگر لازم می‌بینید که با کسی مشورت کنید، فرد مناسب را پیدا کنید که بتواند توصیه‌های مفید و عاقلانه به شما بدهد. اگر دلیل و مدرکتان برای هیچ‌کس به غیر از خودتان قانع‌کننده نبود، احتمال دارد که از یک بیماری روانی شک و سءظن رنج می‌برید و نیاز به کمک متخصص دارید.

    تاثیرات شک و سوءظن در روابط

    چه بلایی سر همسر شکاک می‌آید؟ شک و سوءظن چه تاثیراتی می‌تواند بگذارد که فرای کنترل ماست؟

    اگر سوءظن به یک اتفاق هر روزه تبدیل شود، می‌تواند مشکل‌ساز شود. فرد شکاک معمولاً احساس ناامنی می‌کند و بدترین چیزها را درمورد همسرش تجسم می‌کند. حتی یک اتفاق ساده مثل برنداشتن تلفن توسط همسرش می‌تواند زندگی فرد شکاک و همچنین همسر و بقیه اطرافیانش را جهنم کند. افراد شکاک آرامش روحی و روانی را از خود و دیگران سلب می‌کنند.

    گاهی اوقات سوءظن به خیانت درست به اندازه همان خیانت می‌تواند به رابطه آسیب بزند. اگر شک‌ها نادرست باشند، همسر فرد شکاک حالت دفاعی گرفته و او را سرزنش خواهد کرد. گاهی‌اوقات حتی ممکن است وسوسه شود که واقعاً خیانت کند.

    افراد شکاک افرادی شدیداً متزلزل هستند که احساس ناامنی می‌کنند و حتی ممکن است تا جای پیش بروند که دست به کشتن همسرشان بزنند. حتی ممکن است بخاطر حس عدم امنیت و اطمینانشان خودکشی کنند. به همین دلیل اگر فکر می‌کنید که همسرتان بی هیچ دلیلی به شما شک دارد، به او کمک کنید شک‌هایش را برطرف کند. اگر باز درست نشد، قبل از اینکه دیر شود از متخصص کمک بگیرید.

    0

    0
  74. فرشته ای با فولکس قورباغه ای، تقدیم به پرفسور وثوق

    کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود.

    پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچگاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادر ترزا و کیرگگور زمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده باشد…

    سالها قبل زمانی که شنیدم استاد تا کنون حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کند ساعتها بغض در گلویم نشسته بود. تمام درآمد یک پزشک از کارانه ی بیمارستانیش تأمین می شود و او از این گذشته است تا فشاری بر کودکان و خانواده هایشان نیاید. پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رئیس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک) می باشد.

    همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود. ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید.

    زمانی به پروفسور وثوق گفتم، دیدارتان حسرت نادیدن مادر ترزا را برایم بی رنگ میکند. نمی دانم که شما را مادر ترزای ایران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟ صد حیف که امروز که برای این مطلب در این صفحه در دنیای مجازی به دنبال عکس پروفسور وثوق می گشتم هرچه بیشتر نامش را جستجو می کردم کمتر می یافتم. دنیای مجازی هم خالی از عشقهای واقعی می شود. استاد اکنون دهه ی نهم زندگیش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطر می کند، از پروفسور بیاموزند و او را بشناسند.

    این شیر زنان و دهها شیر زن دیگر که گمنام در نزدیکی مان می زیند عاشقانی بی همتایند، بیشتر بشناسیمشان …

    زندگی عشقی پر مخاطره است،گاه باید قمارش کرد…

    مجید ستاری فرد – شبکه اجتماعی گوگل

    0

    0
  75. سایه گفت:

    فرشته ها میتوانند مرد هم باشند

    به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید
    ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

    به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم …!!!

    به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

    به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ،
    اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

    سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

    به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..
    همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
    ولی پدر …
    یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
    خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
    فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

    پدرم هر وقت میگفت “درست میشود” … تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت…!

    وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
    وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
    وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه…
    و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

    پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

    خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره
    —————–
    بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:
    هر فرد زحمتکشی میبینیم
    اون رو به عنوان فرشته ای
    که
    پشتوانه محکم فرزندانش است,
    احترام کنیم: این فرشته شاید:
    یک کارگر ساده باشد
    یک کارگر شهرداری باشد
    یک دستفروش باشد
    یک پرستار باشد
    و هر چه که هست
    یک فرشته هست

    0

    0
  76. سایه جان، بسیار نوشته قشنگی بود، دستت درد نکنه.

    0

    0
  77. The Most Dangerous English Language Alphabet Letter?

    What is the most Dangerous

    English Language Alphabet Letter??

    Answer “W”… It is tension generator…

    because all the worries get initiated with “W”…

    Who?? Why?

    What?When?

    Which??Whom??

    Where??

    War…

    Wine…Whiskey… Women…

    Wealth

    And finally …….

    Believe it or not

    ……….

    WIFE…..

    0

    0
  78. لذت بخش ترین بوسه

    توی میل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خُرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
    زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
    … زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
    گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
    نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
    بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
    اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
    چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
    کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

    به نقل از صفحه “یادداشت های بی تاریخ” دکتر صدرالدین الهی در کیهان لندن

    0

    0
  79. Kian گفت:

    گوگوش در استکهلم به زمین نشست, در شب یلدا
    استکهلمیان – ساعت 18 غروب روز پنج شنبه (شب یلدا) پرواز لندن – استکهلم شرکت هواپیمایی اسکاندیناوی (اس آ اس) در استکهلم به زمین نشست و ستاره بی رقیب موسیقی پاپ ایران را وارد شهر زیبای استکهلم نمود. همزمان با گوگوش اعضای گروه ارکسترر وی نیز جداگانه و از آمریکا به استکهلم آمدند.

    افسر پلیس مرزی شنگن که مهر ورود به سوئد را در فرودگاه بین المللی آرلاندا به گذرنامه گوگوش زده است به استکهلمیان می گوید که پوشش گوگوش بصورتی بود که می شد حدس زد که وی همه تلاش خود را بعمل آورده است تا بدون اینکه توسط طرفداران بی شمارش شناخته شود از فرودگاه بین المللی آرلاندا در استکهلم به محل اقامتش برسد! این افسر پلیس شنگن اضافه می کند: تصور کن که گوگوش همزمان با پرواز تهران – استکهلم ایران ایر به فرودگاه می رسید و تنها یک نفر او را میشناخت و فریاد میزد: گوگوش!!!!

    گوگوش بمانند مسافران عادی و بدون استفاده از خدمات “وی آی پی” فرودگاه به استکهلم آمد.

    به این ترتیب گوگوش شب یلدا را در پایتخت فرهنگی ایرانیان اروپا به سر آورد. شب یلدایی که 17 ساعت و 56 دقیقه به طول انجامید.

    گوگوش با لیموزین از فرودگاه بین المللی آرلاندا استکهلم به هتل محل اقامتش منتقل شد. تمامی یکی از طبقات یکی از گرانترین هتل های شهر استکهلم در اختیار گوگوش و اعضای ارکتسر وی قرار دارد. اتاق گوگوش توسط یک پنجره عظیم پانوراما بروی منظره زیبای شهر استکهلم باز می شود. کدام هتل؟ هاه هاه!

    کنسرت گوگوش در شب شنبه 22 دسامبر در مجموعه معظم و مجلل “استکهلم واتر فرونت” اجرا می شود. به شرکت کنندگان در کنسرت توصیه شده است که:

    – حتما از بلیطهای خود که از طریق اینترنت خریداری نموده اند پرینت (نسخه چاپی) گرفته و به همراه داشته باشند.
    – محل برگزاری کنسرت از ساعت 19 باز خواهد بود. امکانات بار و خرید نوشیدنی و غذا در محل وجود دارد.
    – کنسرت راس ساعت 21 آغاز می شود.
    – خرید بلیطهای ورودی کنسرت گوگوش از آدرس اینترنتی زیر صورت می گیرد:
    تهیه کارت ورودی

    برای اولین بار: شنبه 22 دسامبر گوگوش در استکهلم واترفرونت
    روز شنبه 22 دسامبر 2012 برگ دیگری از سفرنامه فرهنگی جامعه ایرانی استکهلم ورق خواهد خورد و ملکه موسیقی پاپ ایران باری دیگر در چهارچوب تور “اعجاز” خود در استکهلم بروی صحنه خواهد رفت.

