Web Analytics Made Easy - Statcounter

ساعت ضد ضربه!

دوستان فردا نه، پس فردا عید تموم میشه و ما هنوز یک خاطره هم از عید براتون تعریف نکردیم، این حکایتی که میخوام  براتون تعریف کنم برمیگرده به خیلی سال پیش، کلاس دوم مدرسه و  اولین روز بعد از تعطیلات عید!
بله، روز اول مدرسه بود و بعد از ۲ هفته تعطیلات همکلاسی ها رو میدیدیم،    داشتیم  تو حیاط مدرسه  بازی میکردیم  و در باره عیدی هایی که گرفته بودیم حرف میزدیم، هرکدوم از بچه ها میگفت  که عید کجا بوده و چقدر عیدی گرفته و هرکسی  هم ازاون مقداری که   گرفته بود یک خورده بیشتر میگفت که جلو همکلاسی یکوقت کم نیاره، یکی از بچه ها اما هیچ حرفی نمیزد، ازش پرسیدیم تو  چرا ساکتی، تو چی عیدی گرفتی ؟
دستشو نشون داد و گفت خودتون  ببینین! یک ساعت خیلی قشنگ بسته بود به دستشو کلی هم حال میکرد!
ما بچه ها همه محو ساعته شده بودیم که دستش بود، پرسیدیم اینو از کجا آوردی؟
گفت همه پولای عیدیمو  جمع کردم و اینو  خریدم!
خیلی ساعت قشنگی بود، نمیتونستیم  چشمامونو از ساعته ورداریم ،  هیچ کدوم از ماها ، هنوز ساعت نداشتیم، همه ازش میخواستیم که اجازه بده مام یک کم ساعتشو ببندیم پشت دستمون!
نمیداد و گفت تازه نمیدونین این ساعت ضد ضربم   هست، از هر جا بیوفته هیچیش نمیشه !
یکی از بچه ها گفت، ساعت هم مگه میشه بیوفته سالم بمونه ؟هیچی هیچیشم که نشه، شیشش میشکنه.
گفت نه و در جا  ساعتو از دستش باز کرد و انداخت رو زمین، ورداشت خاکاشو پاک کرد و دوباره بست پشت  دستش!
یکی از همکلاسی ها که از همه ما ها  قلدر تر بود و از اون بچه های شر  و همیشه دنبال درد سر،  از اون ته کلاسی ها که فقط ساخته شده بود واسه کارآی خلاف ،   از همه ما هام کمتر عیدی گرفته بو و بد جوری حالش گرفته شده بود،  گفت اگه میدونم بندازش رو زمین والیبال که آسفالته، اینجا که خاکیه، هر چی بیوفته هیچیش نمیشه!
پسره که اسمشم علی بود، گفت اونجام بیوفته کاریش نمیشه اما  دلش نمیومد ساعتشو  پرت کنه رو آسفالت، میترسید خراب  شه، ، اصغر  اما  ولکن نبود، گفت نه اگه راست میگی پرتش کن رو آسفالتا !
ما بچه های دیگم از حسودیمون ول کن علی نبودیم، همه گفتیم  که باید بندازی!
علی ساعتشو چسبیده بود و میخواست بره  که ۳-۴ تا از بچه هاپریدن  روش و  اصغر هم بزور ساعت رو در آورد و پرت کرد تو زمین والیبال !
از ساعته هیچی نموند، فقط بندش بود که خورد نشده بود! ما بچه هام همه دست میزدیم و  میخندیدیم!
دست علی بیچارم تو این بکش بکشا، خونی شده بود! طفلک واستاده بود یک گوشه گریه میکرد!
یک ناظم داشتیم خیلی هم بد اخلاق،  هیچ وقت ما اونو بدون شلاق تو دستش ندیده بودیم ، بچه ها مثل سگ ازش میترسیدن، هیچ شاگردی نبود که طعم شلاقشو نچشیده باشه!  !
همه با هم دم گرفته  بودیم و  میخوندیم ساعت ضد ضربه، ساعت ضد ضربه، میخندیدیم و علی رو مسخره میکردیم که یکدفه دیدیم  آقا ناظم با  شلاقش جلومون سبز شد !
بچه ها از ترس ، نفسشون بالا نمیومد!
از من پرسید چی شده ؟ گفتم آقا بخدا ما نبودیم ما نمیدونیم!
به یکی دیگه از بچه  ها گفت، تو بگو، دروغ بگی، پوستتو میکنم!
اونم با ترس و لرز گفت، آقا بخدا ما همین الان اومدیم!
رفت پیش علی که داشت هنوزم گریه میکرد، پرسید چرا گریه میکنی، دستت چی شده؟
علی بیچارم از ترسش گفت هیچی آقا، خوردم زمین دستم خونی شد!
آقا ناظم رفت پیش اصغر گوششو گرفت گفت تو  بگو چی شده،   دروغ بگی اینقدر با این شلاق میزنمت  که مردتو از اینجا ببرن بیرون !
اصغر مثل بید داشت میلرزید، گفت آقا  ساعتش از دستمون افتاد اینجا شکست، بخاطر همون داره گریه میکنه!
گفت اون دست زدن و خوندن ها واسه چی بود، دستش چرا خون میاد؟
گفت آقا داشتیم با هم کشتی میگرفتیم، دستش گیر کرد به دگمه کتمون آقا !
آقا ناظم رفت پیش علی گفت ساعت مال خودت بود؟
گفت اره آقا ناظم، با پولای عیدم  خریده بودم!
گفت کی از دستت باز کرد؟
علی ترسید اسم اصغر و اون ۳ تای دیگر رو بگه، گفت ما نمیدونیم آقا همه بچه ها با هم ریختن سرم، نفهمیدم کی بود!
آقا ناظم دستشو یک خورده نگاه کرد  و گفت چیز مهمی نیست و   پرسید، چند خریده بودی ساعته رو ؟
گفت آقا بیست تومن آقا!
آقا ناظم برگشت رو به ما و گفت، ۷ نفرین، فردا نفری 3 تومن میارین و با بابا هاتون هم  میاین مدرسه!   هر کیم پول نیاره ,  یا با باباش نیاد، دیگه لازم نیست که بیاد مدرسه ، به علی گفت، این تیکه های ساعتتو جمع کن و بیار تو دفتر ،  بعدشم راشو کشید و رفت !
خیلی ما ترسیده بودیم ،پولو میتونستیم بیاریم، عیدی هامونو هنوز خرج نکرده بودیم،  اما نمیدونستیم تو خونه به بابامون   چی بگیم!
بابای اصغر سلاخ بود! کارشم  معامله پوست و روده! هر وقت میدیدیش یک کارد سلاخی بهش آویزون بود!
اصغر گفت، من به بابام بگم  منو میکشه  ! میرم بهش میگم که این آقا ناظم با من خوب نیست بیخودی منو اذیت میکنه!

