حکم!

ارسال‌شده در  نوشته‌های بابی!می 21, 2009

تلفن زنگ زد، محسن بود، گفت چه طوری؟ گفتم مثل همیشه، نفسی میاد،گفت والا همونشم واسه تو زیاده، حیف اون اکسیژن! گفتم لطف شما همیشه شامل حال من بوده، خود خرت چطوری؟ گفت میزون، همه چیز عالی‌، پرسیدم خانومت خوبه؟ مثل اینکه خونه نیست، خیلی‌  داری با جرات پشت تلفن حرف میزنی! گفت  اره اونم خوبه، امروز دوره دارن با خانوما، از صبح رفته،  تا آخر شب هم نمیاد، گفتم خوش بحالت، قدر ازادیتو بدون! گفت تو چی‌ میگی‌ دیگه، تو که  خانم بچه‌هات الان چندین هفتس رفتن مسافرت؟ گفتم حالا میخواستم واسه تو هم خوشحال باشم، ناراحتی‌؟
 گفت نه، ۲ تا از دوستان که اونام خانوماشون تو این دوره هستن آومدن پیش من.
 گفتم مراتب خوشحالی منو به اونهام بابت آزادی یکروزشون ابلاغ کن، حتما این برنامه رو هم خانوما واسه شما اقایون ترتیب دادن!
گفت خوب دیگه ، تو که خودت داغ دیده‌یی، میدونی‌ ما اقایون بدون اجازه خانومامون حق نفس کشیدن هم نداریم! گفتم خدا حفظشون کنه، من که از زنم راضی‌ هستم، شمام سعی‌ کنین با این نعمت، یک جوری کنار بیاین! سختیش فقط همون پنجاه شصت سال اولشه!
<img src=”http://67.192.94.187/main/files/singlepage_images/cards.jpg” alt=”hokm” />
گفت با بچه‌ها نشسته بودیم گفتیم یک دست حکم بزنیم، یه پا کم داریم، گفتیم بهت زنگ بزنیم بیای حال کنیم!
 گفتم که یعنی‌ من بیام با شما حکم بازی کنم؟
 گفت اره دیگه، خیلی‌ حال میده! انگشتامو کردم تو گوشام چرخوندم که ببینم درست شنیدم!
 گفتم شوخی‌ میکنی‌؟
 گفت نه، حال میده، بچه هارو هم میشناسی از مریدای خودتن.
 گفتم ۱۶-۱۷ سالشونه!
 گفت نه بابا، چیز میزی خوردی؟ چرا ۱۶-۱۷؟ هوشنگ و ساسان هستن، خیلی‌ بهت سلام میرسونن، میگن بلند شو بیا.
 گفتم واقعا جدی میگی‌؟ یعنی‌ من الان بلند شم بشینم تو ماشین گاز بدم بیام پیش شما که با شما ها، آدم‌های بزرگ، بشینم وسط روز حکم بازی کنم؟ درست شنیدم؟  آدمی‌ به سن و سال من، که دارای یک زن و ۲ عدد فرزند هست، بیاد بشینه با شما‌ها ۵-۶ ساعت حکم بازی کنه؟ اونوقت این حالم میده؟ احمقم مگه من؟ من دفعه آخری که حکم بازی کردم، دانشجوی سال اول بودم، الان  یعنی‌ من هیچکار بهتری ندارم انجام بدم از اینکه بیام بشینم با شما گردن کلفتا حکم بازی کنم، بگم، حکم چیه؟ سرش پیش منه، کی‌ باید کارت بده؟ چن چندیم؟…. یعنی‌ من تو این سن و سال، وقتم واقعا اینقد بی‌ ارزشه؟ به خیال تو من هیچ جور دیگه نمیتونم از وقتم بهتر استفاده کنم؟ شما‌ها کی میخواین بزرگ شین؟ چند سالتونه؟ کم کم دیگه بچه هاتونم حکم بازی نمیکن چه برسه به شما! برین بابا، دست از این علافیاتون بردارین، چهارتا روزنامه بخونین، چارتا مقاله بخونین، چهارتا کتاب بخونین، خلاصه تا دلتون بخواد فحش و بدو بیراه دادم به بدبخت!
 گفت اصلا، کون لقت بابا، مارو بگو که میخواستیم بهش حال بدیم، از تنهایی‌ درش بیاریم! همونجا بشین تا بپوسی!
 گفتم، نه عزیز من، از این حال‌ها برو به عمت بده، من الان میرم غذایی درست می‌کنم، با اجازت نوش جون می‌کنم، بعدشم، روزنامه و تلویزیون، اینترنت، اخبار و اینحرفا، دیوونه نیستم که بیام اونجا با شما علاف‌ها مثل بچه‌ها حکم بازی کنم! گفت باشه هر غلطی دلت میخواد بکن، من الان زنگ میزنم به یک اسکل دیگه!
با خودم گفتم، مردم قاطی کردن، خجالت نمیکشن با اون سن و سالشون میخوان بشینن ادمای گنده حکم بازی کنن، بزنن تو سرو کله همدیگه نفهما!
اول رفتم سر یخچال، هیچی‌ توش نبود! یادم رفته بود برم خرید، از وقتی‌ زنو بچم رفتن، دیگه خرید هم نمیرم! ۴-۵ تا سیب زمینی‌ مونده‌ پیدا کردم، گذاشتم تو آب حاضر شه با نعنا بخورم!  اونام سوخت!
روزنامه رو ور داشتم، همون اخبار هر روز، بحران جهانی‌، بیکاری، بستن کارخونه ها، ورشیکست شدن شرکتها،دزدی، آدمکشی، انداختمش یک کنار!
تلویزیون رو روشن کردم، برنامه‌های آلمانی که چرتو پرت‌های همیشگی‌ بود  اخبار هم تازگی نداشت، سقوط هواپیما، بیکاری، بی‌ پولی‌، گرسنگی، عراق، افغانستان… اینم بیخیال شدم!
احساس کردم دلم بدجوری واسه دخترام تنگ شده، زنگ زدم باهاشون تلفنی حرف بزنم، صدای قشنگشونو بشنوم، نبودن، رفته بودن مهمونی‌!
رفتم سراغ تلویزیونای لوس انجلس، تو اولی‌، حجی جون داشت فال میگرفت! دومی داشت تبلیغ دارو‌های ترک اعتیاد میکرد، سومی راجع به بزرگ کردن سینه و کوچیک کردن باسن حرف میزد! چهارمی، داشت دستگاه رسیور به ۳ برابر قیمت میفروخت! پنجومی داشت فحش میداد به زمین و زمان، شیشومی فیلم هندی گذاشته بود! هفتمی، یکدختررو آورده بود که جواب تلفن هارو میداد از هر ۵ کلمه ۴ تاش انگلیسی‌ بود، خودشم اینقد لوس بود که آدم یخ میکرد…قطعش کردم گفتم برم یک فیلم ببینم!
فیلم ایرانی‌ رو گذاشتم، چند دقیقشو دیدم، اشکام راه افتاد، قصه زندگی‌  یک زن بود، شوهرش کتکش میزد، پسرش معتاد بود، دخترش مجبور بود خودفروشی کنه… این قصم دیگه خیلی‌ تکراری بود، با چشم گریون، تلویزیونو خاموش کردم و از خیر دیدن فیلم هم گذشتم.
گفتم ببینم تو اینترنت چه خبره؟ چند تا سایتی که همیشه میبینم، هیچکدوم چیز تازیی نداشت، تو بالاترین، چپ و راست لینک اضافه میشد، همم موضوع‌ها مثل هم! اعلمی خدا حافظ، طرفدار‌های موسوی سخنرانی کروبی رو بهم زدن،! رهنورد: حتما وزیر زن خواهیم داشت! احمدی‌نژاد به سیب زمینی‌ دادن ادامه میدهد، پول هم بهش اضافه کرده! دکتر!! رضایی میخواد ایران رو بکنه بهشت برین…
نمیدونستم، خواب میبینم یا بیدارم! چشامو مالوندم، نه، بیدار بیدار بودم! اینهمه خوشبختی‌؟ کی‌ فکرشو میکرد که بعد از فقط ۳۰ سال انقلاب به این حد از کمال برسیم که بتونیم بین ۴ تا انسان از همه نظر تکمیل یکی‌ رو انتخاب کنیم؟ من  فقط یه آرزو داشتم اونم اینکه ۴ دفعه حق رای داشتم، که می‌تونستم به هر چهار نفر این ابرمردان رای بدم! از طرفی‌ اما خوشحالم که هر کدوم از این سیاستمدران دانشمند و فیلسوف  رو از صندوق در بیارن! ملت برده!
به قول مرحوم بازرگان دعا کردیم بارون بیاد، سیل اومد، نور به قبرت بباره، روحت شاد بیا ببین که سیل چیه  سونامی  اومده!
کوروش تا کی میخوای آسوده بخوابی! ایرانتو سونامی کرده ویران؟
کامپیوتر رو خاموش کردم، لباس پوشیدم، نشستم تو ماشین، تو راه زنگ زدنم به محسن، گفت چته، باز میخوای فحش بدی؟ گفتم نه تو ماشینم، گوه خوردم، کارت بدین اومدم!