    روز 22 دسامبر اما اولین باری خواهد بود که یک برنامه هنری ایرانی در مجموعه معظم و مجلل “استکهلم واتر فرونت” تقدیم جامعه ایرانی می شود. مجموعه ای نو بنیاد که میزبان برجسته ترین هنرمندان بزرگ بین المللی است.

    بنای “استکهلم واتر فرونت” در قلب شهر استکهلم یکی از شگفت انگیز ترین بناهای در نوع خود بشمار می رود که تنها یک سال و اندی از افتتاح آن می گذرد.

    شاید در توصیف این بنای زیبا و مجلل که توسط برجسته ترین آرشیتکت های اسکاندیناوی طراحی شده است بیان این مطلب کافی باشد که در طراحی نمای بیرونی آن از 14500 متر مربع شیشه استفاده گردیده که منظره ای خیره کننده از دریاچه “ریدار فیردن” و کاخ شهرداری استکهلم (استاتس هوست, محل برگزاری ضیافت سلطنتی سالانه به افتخار آلفرد نوبل) را بصورت پانوراما در مقابل دیدگان حاضران قرار می دهد. تصاویر جالبی از این مجموعه زیبا و شگفت انگیز در این آدرس قابل رویت است.

    گوگوش میهمان محبوب استکهلم
    گوگوش اولین بار در شب 13 دسامبر سال 2001 در بزرگترین سالن کروی جهان (گلوبن) در استکهلم بر روی صحنه رفت که منجر به شرکت نردیک به 7 هزار ایرانی از سوئد و دیگر کشورهای شمال اروپا در آن شد. کنسرتی که بواسطه رقم بالای شرکت کنندگان در آن تقریبا در کلیه رسانه ها و مطبوعات سوئد بازتابی گسترده یافت. بهای گرانترین بلیط اولین کنسرت گوگوش در استکهلم 2100 کرون ( بیش از 350 دلار) بود. گوگوش بواسطه استقبال گسترده ای که از کنسرت استکهلم او صورت گرفته تنها دو ماه بعد (مارس 2001) باری دیگر به استکهلم آمد و در گلوبن بر روی صحنه رفت.

    گوگوش آخرین بار در شب کریسمس سال 2010 در استکهلم به اجرای برنامه پرداخته است.

    شب 22 دسامبر (شب قبل از تعطیلات کریسمس) در استکهلم واترفرونت
    گوگوش در شب شنبه 22 دسامبرراس ساعت 21 در سالن “واترفورنت” در استکهلم بر روی سن خواهد رفت. درهای سالن جهت ورود میهمانان ساعت 19 گشوده خواهد شد. کارت های ورودی کنسرت گوگوش در استکهلم از طریق پیوند پایان همین مطلب قابل تهیه است.

    جهت کسب هر گونه اطلاعات بیشتر در رابطه با کنسرت گوکوش می توان با شماره تلفن 0739949994
    تماس حاصل نمود. چنانچه در کشورهای همسایه سوئد هستید جهت کسب اطلاعات بیشتر می توانید با تلفن
    0046739949994 تماس حاصل نمایید.

    با توجه به محبوبیت گوگوش بعنوان یکی از سنگین وزن ترین هنرمندان عرصه موسیقی پاپ ایران به علاقمندان توصیه می شود که جهت رزرو جای خود هر چه سریع تر اقدام نمایند تا بهترین محل ممکن را در میهمانی موسیقی ملکه موسیقی پاپ ایران در اختیار داشته باشند.

    آخرین اخبار مربوط به کنسرت گوگوش در استکهلم در صفحه فیس بوک استکهلمیان در اختیار علاقمندان قرار می گیرد.

    گوگوش 22 دسامبر در استکهلم واتر فرونت

    0

    0
  80. کیان جان شمام تشریف میبرین؟!
    ما که فکر کنیم حدود ١٠ سال پیش بود رفتیم کنسرت گوگوش، خیلی خوب بود، اون کنسرت هم تو بزرگترین سالن کنسرت وین اجرا شد و ٦-٧ هزار نفری اومده بودن ، خیلی وقته که اما دیگه وین نیومده، یعنی تازگی ها هیچکدوم از خواننده ها نمیان وین، آخریش جشن نوروز امسال بود که افتضاحی شده بود که دیگه فکر نکنم هیچ خواننده ای بخواد پاشو تو وین بزاره!

    0

    0
  81. Kian گفت:

    کریسمس در سوئد, پرکارترین زمان برای بابانوئل
    استکهلمیان – بابانوئل یک شخصیت تاریخی و داستانی در فرهنگ عامیانه کشورهای غربی است که نامش با جشن کریسمس آمیخته شده‌ است. بابانوئل عمدتا یک پیرمرد چاق با ریش سفید بلند و لباس قرمز است که در روز کریسمس یا شب قبل از آن هدیه‌هایی را برای بچه‌ها می‌آورد.

    بابانوئل اشاره به نام یکی از کشیشان مسیحی به نام سن نیکولاس دارد که در قرن چهارم میلادی می‌زیست و از اهالی بیزانس و منطقه آناتولی در ترکیه فعلی بوده‌است. وی به خاطر کمک و دادن هدیه به فقرا شهرت داشت. جسد سنت نیکلا (نیکلاس) اکنون در کشور ترکیه در منطق “دمره” در سواحل دریایی مدیترانه مدفون است و به علت مومیایی شدن طبیعی (به علت سرما) هنوز قسمتهایی از آن سالم مانده‌است.

    پس از مهاجرت هلندی‌ها به آمریکای شمالی نام سنت نیکلا به “سانتا کلاوز” تغییر یافت. بابانوئل که در زبان فارسی به کار برده می‌شود، برگرفته از اصطلاح فرانسوی آن “پاپانوئل” است. در سوئد به بابانوئل Tomten (تومتن) گفته می شود.

    دانشمندان در سال ۲۰۰۳ موفق به باز سازی صورت وی از روی استخوانها شدند و با کمال تعجب دریافتند که بابا نوئل واقعی رنگین پوست (پوستی به رنگ قهو ای روشن) بوده ‌است.

    مردم دنیای غرب و البته بسیاری از ایرانیان در شب کریسمس خود و کودکانشان را برای آمدن بابانوئل آماده می‌نمایند.

    کودکان از جمله جورابهای خود را بر میخهایی در بالای تخت خوابشان می‌آویزند. سنتی که از کارهای «نیکلاس» قدیس برداشت شده که جورابهای بچه‌ها را پر از هدایایش می‌کرد.

    باور کودکان در دنیای غرب بر این است که بابانوئل از شومینه وارد خانه می‌شود, خانه بابانوئل و کارخانه اسباب بازی سازی اش در قطب شمال قرار داردو اینکه بابانوئل با نوعی سورتمه که چندین گوزن شمالی آن را می‌کشند به شهرهای مختلف می‌رود, سورنمه‌ای که قادر به پرواز است.

    بابانوئل همچنین می‌داند که کدام بچه ای در طول سال خوب و مهربان بوده و کدام بچه بد و بدجنس بوده اند!, و البته فقط هم به بچه‌های خوب و مهربان هدیه می‌دهد.

    بابانوئل و «مامان نوئل» در کارخانه شان در قطب شمال با همکاری “کوتوله‌های پریزاد “هدایا را تولید می‌کنند.

    بچه ها قرن هاست که پس کله خود را خارانده اند و از خود پرسیده اند که بابانوئل چطور این همه هدیه را در عرض یک شب به همه بچه ها می رساند؟

    دهکده “راوا نیه می” فنلاند, کارخانه اسباب بازی سازی بابانوئل
    فنلاند و دهکده مشهور “راوا نیه می” اقامتگاه رسمی بابانوئل در “قطب شمال” بشمار می رود. کارخانه اسباب بازی سازی بابانوئل هم در همین محل و در تپه های پر برف “راوانیه می” قرار گرفته است.