خلاصش کنم، فردا صبحش ما با بابا ها رفتیم مدرسه.

صبح ها  مارو  به صف میکردن و اولش قرآن میخوندن بعدشم  میفرستادن سر کلاس!
اون روز، بابا های همه ما پیش ناظم واستاده بودن بابای اصغر  هنوز نیومده بود، بعد از مراسم قرآن ، آقا ناظم از اصغر پرسید پس چرا بابات نیومده؟
اصغر گفت، آقا بخدا آقا ما بهش گفتیم، گفته میام، نمیدونم چرا نیومده! گفت اول میره کشتار گاه کارش که تموم شد  خودشو میرسونه!
آقا ناظم رفت پشت میکروفون که جریان رو واسه همه پدر ها و بچه های دیگه   تعریف کنه که دیدیم بابای اصغر از اون ته مدرسه داره میاد، هیکل درشت, سیبیل های پر پشت، لباساشم  پر لکه های قرمز که احتمالا خون گاو و گوسفندی چیزی بود که همون صبح سر بریده بود!

اصغر به ما گفته بود که بخاطر ترسش از کتک ،  به باباش گفته که آقا ناظم بیخودی دعواش کرد،ه  بی تقصیر بوده و آقا ناظم بی دلیل زدتش!   حالا  اما ترسش گرفته بود که نکنه باباش یکوقت بیوفته به جون ناظمه!

آق میرزای سلاخ اومد تا رسید پیش اونای دیگه، یک سام و علیکم گفت و  واستاد پیش بابای بچه ها و زل زده بود به آقا ناظری که واستاده بود پشت میکروفون!
آقا ناظری اول علی رو صدا زد و بعدشم از اصغر خواست که بره پیشش,  یکی یکی اسم ما ها رو هم پشت بلندگو  اعلام کرد که بریم واستیم پیش بابا هامون!

