برچسب گذاری توسط: خاطره

بیسکویتای توی دست 1

بیسکویتای توی دست

یادمه هشت سالم بود یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه...

مرجان سکه ماه 0

مرجان سکه ماه

یادش بخیر, فامیلا از ایران کاست مرجان رو واسه من فرستاده بودن, دانشجو بودم در منچستر انگلیس, اونوقتا مثل حالا نبود که اینترنت و یوتیوب و فیسبوک باشه که هر آهنگی رو خواستی, درجا...

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد! 0

زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!

عکس دخترمو  گذاشته بودم تو سایت. شب خسته و کوفته رفتم خونه, خیلی هم گشنم بود به خانومم گفتم شام چی داریم؟ گفت یک چیز که خیلی دوست داری. گفتم دستت درد نکنه. پرسید چه...

5

یک روز به یاد ماندنی

دوستان امروز جاتون خالی با دخترام رفته  بودیم سینما, بلیطو که گرفتیم, هنوز بیشتر از یکساعت تا شروع فیلم مونده بود. گفتم بچه ها اگه  گرسنتونه, این بالا  رستوران خوبی هست, بوفه هم  داره,...

قاضی منصف 4

قاضی منصف

بیست و چند سال پیش بود, دادگاه داشتم با صابخونه و ساعت ٩ باید اونجا میبودم,  با وجودی که خیلی زود هم از خونه زده بودم  بیرون, از شانس بد من  خوردم به ترافیک...

12

باغ انار!

نوشته مهدی امیری در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی‌ داشتیم که ما بچه‌ها خیلی‌ دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته‌ای  کوچ میکردیم به...

0

خاطره‌ای از استانبول!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی ژوئن 22, 2010 چندین سال پیش با یکی‌ از دوستان، سفری داشتیم به آلانیا در کشور زیبای ترکیه، به مدت دو هفته، هتل بسیار زیبایی داشتیم ، مسافران هتل، اکثرا...

مادر بزرگ! 1

مادر بزرگ!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در ژوئن 6, 2009 یادش بخیر دوران بچگی‌، ۱۳-۱۴ سالم بود،  یکروز جمعه تو ماه رمضون، ٢ ساعتی‌ مونده به افطار، داشتیم با ۲ تا از بچه‌ها ٢١ بازی میکردیم،...