    بابانوئل در سراسر طول سال اسباب بازی میلیونها کودک را در همین خانه ساخته و سپس سوار سورتمه خود که گوزنها بر زمین و آسمان آن را بدنبال خود میکشند شده و با وسواس به در منزل تک تک بچه های دنیا برده و هدایای آنان را از طریق دودکش بخاری در زیر درخت کریسمس میگذارد و یا شخصا تحویل آنان میدهد.

    اداره پست فنلاند هر ساله میلیونها نامه از طرف کودکان سراسر جهان دریافت میکند. بر روی پاکتهای این نامه ها چنین آدرسی نوشته شده است:

    بابانوئل
    راوا نیه می
    فنلاند

    این نامه ها که با خط کودکان نوشته شده بسیار خواندنی و در مواردی تکان دهنده است. متن نامه های کودکان از آرزوی اینکه آنان مایلند بابانوئل چه هدیه ای در شب کریسمس برایشان بیاورد تا آرزوی سلامتی اعضای مریض خانواده, دلتنگی برای پدر و مادر از دست رفته و درخواست بازگشت آنها و حتی شکایت از رفتار بد پدر و مادر متفاوت است. نامه های ارسالی کودکان به بابانوئل در فنلاند (و همچنین سوئد) در پایان کریسمس هر سال جمع آوری و هر از گاهی بصورت کتاب چاپ می شوند. کتابی که مطالعه آن خالی از لطف نیست.

    پروازهای توریستی به مقصد فرودگاه “راوا نیه می” در فنلاند نیز هر ساله در ایام کریسمس افزایش می یابد. سالانه حدود 150 هواپیما در راه منزل بابانوئل به فنلاند فقط از آسمان سوئد عبور می کنند. از آنجایی که کشورها جهت عبور هواپیمای خارجی بر فراز آسمانهای خود هزینه ای دریافت میکنند پروازهای توریستی بسوی منزل بابانوئل در “راوا نیه می” که از فراز آسمان سوئد میگذرند تبدیل به معامله ای پر سود برای دولت سوئد و سازمان هواپیمایی این کشور شده است.

    دهکده “راوا نیه می” در فنلاند در طول تعطلات کریسمس واقعا دیدنی و تماشایی است.

    در ایام کریسمس در شهر “راوا نیه می” فنلاند برای بچه ها برنامه های مختلف تدارک دیده میشود و آنها میتوانند ” بابانوئل واقعی” را در کارخانه اسباب بازی سازی اش ببینند.

    وب سایت بابانوئل در “راوا نیه می” نیز به دو زبان فنلاندی و انگلیسی طراحی شده است. در این وب سایت سرگرمی و بازیهای مختلف برای کودکان وجود دارد و از طریق آن میتوان کارت پستال کریسمس نیز ارسال نمود.

    کودکان سوئدی هدیه کریسمسشان را از دست خود بابانوئل می گیرند
    در سوئد هدایای کریسمس کودکان که در زیر درخت کریسمس قرار دارد در شب منتهی به روز کریسمس (غروب 24 دسامبر) باز شده و شخصا توسط خود بابانوئل به بچه ها تحویل داده می شود.

    در برخی دیگر از کشورهای غربی مانند آمریکا کودکان هدایای خود را در صبح روز کریسمس (25 دسامبر) و هنگامی که از خواب بلند می شوند باز می کنند و به آنها گفته می شود که بابانوئل این هدایا را هنگامی که خواب بوده اند از دودکش بخاری برایشان به ارمغان آورده است.

    اما در سوئد رسم است که پدر خانواده در در شب منتهی به روز کریسمس (غروب 24 دسامبر) لباس بابانوئل به تن می کند و بدون اینکه کودکان قادر به شناسایی وی باشند هدایای کریسمس را در کیسه ای به منزل می آورد و با صدای بلند و مهربان می پرسد: “آیا بچه های مهربان و خوبی در این خانه وجود دارند؟ و آیا این بچه ها در سراسر سال بچه های خوب و مهربانی بوده اند؟” (که شایستگی دریافت کادو کریسمس را داشته باشند). و طبیعتا پاسخ این سوال هم از جانب مادر و صد البته از جانب بچه ها مثبت است که با وجدان راحت! به بابانوئل اطمینان می دهند که در کل طول سال بچه های خیلی مهربانی بوده اند و هیچ کار بدی هم نکرده اند تا اینکه سر کیسه بابانوئل باز شده و کادوها از آن بیرون بیاید!

    در سوئد در لحظه غیبت پدر به کودکان گفته می شود که “بابا رفته است روزنامه بخرد” و به این ترتیب پدر خانواده همیشه آمدن بابانوئل را از دست می دهد: “آخ, باز هم بابانوئل آمد و بابا منزل نبود!”. تا اینکه کودکان کم کم بزرگ تر شده و در یک شب کریسمس بیاد ماندنی “بابا” را از زیر انبوه ریش سپید, عینک و لباس قرمز شناسایی می کنند و سرانجام متوجه می شوند که ” بابانوئل ” همان بابای مهربان خودشان بوده که هر سال با کیسه پر از هدایا به منزلشان آمده است.

    پدران و مادران ایرانی, و بخصوص طیف تحصیل کرده, نیز این مراسم را بمانند سنن سوئدی ها برای کودکان خود اجرا می کنند تا آنها با سنن جامعه ای که قرار است عمری در آن زندگی کنند غریبه نشده و در مدرسه در مقابل دوستان سوئدی خود تبدیل به موجودات عجیب الخلقه ای نشوند که “بچه بدی بوده اند و در نتیجه از این خبرها در منزلشان نیست و بابانوئل نه دوستشان دارد و نه حتی آدرس منزلشان را بلد است!”

    خوشبختانه کودکان ایران برخلاف کودکان برخی کشورهای خاورمیانه علاوه بر بابانوئل از موهبت دارا بودن “عمو نوروز” و “حاجی فیروز” نیز برخوردارند که هدیه فرهنگ غنی ایرانی به آنان و پیام آور هدیه و شادی برایشان است.

    0

    0
  82. Kian گفت:

    فیلمی کوتاه از دهکده “راوانیه می” فنلاند, اقامتگاه رسمی بابانوئل!!!

    0

    0
  83. Kian گفت:

    مهدی جان در مورد رفتن به كنسرت گوگوش منتظر جواب چند تا از دوستان هستم كه ببينم آمدنی هستند يا نه ؟! در ضمن شنيدم قيمت بليط حدود ۶۵ يورو است !!!

    0

    0
  84. ۶۵ یورو کیان جان، خداییش زیاده!
    اینی که الان میگم ممکنه خیلی ها خوششون نیاد اما من شخصا یک دونه از آهنگای جدید گوگوش رو هم دوست ندارم اما آهنگای قدیمیش خیلی خاطرات رو زنده میکنه!

    0

    0
  85. Kian گفت:

    حراج سیاه سوئد از روز 27 دسامبر, یک دوسه حمله! 😆

    در طی روزهای مابین کریسمس و سال نو (27 الی 30 دسامبر) بزرگترین حراج سال در سراسر سوئد به وقوع می پیوندد. در این روزها مردم, و صد البته بانوان, بمانند سربازان یک لشکر بی رحم و تاراجگر به فروشگاه ها و مراکز خرید کشور حمله ور می شوند.

    این روزها را در سوئد “ملان داگار” (روزهای میانی) نامگذاری کرده اند که مترادف “جمعه سیاه” (بلک فرای دی) در آمریکاست که فردای “روز شکرگزاری” به وقوع می پیوندد و حراج گسترده ای را در سراسر این کشور به راه می اندازد.

    یک آقای سالمند ایرانی مقیم استکهلم به همکار استکهلمیان گفته است:

    – خانم من همواره از درد کمر و ستون فقرات و پا شاکی است و معتقد است که پاهایش بیشتر اوقات سال دچار تورم هستند. اما وقتی که او در طی روزهای حراج “ملان داگار” مانند آهو و غزال از این فروشگاه به آن فروشگاه می پرد و دم بر نمی آورد از خود می پرسم که آیا او وقعا مریض است؟.