آقا ناظم گفت، دیروز من تو دفترم پشت پنجره واستاده بودم و داشتم بچه ها رو نگاه میکردم که دیدم این ۷ نفری که الان اینجا واستادن دور علی جمع شدن و بعدشم اصغر ساعتشو پرت کرد تو زمین والیبال،  متاسفانه تا من اومدم بیرون کاری که نباید میشد، اتفاق افتاده بود و خدا رو الان باید  شکر کنیم  اتفاق بد تری نیفتاد، میتونست سر و کله یکی از این بچه ها بشکنه، اونوقت ما چه جوری میتونستیم جواب پدر مادرای اینا رو  بدیم؟
بابای اصغر هیچی نمیگفت، فقط آقا ناظری رو تماشا  میکرد!
آقای ناظم ادامه داد که ما تو این مدرسه اینجور شاگردا رو لازم نداریم، الان هم جلو پدراتون میگم که یکبار دیگه همچین اعمالی از هر کی سر بزنه دیگه اجازه نداره نه تو این مدرسه  و نه تو  هیچ مدرسه دیگیی تو این شهر  درس بخونه! به همه شما ها دارم میگم مخصوصا به اصغر و اون ۳ نفر دیگه که ریخته بودن سر علی، این دفعه اخرتون  باشه، اگه بلایی سر این بچه میومد، کی میخواست جوابگو  باشه؟!
حالام اون پولایی که گفتم،  بیارین بزارین رو میز تا بریم ساعتی رو که خراب کردین بگیریم و بدیم به علی، تا شما باشین که دیگه از این کار ها نکنین!
بابا ها یکی یکی اومدن و از طرف بچه هاشون عذر خواهی کردن تا نوبت رسید به آق  میرزای سلاخ .
میرزا رو کرد به آقای ناظری  گفت اقای ناظم شما این بچه رو تنبیه کردی؟
ناظم گفت، نخیر من این کار رو به عهده شما پدرها میزارم!
گفت چرا تنبیش نکردی، شما اگه اینا رو تربیت نکنی اینا از کی میخوان  چیز یاد بگیرن؟ از من سلاخ، یا از مادرشون که صبح تا شب لباسای مردم رو میشوره؟
گفت یا شما همین الان تنبیهش میکنین یا من خودم شب تو خونه  کبودش میکنم!
حالا دیگه رنگ از صورت آقای  ناظری پرید، گفت، خوب دیگه حالا بچه بودن و خطایی ازشون سر زده، خدا رو شکر اتفاق بدی نیفتاده، مام بیشتر مواظبشیم ، بیشتر باهاش حرف میزنیم که  دیگه فقط سرش تو درس و مشقش باشه.
میرزا اما ول کن نبود، بچشو میخواست همون جا جلو همه ادب کنه،  یقه اصغر رو چسبیده بود و  میگفت اخه بی پدر مادر من صبح تا شب سر این حیوونای بیگناه رو میبرم، شبانه روز، پوست و گاو و گوسفند مرده  رو شونمه، تا بوق سگ کار میکنم که تو به روز من نیوفتی، تو رو با هزار مشکل میفرستم مدرسه که تو آدم شی ، از همه چی میگذرم که یکدونه  پسرم تحصیل کنه و به جایی برسه اونوقت تو میای میزنی  چش و چال بچه مردم رو کورمیکنی؟ همین جا خفت میکنم!
حالا نوبت اقای ناظری بود که میرزا رو آروم کنه، گفت بابا آقا میرزا چش و چالی کور نشده، چهار تا بچن با هم بازی کردن یکیشون  دستش یک  خراش جزئی  ورداشته ، آسمون که به زمین نیومده که شما اینجوری  خودتو از تن و پیرهن در میاری! بچن بابا، اینقدر سخت نگیر،  یک الف بچست،   طفلی زهرترک شد!
میرزا دست کرد تو جیبش، گفت چقدر خسارت وارد کرده؟
آقا ناظری گفت، بابا خسارت چیه، یک ساعت شکسته اونم من واسه تنبیه کردن بچه ها گفتم نفری ۳ تومن بدن بشه ۲۰ تومن  که درسی بشه واسشون،ولکن برادر من، بیا بریم تو دفتر یک خورده آب بخور حالت جا بیاد،  بیا، بیا بریم یک چایی با هم بخوریم بذار بچه ها برن سر کلاساشون دیر شد!
میرزا دست کرد تو جیبش ۲۰ تومن گذاشت رو میز و گفت، میخواستم واسش دوچرخه بگیرم اما حالا دیگه هیچی واسش نمیگیرم، آخر سال شد، میام  پیشتون، گفتین از همه بهتر  بوده، هر چی بخواد که در توانم باشه واسش میگیرم , اگر هم یک دفعه دیگه از این کار ها کرد، به من بگین تا ببرمش بر دست خودم صبح تا شب لاشه گوسفند بندازم رو دوشش که بفهمه درس نخوندن آخرش  به کجا میرسه!
خلاصه دوستان اون دفه آخری بود که اصغر آقای ما دست به اینجور شرینکاری ها زد ، کم کم دیگه عقب کلاس هم نمینشست، اون سال هم نمره هاش تو کارنامه از خیلی از ماها بهتر بود!
دلم میخواست  واستون بنویسم که الان هم اصغر آقا یکی از جراح های معروف ایرانه یا تاجر و مهندس موفقیه   اما متاسفانه بعد از اون سال دیگه از مدرسه ما رفت و تا همین امروزهم  خبری ازش ندارم ! امیدوارم که هر جا هست سالم و سلامت و  موفق باشه،

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. عسل گفت:

    ممنون جالب یود

  2. shayan گفت:

    مامنونام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.