مطالب مرتبط

5 دیدگاه‌

  1. ندا م گفت:

    این مطلبتون در مورد حکم و سیاست دیگه شدیدا مردونه بود نمیشه نظر داد. دیگه کانالهای لوس آنجلسی هم واقعا همون لووووس هستند من همیشه در عجبم ملت چجوری وقته نازنینشون رو پای یک مشت مسخره بازی حروم می کنند . بجاش این همه کانالهای خوب مثه HBO یا Fox یا همین ShowTime رو با کیفیت بالا ببینید و حال کنید.
    ادمین خان ضمنا من بالاخره نفهمیدم شما آشپزیت خوبه یا افتضاحه؟ آخه توی آشپزی بندانگشتی من فکر کردم خیلی دستپختتون خوبه . حالا آروم بگید کسی متوجه نمیشه :-)))

  2. Kian گفت:

    ندا جان تخصص ادمين در درست كردن قورمه سبزی قلابيه !!!
    البته در سوزوندن كوكوی سبزی هم خيلی ماهره ! 😆

  3. ندا م گفت:

    کیان جون من فکر میکردم فقط نیمرو رو با روغن زیتون می سوزونه . پس پرونده آشپزیش خیلی تکمیله :-))

  4. من ندا جون اشپزیم خیلی هم خوبه، منتهی باید سر حال باشم و به قول ایرانی ها، تو مود!! پخت و پز باشم!
    این نوشته رو هم ندا جون چند ماه قبل از انتخابات ۸۸ نوشته بودم و هنوز از جریانات بعد از انتخابات خبری نبود! کجای این نوشته اما مردونه بود؟!

  5. ندا م گفت:

    ادمین جان بخشه مردونه ش اینه که در غیابه عیالشون احساس راحتی میکردن دیگه بهتره خانومها نظر ندن چون آشفته بازار میشه :-))

دیدگاهتان را بنویسید