    به این ترتیب چنانچه در فکر خرید هستید و بخصوص اگر میهمانانی از خارج از کشور و به ویژه ایران در نزد خود دارید اکنون می دانید که در طی روزهای مابین کریسمس و سال نو مشغول چه کاری خواهید بود!

    در طی روزهای حراج “ملان داگار” می توانید اجناس و کالاهایی را خریداری کنید که تنها چند روز قبل از آن تا نردیک دو یا چند برابر قیمت داشته اند. در حراج “ملان داگار” حتی البسه و کالاهای لوکس با مارکهای معروف نیز به قیمتهای حتی تا یک سوم قیمت اصلی به حراج گذاشته می شوند.

    حراج “ملان داگار” در سوئد بمانند “حراج” های غیر واقعی که ایرانیان از کشور خود به خاطر دارند نبوده و در این روزها می توان همه نوع کالا و اجناس مرغوب از قبیل لباس, لوازم منزل و لوازم الکترونیک را به قیمتی بمراتب پایین تر از بهای اولیه آن خریداری نمود. بسیاری از خانواده های سوئدی تلاش می کنند تا لباس و اجناس مورد نیاز طول سال خود و خانواده شان را در طی روزهای حراج “ملان داگار” خریداری نمایند.

    آمادگی قبل از شروع حمله
    حراج “ملان داگار” در سوئد از آنچنان اهمیتی برخوردار است که رسانه های این کشور حتی بصورت جدی-شوخی دستوراتی جهت بدست آوردن استقامت بدنی بیشتر به “سربازان ارتش خرید” قبل از “آغاز حمله” ارائه می کنند. داستانهای مختلفی از “غش کردن” بانوان پس از ساعتها دوندگی در فروشگاه های استکهلم در طی روزهای حراح “ملان داگار” بارها شنیده شده است.

    چنانچه از سربازان ارتش خرید هستید بهتر است جهت موفقیت بیشتر و بدست آوردن غنائم جنگی هر چه بهتر در این نبرد چند ساعته به دستورات زیر توجه کنید:

    1- غذای صحیح: یکی از مهمترین مواردی که باید در صبح روز شروع حراج به آن توجه کنید صرف یک صبحانه کامل و صحیح است. به نظر کارشناسان یک صبحانه ایده آل جهت شرکت در حراج “ملان داگار” عبارت است از یک لیتر فرنی/حریره (ولینگ), 50 گرم “موسلی” و 1.5 دسی لیتر روغن غذایی.

    2- لباس صحیح: مورد دیگری که تقریبا به اندازه صبحانه صحیح اهمیت دارد لباس صحیح و خودداری در پوشیدن لباسهای بسیار گرم است. این عادی ترین اشتباه در در طی حراج است. کمی احساس سردی باعث تحرک بیشتر بدن و در نتیجه چابکی بیشتری می شود.

    همچنین همیشه چسب مخصوص پازدگی کفش به همراه داشته باشید. این چسبهای مخصوص با نام “اسکاو سور پلوستر” از همه داروخانه ها قابل خریداری است. مطمئن باشید که که اگر کفشتان یک روز در سال پایتان را بزند آن روز بی شک در روزهای حراج “ملان داگار” خواهد بود.

    3- برنامه ریزی صحیح: بدون برنامه ریزی قبلی و بدون هدف مابین این فروشگاه و آن فروشگاه ندوید! از قبل تصمیم بگیرید که مایل به خرید چه اجناس و کالاهایی و در کجا هستید. با کمال میل از روزهای قبل از شروع حراج سری به فروشگاه ها بزنید و اجناس و فروشگاه های مورد علاقه خود را نشانه گزاری کنید.

    4- استراحت و زنگ تفریح یادتان نرود: هر یک ساعت و نیم استراحت و زنگ تفریح بگیرید و حدود 15 دقیقه استراحت کنید. در طی زنگ تفریح می توانید حدود 3 دسی لیتر سوپ سبک نوش جان کنید.

    5- ترجیحا بتنهایی به حراج “ملان داگار” بروید, و یا با آدمهایی که مطمئن هستید همراه خوبی هستند و با نق زدن و ایراد گرفتن دائمی روزتان را بی ریخت نمی کنند.

    توصیه های بالا توصیه های جدی و بر اساس نظر کارشناسان بوده است. اما مردم سوئد نیز بشوخی توصیه هایی را جهت بدست آوردن موفقیت هر چه بیشتر در حراج “ملان داگار” عنوان می کنند که اشاره به دو مورد آن پایان دهنده گزارش استکهلمیان در مورد حراج “ملان داگار” امسال خواهد بود:

    1- لباس زیر خود را از 8 هفته قبل از شروع حراج عوض نکنید, ریش خود را نیز در همین مدت قبل از حراج نتراشید و دندانهای خود را نیز مسواک نزنید! با کمال میل از اسپری های بد بو مخصوص فراری دادن حشرات استفاده کنید. در این صورت چنان هیبت کریهی پیدا خواهید کرد و چنان بوی بدی خواهید داد که کسی قدرت ایستادن در کنار شما را نخواهد داشت و در نتیجه هم در خود حراج و هم در صف پرداخت معطل نخواهید شد! البته اگر نگهبانان فروشگاه شما را به بیرون نیندازند.

    2- یک کالسکه بچه با خود همراه داشته باشید. در میان آن یک ضبط صوت با صدای گریه بچه قرار دهید. در این صورت هم مردم متمدن سوئد راه را برایتان باز خواهند کرد و نوبت خود را به شما خواهند داد و هم اینکه می توانید از کالسکه بعنوان “ارابه” حمل اجناس و کالاهای خریداری شده خود استفاده کنید!!!.

    0

    0
  86. کیان جان اگه جریان حراجی سوئد رو زود تر به ما گفته بودی، حتما در این تاریخ ری به سوئد میزدیم!
    در اتریش تا ١٠-١٢ سال پیش، مغازه ها فقط در تاریخ های معینی اجازه داشتن که جنس ها رو حراج کنن، اگر خارج از تاریخ های تهیه شده حتی در ویترین های خودشون تخفیفی میدادن و قیمتی را به عنوان حراج خط میزدن ، جرائم سنگینی در انتظارشون بود الان اما هنوز تابستون حتی شروع نشده، حراج تابستونی میزارن ، الان برای مثال چندین فروشگاه بزرگ مثل C & A حراجی خودشو حتی قبل از کریسمس شروع کردن که تا چند سال هابل همچین کاری رو شما به هیچ وجه نمیدیدن! الان هر مغازه ای هر وقت که دوست داشته باشه میتونه، هر جور که دلش میخواد قیمت هاشو تغییر بده و تبلیغ کنه، بخاطر همین هم دیگه حراجی ها هم مثل قدیم نیست، قدیما خیلی بهتر بود اما خوب دیگه باز هم خیلی ها صبر میکنن و خرید های کلی لباس و کفش و وسائل الکرونیکی و ………..بعد از کریستمس میخرن!

    0

    0
  87. Kian گفت:

    هدیه های خود را می توانید بفروشید!
    چه چیزهایی هدیه می گیرید و با هدیه هایی که دوست ندارید چه می کنید؟ من؟ هیچی، اگر لباس باشند اغلب روی جارختی جا خوش می کنند تا روزی که آنها را به یکی از سازمان های خیریه محله مان ببرم. بعضی موقع ها هم چند روز بعد از دریافت شان آنها را به دیگران می دهم (البته دیگرانی که آشنایی با فرد هدیه دهنده نداشته باشند). انسان چه باید بکند با لباسی که دوست ندارد؟ قطعاً آتش زدن آنها کار زیبایی نیست.
    از هدیه هایی نظیر ساعت و ابزار آلات الکترونیکی متنفرم؛ ساعت به مچم نمی بندم و مصرف چیزهای الکترونیکی را هم ندارم به آن صورت. البته از این چیزها معمولاً به من هدیه نمی دهند چون خودشان می دانند که اینکاره نیستم؛ اگر هم بدهند، یک راست آنها را در جعبه مخصوصی که برای همین رقم اشیاء گذاشته ام بایگانی خواهند شد.
    اما، بدترین هدیه ها کتاب است! بله، کتاب. آخر شما چه میدانید من چه میخوانم که برای من کتاب می خرید؟ نا گفته نماند که یکی – دو دوست با هوش دارم که بجای خودِ کتاب، زحمت می کشند و یک کارت هدیه از کتابفروشی مورد نظر می خرند و من خودم هر موقع صلاح دیدم می روم و کتاب مورد علاقه ام را از آنجا می گیرم. از این زیبا تر دیگر نمی شود. کتاب های اهدایی سال ها در قفسه کتابخانه خاک می خورند و من از لجم هم که شده حتی لایشان را باز نمی کنم.
    ماجرا طولانیست گویا مدتیست که اشخاص هدیه های دوست نداشتنی خود را از طریق تارنماهایی نظیر eBay می فروشند. 52% از فرانسوی ها، برای نمونه، یا حاضرند که هدایای دوست نداشتنی کریسمس خود را بفروشند و یا تا به حال این کار را کرده اند. فرانسوی ها به طور میانگین هر هدیه را به مبلغ 41 یورو می فروشند؛ اتریشی ها، اما، 57 یورو به طور میانگین از فروش هر هدیه به جیب می زنند. هدایایی که بیشتر برای فروش گذاشته می شوند کراوات، کلاه، اشیاء زینتی و خرت و پرت های مربوط به تلفن همراه هستند. خلاصه، تارنمای eBay هم فرصت را مغتنم شمرده و با ارائه تسهیلاتی برای فروشندگان هدیه بازار این کار را حسابی داغ کرده. گویا پارسال در فرانسه مبلغی نزدیک به 359 میلیون یورو بابت هدایای دوست نداشتنی خرج شده است.
    حالا حساب کنید که با این وضعیت بد اقتصادی، نابسامانی های زیست – محیطی، فقر و تنگدستی های موجود در اقصی نقاط جهان و هزار و یک گرفتاری دیگر، سالانه چند میلیارد یورو خرج هدیه میشود؟ هدیه هایی که در بسیاری از مواقع نه تنها خواهان نداشته، بلکه باعث دردسر دریافت کنندگان شان نیز می شوند. آنقدر این هدیه دادن ها عادی شده که شاید برای بسیاری اصلاً آن شوق و ذوقی که می بایست هنگام دریافت یک هدیه دست دهد پیش نمی آید. هدیه هم خلاصه شده در کالایی که باید از مغازه خریداری شود. یعنی نمی شود یک شعر زیبا به عنوان هدیه برای کسی خواند و یا مثلاً یک حکایت جالب و پندآموز به دوستی تقدیم کرد. در وضعیت کنونی، شاید باید کمی بیشتر به جوانب اخلاقی هدیه دادن فکر کنیم.

    0

    0
  88. sahar گفت:

    mersi kian jon

    0

    0
  89. Kian گفت:

    با تشكر از شما سحر خانم عزيز 🙂

    0

    0
  90. مسعود مشهدی‎
    شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاش رو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

    پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه…! وَخه برو رَدِه کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید…! چند تا از مشتریها نگاهش کردند …! صورتش رو قُرص گرفت … دوباره سردش شد …! راهش رو کشید رفت …!

    خانمی که میوه خریده بود از میوه فروش یک پلاستیک دسته دار گرفت و چند تا پرتغال و سه تا اَنار با دوتا موز گذاشت داخلش رفت به طرف پیرزن و اون رو صدا زد…!

    پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد… ! زن مانتویی لبخندی زد بهش گفت اینا قابل شما رو نداره …..!پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه جان….. مُو مُستَحق نیستُم…! زن گفت : اما من مستحقم مادَرِ مَن … مُستَحق دعای خیر …! دعام کن مادر….دعام کن….!!

    زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …! پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …! با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی الهی… ! خیر بیبینی ای شب چله مادر…!

    0

    0
  91. sahar گفت:

    salam aghay amiri way che matn ghashang va zibay ama man narahat shodam chon emroz az sobh raftam plus city hame magazeha hraj karde bodan ma ham khob kharid kardim alan ka in matno khondam ba khodam migam faghat esraf kardim khodaya mano babakhsh mamnon az shoma aghay amiri

    0

    0
  92. Kian گفت:

    اخلاقیات ما ایرانیها !

    مهموني مي ديم اونهايي که دوست داريم و نداريم رو دعوت مي کنيم. يواشکي به لباساي اونهايي که دوست نداريم مي خنديم. بعد که رفتند با دوستهاي خودمونيمون مي شينيم به حرفهاشون مي خنديم! توي مهموني واسه همديگه جوک ترکي مي گيم! جوک لري مي گيم! اصفهاني ها رو مسخره مي کنيم. مي گيم کاشوني ها ترسواند! رشتي ها بي غيرتند! کردها متعصب هستند! آباداني ها لاف مي زنند!

    پايين شهريها رو آدم حساب نمي کنيم! مرز بين پايين شهر و بالاي شهر رو هم خودمون تعيين مي کنيم! اونها که از قلهک پايينتر رو قبول ندارند شيک ترند! وقتي يکي از فاميلهامون شهرستان زندگي مي کنه و ما يهويي از دهنمون مي پره فوري توضيح مي ديم که طرف بخاطر شغلش که مدير فلان کارخونه است اونجا زندگي مي کنه!

    بشقاب و ليوانهاي فرانسوي مي خريم! لوسترهاي ساخت چين مي خريم! شکلات آيدين هديه نمي بريم چون ايرانيه کلاسش پايينه!

    موقعي که اتوبوس مياد حمله مي کنيم! اگه اوضاع بحراني بشه با آرنجمون مي زنيم به کناريها راه رو باز مي کنيم! آخه خسته هستيم بايد زودتر بريم خونه! وقتي کسي نباشه هم همين که مي شينيم با ماژيک پشت صندلي ها يادگاري مي نويسيم که دفعه ديگه که سوار شديم به دوستامون هنرمون رو نشون بديم!

    شب چهارشنبه سوري ترقه پرت مي کنيم پشت پاي زن همسايه که وقتي پريد بخنديم! وقتي تيم فوتبال مورد علاقه امون توي مسابقه مي بازه شيشه اتوبوس واحد رو مي شکنيم! سيزده بدر گند مي زنيم به طبيعت! يعني هميشه اينکارو مي کنيم نه فقط سيزده بدرها!

    فحش خواهر و مادر مي ديم به همديگه! به دين و مذهب! و عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام!! و در لوس آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز ميکنيم تا توي تهران..

    ما همه مادرزادي سياستمدار به دنيا اومديم اما استراتژي تک تکمون با همديگه و با تمام دنيا متفاوته براي همين در هيچ موردي باهم توافق نداريم و بازهم به هم فحش مي ديم! سه تا که ميشيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال ميکنيم حق داريم.

    ما به اجدادمون خيلي احترام مي ذاريم! مخصوصاً داريوش و اينها! وقتي سر قبرشون ميريم حتماً يه يادگاري هم با هرچي که دستمون باشه روي در و ديواراش مي کنيم! ما امام زاده مي سازيم! بعد پول مي ندازيم و از امام زاده مي خوايم که مشکلاتمون رو حل کنه!

    ما روز عاشورا تاسوعا نذري مي ديم! اما براي اينکه زعفرون گرونه روي پلو گلرنگ مي ريزيم!

    ما احتمالاً غير از شمال ایران و مشهد جاي ديگه اي از ايران رو نديديم اما حتماً دوبي رفتيم و فروشگاه عرض الهدايا رو ديديم! بي برو برگرد هم يه عکسي توي صحرا روي شنها گرفتيم که به همسايه ها نشون بديم!

    ما رانندگيمون حرف نداره! رانندگي بدون فحش و فضيحت برامون معني نداره! چراغ راهنمايي عابرپياده، موتورسوار هاي آدمخور …… فقط يک کلمه از هر مورد کافيه !

    ماها سينما نمي ريم و عوضش عشق مي کنيم قبل از اينکه فيلم روي پرده سينما بره ما سي ديشو ببريم خونه!

    ما – مخصوصاً لوس آنجلسي هامون- وقتي کانال تلويزيوني درست مي کنيم يا همینطوري آب دوغ خياري ميارندمون توي يه برنامه اي مجري بشيم يا گزارش بديم يا خداي نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنيم از هر سه تا کلمه اي که مي گيم چهار تاش انگليسيه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتري و صد البته تلفظ صد درصد غلط !

    ماها عاشق رقص عربي هستيم! هرچي هم سنمون ميره بالاتر علاقه امون به اين رقص که تا ابد يادش نميگيريم هي بيشتر و بيشتر ميشه و اصرار مي کنيم که بايد توي همه مهموني ها هنرمون رو نشون بديم!البته دوستان خيلي اصرار مي کنندا وگرنه ماها همه خجالتي هستيم و رقصمون نمياد.

    ما توي خيابون زل مي زنيم به زن ها! کوچيک يا بزرگ مهم نيست! مهم اينه که وقتي خانومه نزديک شد حتماً يه متلک آبدار نثارش کنيم ……… ما از اينکارا خيلي مي کنيم!

    به آذري ها متلک ميگيم، اونارو مسخره ميکنيم و براشون جوک ميسازيم ولي بهترين دوستامون آذري هستن!

    اما سه چيز براي ما خيلي مهمه:

    يک: ما هيچ وقت اجازه نخواهيم داد که روي هيچ نقشه اي خليج فارس به خليج عربي تبديل بشه!

    دو: حواسمون هست که هرجا اسمي از فيلم سيصد برده شد اعتراض کنيم نامه بنويسيم طومار اينترنتي امضا کنيم که چرا قيافه ما ايرانيها رو اينقدر وحشتناک کشيدند! آخه ما ايرانيها اونقدرا هم وحشتناک نيستيم!
    سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه.. دموکرات / عشقي / مهربان. با يک شرط: ما همون “آدم” هايي که در بالا گفتيم بمونيم!!!

    0

    0
  93. Kian گفت:

    تف به این شانس !

    با زیرشلواری ازخونه زدم بیرون هوا سرد بود واسه اینکه سرما کمتر بهم نمود کنه دستامو جمع کردم رو سینه و بدو بدو رفتم سمت بقالی محله که سر خیابون بود اما وقتی رسیدم دیدم بقالی بسته اس با خودم گفتم : تف به این شانس
    تو راه برگشتن به خونه بارون گرفت اونم باچه شدتی یه نگاه به آسمون که انگار فهمیده بود من با لباس گرم بیرون نیومدم کردم و گفتم : تف به این شانس
    وقتی رسیدم خونه سریع کلید ماشین و برداشتم تا برم از یه جای دیگه خرید کنم باز با زیرشلواری نشتم تو ماشین و راه افتادم تو راه همینطور که داشتم میرفتم یه مرتبه دختری که حاشیه خیابون داشت راه میرفت تلو تلو خورد و افتاد رو زمین منم که همیشه حساس بودم نسبت به خانم هایی که تو خیابون دچار مشکل میشند گفتم :تف به این شانس
    سریع ماشین و پارک کردم و رفتم سراغش هر چقدرصداش زدم جوابی نداد انگار بیهوش شده بود خوب که نگاهش کردم دیدم خیلی چهره اش جذابه و یه ندایی از درون به من میگفت اگه کمکش نکنی خیلی خری . من که الان درگیر عواطف انسان دوستانه شده بودم گفتم : تف به این شانس
    از رو زمین بلندش کردم و با زحمت گذاشتمش روصندلی عقب ماشین به هر زحمتی بود سریع رسوندمش به بیمارستان وقتی تو راهروی بیمارستان همراه برانکاردش داشتم راه میرفتم دیدم همه چپ چپ نگاهم میکنند یه نگاه به خودم کردم دیدم با زیرشلواریم و از همه بدتر زیر شلواریم خیسه و چسبیده به تنم و منظره بدی رو به نمایش گذاشته زیر لب گفتم
    تف به این شانس
    سرگرم جواب دادن به سوالات دکتر و پرستارها بودم که سرو کله ی نیرو انتظامی بیمارستان پیدا شد و از من خواستند که تو دفترشون تو بیمارستان بشینم و تکون نخورم وقتی دیدم تو هچل افتادم گفتم : تف به این شانس
    شروع کردم به توضیح دادن واسه مامور نیرو انتظامی که بابا! به پیر به پیغمبر تصادفی در کار نبوده و اونا هم گوششون بدهکار نبود و منم هر۵ دقیقه یکبار وقتی میدیدم حرفام ثمر بخش نیست میگفتم : تف به این شانس
    همینطور که منتظر تو دفتر نیرو انتظامی بیمارستان نشسته بودم دکتر بخش اومد داخل دفتر و به من گفت شما چه نسبتی با این خانم دارید
    منم گفتم هیچ نسبتی
    دکتر گفت مریض شما دختر مجردیه که حامله اس و الانم به هوش اومده
    اینو گفت و منو واسه شناسایی بردند بالای سر اون خانم
    مامور ازش پرسید شما تصادف کردید
    اونم با خیلی بی رمقی گفت نه (خیلی خوشحال شدم)
    بعد مامور ازش پرسید این آقا رو میشناسید
    اونم بی رمق گفت آره و از هوش رفت بلند گفتم تف به این شانس
    دیگه از اتهام تصادف مبرا شده بودم اما واسه اینکه تکلیف بابای مجهول الهویه بچه مشخص بشه از من آزمایش گرفتند تا ببینند مشخصات من با مشخصات بچه جور در میاد یا نمیاد!
    بعد از گذشت یه مدتی که تو دفتر نیرو انتظامی بیمارستان نشسته بودم و داشتم سین جین میشدم دکتر درو باز کرد و اومد تو و گفت آقا نتایج آزمایش شما نشون میده که بیگناهید چون نتایج آزمایشات نشون میده نه تنها بچه از شما نیست که شما کلاً عقیم هستید و قادر به بچه دار شدن نیستید
    و شروع کرد به توضیح دادن که مشکل دقیقاً از کجامه و …
    بعد از چند لحظه دیگه هیچ چیز نمیشنیدم و فقط لبای دکترو میدیدم که بین ریش پر فسوری آنکارد شدش تکون میخورد خاطراتم از چند سال قبل شروع به مرور شدن کردند
    یاد اولین دوست دخترم افتادم که همیشه ی خدا نگران بود که حامله شده و همه چیو بااین نگرانیش کوفتم میکرد
    یاد روزایی که چشمام گرد میشد تا ببینم رنگ بی بی چک دقیقاً چه رنگیه
    یاد روزایی که از پله های آزمایشگاه با هول و ولا بالا رفتم تا نتیجه آزمایش دوست دخترمو بگیرم
    یاد اون ۴ میلیون پولی که همین چند وقت پیش دادم به منشی دفترم تا بره بچه شو سقط کنه یاد نصفه شبایی که بند و آب داده بودم و در به در دنبال داروخانه شبانه روزی میگشتم واسه خریدن قرص اچ دی و ال دی
    یاد حرفای زن مطلقه ای که چند سال پیش باهاش بودم و ادعا میکنه بچه آخرش از منه و ازم خرجی میگیره و …
    تو کله ام غوغایی بود یه طرف مغزم این چیزا رو بخاطر میاورد و طرف دیگه مغزم پر شده بود از جمله ی: تف به این شانس
    با صدای زنگ موبایلم ازفکر و خیال در اومدم
    دکتر هنوز داشت توضیح میداد
    گوشی رو بر داشتم و بی رمق گفتم : الو
    خانمم اونطرف خط بود گفت : معلوم هست کدوم قبرستونی رفتی؟ اگه یللی تللیت تموم شده یه چی بخر بیا خونه این سه تا بچه ات پدرمو در آوردن
    گوشی از دستم که دیگه نایی واسه نگه داشتنش نداشت افتاد و بی اختیار گفتم :
    دیگه … تو این شانس !!!

    0

    0
  94. دختر ۵ساله‌ای از برادرش پرسید: معنی عشق چیست ؟؟

    برادرش گفت: عشق یعنی تو هر روز شكلات منُ از كوله پشتی ‌ام برمیداری و من هر روز بازهم شكلاتم رو همونجا میگذارم

    به سلامتی تمام داداشای گل دنیا ♥

    0

    0
  95. Kian گفت:

    ازدواج هاي عجيب در جـــهان

    مراسم ازدواج همیشه در هر کشوری با تفاوت‌‌هایی نسبت به دیگر کشور‌ها برگزار می‌شود و فرهنگ‌‌ها و ملت‌‌ها و سنت‌‌های دیرین در این‌گونه مراسم بسیار تأثیرگذار هستند. در ذیل به 9 ازدواج عجیب کشور‌های مختلف اشاره می‌کنیم.
    ازدواج در کره جنوبی
    در شب عروسی جوراب‌‌های داماد را از پایش درمی‌آورند و شروع می‌کنند به کتک زدن او. این سنت به نشانه قوی‌تر کردن داماد برای شروع زندگی است. در کره عقیده و باور‌های مردمی این است که اگر داماد شب عروسی لبخند بزند بچه‌شان دختر خواهد بود و در شب عروسی اعضای خانواده عروس و داماد بر سرشان آجیل، بخصوص آلو خشک می‌ریزند که اگر عروس آجیل‌‌ها را به چنگ بیاورد فرزندانشان زیاد خواهد شد. ضمناً پرتاب کردن خرمای خشک قرمز در مراسم عروسی به معنی آرزوی خوشبختی برای عروس و داماد است. براساس سنت‌‌ها پرتاب شاه‌بلوط نماد احترام و خرمای قرمز نمادی از تلاش است.
    ازدواج در ژاپن
    مراسم عروسی ژاپنی به نام «سان سان کودو» است که از نظر معنای لغوی، (سه. سه نه بار) معنی می‌دهد. طبق سنت ژاپنی‌‌ها از 3 فنجان به نام sakazuki استفاده می‌شود که با یکدیگر متفاوت هستند و عروس و داماد باید از آن بنوشند.
    عدد 3 در آئین بودا بسیار مقدس است و به معنی «شادی سه‌گانه» است و ژاپنی‌‌ها معتقدند در طول زندگی مشکلات زیادی ظاهر خواهد شد، اما عروس و داماد باید با وحدت و با روح نشاط و گذشت بر آنها غلبه کنند.
    ازدواج در اسکاتلند
    یک سنت قدیمی در اسکاتلند وجود دارد که می‌گوید عروس باید پایش در شب عروسی شسته شود. اقوام عروس گرد او جمع می‌شوند و پاهایش را می‌شویند. آنها حلقه یک زن ازدواج کرده را در یک وان پر از آب قرار می‌دهند و معتقدند نخستین کسی که این حلقه را بیابد عروس آینده خواهد بود. مانند پرتاب گل در مراسم عروسی ایرانی که بر این باوریم هر دختری آن را به چنگ بیاورد، زودتر از همسالانش ازدواج خواهد کرد.
    در عروسی‌‌ها به روش قدیمی اسکاتلندی‌ها، داماد سبدی بزرگ از سنگ بر پشتش می‌گذارد و آن را حمل می‌کند و تا زمانی به این کار ادامه می‌دهد تا عروس با لطف و مهربانی او را از این کار بازمی‌دارد. براساس یک سنت حاضران در مراسم عروسی به سر و روی هم رنگ می‌پاشند و چهره‌‌ها را رنگین می‌کنند. آنها یک سنجاق سینه را که به جواهرات مزین شده است به سینه عروس می‌چسبانند و پس از پایان مراسم صاحب سنجاق آن را در پتوی نوزاد خود می‌گذارد تا برای کودک شانس بیاورد.
    ازدواج در آلمان
    دوستان عروس و داماد شبی که مراسم ازدواج برگزار می‌شود، عروس را می‌دزدند تا داماد او را پیدا کند. داماد برای یافتن عروسش به هر کس که کمکش کند نوشیدنی می‌دهد.
    در شمال آلمان، شخصی که برای دعوت به جشن و ارائه کارت عروسی به هر خانه‌ای سر می‌زند، اعضای خانواده او را به درون خانه می‌کشانند و با انواع غذا و نوشیدنی از او پذیرایی می‌کنند. در آلمان طبق یک سنت قدیمی، شب قبل از عروسی، دوستان عروس به خانه او می‌روند و با شکستن ظروف در جلوی در خانه مراسم جالبی برگزار می‌کنند. اعتقاد بر این است که با انجام این کار عروس در زندگی زناشویی به خوشبختی خواهد رسید. پس از این مراسم، حاضران در خانه عروس پذیرایی می‌شوند. در مراسم عروسی در آلمان مهمانان نان و نمک در جیب خود می‌ریزند تا به این نحو آرزوی خوشبختی برای عروس و داماد کنند.
    عروسی در هلند
    در عروسی‌‌های سنتی هلند مهمانان نوعی نوشیدنی معروف به اشک عروسی مي‌نوشند و در روز عروسی کیسه‌ای پر از شیرینی و آجیل به مهمانان هدیه داده می‌شود که به عنوان پنج نماد عشق، شادی، وفاداری، دارایی و نیرومندی است. عروس و داماد در روز عروسی‌شان سوسن سفید به همراه دارند و این گل نمادی از عشق است که شکوفه‌هایش در فصل بهار روز عروسی را به یاد می‌آورند.
    عروسی در قزاقستان
    عروس و داماد در قزاقستان نیز به شکل جالبی ازدواج می‌کنند. داماد به گوش عروس گوشواره می‌اندازد و هنگامی‌که عروس به خانه داماد می‌رسد مراسمی به نام Betashar به معنی(تمام شده) برگزار می‌‌کنند که در این مراسم چهره عروس به خانواده داماد نشان داده می‌شود و رقص و آوازی را با آهنگ‌‌های سنتی به راه می‌اندازند.
    عروسی در تایوان
    در تایوان داماد به عروس 12 هدیه می‌دهد. این هدیه‌ها، شامل کفش، طلا و جواهرات، شکلات و نبات است، سپس عروس به داماد 12 هدیه می‌دهد و برایش تحفه‌‌هایی چون ماهی قرمز در تنگ یا قاشق‌‌هایی از عاج فیل و مزین شده برای خوردن برنج می‌فرستد. این اشیا نماد خوشبختی و آرزوی شیرینی برای آینده عروس و داماد است.
    گریه‌‌های عروس‌‌های چینی
    شهر Tuija در مرکز چین با جمعیت بیش از
    8 میلیون تن مراسم ازدواج عجیبی دارند. گریه کردن در مراسم ازدواج از سنت‌‌‌های این مراسم محسوب می‌شود. یک ماه قبل از مراسم عروس باید حدود یک ساعت گریه کند.10روز پس از مراسم ازدواج عروس دیگر تنها گریه نمی‌کند بلکه مادرش او را در گریه همراهی می‌‌کند، سپس خواهران، خاله و عمه، مادربزرگ به او می‌پیوندند و همگی گریه می‌کنند.
    این مراسم با نام «آهنگ گریه در ازدواج» شناخته شده است.
    با برگزاری این سنت، آینده‌ای شاد را برای زن و شوهر آرزو می‌‌کنند.
    در یکی از استان‌‌های چین، عروس پس از مراسم روی مردم آب می‌پاشد تا ارواح شیطانی را بترساند.
    ازدواج در کامبوج
    در مراسم ازدواج در کامبوج یک دستبند که بر آن گره‌ای قرار دارد به عنوان نماد آرزو‌های خوب بزرگان برای عروس و داماد و خوشبختی برای آنها است.
    در مالزی نیز سینی‌‌‌های غذا را با مقداری پول به خانه عروس حمل می‌کنند و در مهمانی نیز تخم‌مرغ‌‌هایی را تزئین می‌کنند و اعتقاد بر آن است که تخم‌مرغ نمادی از باروری است.

    0

    0
  96. Kian گفت:

    مخاطرات هراس اجتماعي

    كمرويي يك اختلال رفتاري است كه از كودكي آغاز مي‌شود و در احساس فرد از خود و محيط اطراف تأثير منفي ايجاد مي‌كند. هنگامي كه كمرويي و به عبارت ديگر خجالتي بودن بيش از حد متعارف با اضطرابي غير قابل كنترل همراه شود ترس از اجتماع را ايجاد خواهد كرد.
    ترس از صحبت كردن در مقابل جمع يكي از شايع‌ترين ترس‌ها در ميان كودكان است. بسياري از كودكان از اين كه درمقابل ديگران صحبت كنند، مي‌ترسند و دچار حالاتي چون تغيير رنگ چهره، هيجان و حتي عرق كردن كف دست‌ها مي‌شوند.
    در بسياري از موارد با رشد كودك و گذراندن مراحل اجتماعي شدن، وي خواهد آموخت چگونه احساس خجالت و ترس خود را كنترل كند و چگونه از عهده ترس‌هاي خود برآيد اما برخي نيز نمي‌توانند با ترس‌هاي ناشي از حضور در اجتماع كنار بيايند و كم‌كم اضطراب و دل‌آشوبه هنگام مواجهه با موقعيت‌هاي اجتماعي به جزء جدايي‌ناپذير مناسبات اجتماعي آنها تبديل خواهد شد. به‌طوري‌كه رفتار ساده اجتماعي مانند پاسخ به سؤال معلم چنان اضطراب و استرسي در آنها ايجاد مي‌كند كه نه تنها از عهده مسئوليت خود بر نمي‌آيند بلكه دچار آسيب‌هاي روحي هم مي‌شوند. تپش قلب و عرق كردن كف دست‌ها و گاهي ناتواني در جمله‌بندي و تكلم درست حالاتي است كه در اين افراد به‌وجود مي‌آيد. به چنين ترسي، هراس فرد از اجتماع يا هراس اجتماعي مي‌گويند كه مي‌تواند آينده و زندگي فرد مبتلا را به مخاطره ‌اندازد و در بسياري از مواقع زمينه بروز جرم و بزهكاري و حتي بزه‌ديدگي را ايجاد كند. به هر حال، اين حقيقت كه عده‌اي از كودكان منزوي به بزرگسالان ناشاد و بي‌لياقت از نظر اجتماعي تبديل خواهند شد، به تنهايي دليل كافي براي توجه به اين مشكل است.
    وجود فرد كمرو در خانواده مثل پدر يا مادر كمرو و الگوگيري كودك از او، تحقير كودك در خانه و مدرسه، برچسب كمرويي بر كودك زدن و تلقين كمرويي به او، مقايسه كودك با ديگران، داشتن توقع بيش از حد از كودك، تجارب منفي كودك در موقعيت‌هاي مختلف، نقل مكان‌هاي مكرر خانواده و آرمانگرايي والدين يا جامعه همه از عواملي هستند كه باعث مي‌شود كودك كمرو به نوجواني با هراس اجتماعي تبديل شود.در حقيقت هراس اجتماعي به ترس شديدي گفته مي‌شود كه فرد هنگام قرار گرفتن در موقعيت‌هاي اجتماعي خاص و مهم به آن گرفتار مي‌شود. بنابراين سعي كنيد انجام كارهايي را از كودك بخواهيد كه مي‌دانيد از عهده آن‌ها برمي‌آيد، براي مثال اگر فرزندتان در دوره ترس‌هاي كودكانه است از او نخواهيد در استخري از آب بپرد يا به زيرزمين تاريك برود و در جمع‌هاي خانوادگي يا دوستانه نيز او را به تدريج با افراد ناآشنا، رو به رو و آشنا كنيد و انتظار نداشته باشيد كه به سرعت با همه ارتباط برقرار كند. متأسفانه رفتارهاي نادرست باعث مي‌شود ترس در كودك آنقدر شديد شود كه وي حتي در بزرگسالي توان رويارويي با موقعيت‌هاي حساس زندگي را نداشته باشد و كاري را كه دوست دارد، انجام ندهد و در نتيجه از دستيابي به موقعيت‌هاي خاص اجتماعي محروم شود. در بسياري اوقات ناكامي‌هايي كه فرد به آن دچار مي‌شود زمينه پرخاشگري و ارتكاب جرم‌هاي ناخواسته را ايجاد مي‌كند
    بنابر‌اين كمك گرفتن از متخصصان براي كسب مهارت مديريت ترس و استرس امري بديهي است. مراكزي همچون مهد كودك‌ها به دليل داشتن فعاليت‌هاي گروهي و بازي‌هاي دست‌جمعي مي‌تواند در از بين بردن ترس كودك و افزايش اعتماد به نفس كودك مؤثر باشند، از طرف ديگر والدين با ايجاد تفكرات مثبت ضمن افزايش اعتماد به نفس وي آرامش را جايگزين ترس نمايند و جسارت را به او آموزش دهند.
    در آخر كودكان خود را تشويق به وابستگي نكنيد، قبول مسئوليت را در كودكان خود تقويت كنيد و به كودكان ياد بدهيد مسئول كارهاي خودشان باشند. كودكان را تشويق كنيد كه در مقابل ديگران نيز مسئول باشندسعي كنيد فرزندان خود – بخصوص فرزندان كمرو – را قدري بيشتر نوازش كنيد. تماس جسماني باعث مي‌شود كودك احساس طرد شدن نكند، اين كار احساس رضايت را در او ايجاد مي‌كند.

    حميلا بخشي – روانشناس

    0

    0
  97. Kian گفت:

    فوایـد گـاو بـودن !

    نخونى از دستت رفته…

    معلمی از دانش آموزانش خواست “فواید گاو بودن” را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است:

    با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.
    اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم.
    البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.
    من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.
    هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
    بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.
    مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست می کنند.
    وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.
    نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.
    گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می کنند اینهمه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، و زبونم لال طلاق و طلاق کشی و… ندارند.

    گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.
    آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.
    شاعر در این باره میگوید :
    سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
    سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

    هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.
    نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.
    گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند.
    گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند.
    شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟
    شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
    گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

    شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟
    گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟
    آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.
    ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده می کنیم.
    آقای … معلم خوب ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها که البته زشت است استفاده می شود.
    ما حتی از دستشویی بزرگ گاو (پشگل) هم استفاده می کنیم.
    تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟
    آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟
    تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟
    آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟
    یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟
    و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.
    تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.
    هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است :
    گمون کردی تو دستات یه اسیرم
    دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم

    دیده اید گاو نری به خاطر بدست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید : “عاشقت هستم”؟! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ؟!
    دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند؟!
    گاوها در جامعه شان فقر ندارند.
    گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.
    آنها شرمنده زن و بچه شان نمی شوند.
    رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند.
    هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمی خورد.
    هیچ گاوی غمباد نمی گیرد.
    هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.
    هیچ گاوی اختلاس نمی کند.
    هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.
    هیچ گاوی خیانت نمی کند.
    هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.
    هیچ گاوی دروغ نمی گوید.
    هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.
    هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد.
    هیچ گاوی…
    اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.
    اما
    به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید …
    لباس ما از گاو است، غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه … همه از گاو
    ولی با همه منافع يادشده هیچ گاوی نگفت : من … بلکه گفت: مـــــــــااااااا

    0

    0
  98. kian گفت:

    رقص زیبای دختران سوئدی با آهنگ لری

    https://www.facebook.com/photo.php?v=1437815383118659&stream_ref=10

    0

    0
  1. 23. می 2016

    […] مطالب جالب و خواندنی قسمت سوم! – پارس نیوز پایگاه اطل… […]

    0

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *