آقای محمودی!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0

 
یادش بخیر در دوره دبستان معلم نازنینی داشتیم بنام آقای محمودی. معلم بسیار با اخلاق و شریفی بود که هنوز پندها و نصایحش در گوشم هست . با وجود اینکه درسهام خوب بودمعمولا در انشا نوشتن بسیار تنبل بودم و هیچوقت انشا نمینوشتم . انشا نوشتن اون زمانها هم سبک بسیار قدیمی و مخصوص بخودش را داشت باید اول موضوع را مینوشتی بعد مقدمه سپس متن اصلی و در آخر هم نتیجه اخلاقی داستان.
بسیار کسل کننده و مشکل بود.
من هم درهمان دوره کودکی با این معلم عزیر رودربایستی داشتم . و روی من بعنوان دانش آموز خوب حساب میکرد. کلاس سوم دبستان بودم
زنگ انشا بود و من طبق معمول هیچی ننوشته بودم سرم را پایین انداخته بودم و امیدواربودم مرا صدا نزند . موضوع انشا یادم نیست ولی با اضطراب زیاد نشسته بودم پشت میز و همون تو کلاس شروع کردم دوسه کلمه باندازه نصف خط به نوشتن . همکلاسی ها هم که با من پشت یک میز بودن بمن میخندیدن و یواشکی به معلم نگاه میکردن.

نمیدونم چی شد که آموزگار بمن شک کرد و گفت فلانی بیا انشاتو بخون . من که شوکه شده بودم با دست پای لرزان و با بی میلی کامل رفتم پای تخته . الکی دفتر سفید را که دو یا سه کلمه توش نوشته بودم روبروی چشمام گرفتم و با صدای لرزان شروع کردم و بقول قدیمی ها بصورت فی البداهه و از حفظ انشا رو خوندم . هرچی در باره اون موضوع به نظرم میرسید همونجا بصورت ادبی و انشاگونه میخوندم . معمولا همه یک صفحه انشا مینوشتند . منم همون اندازه خوندم . بچه ها که کاغذ سفید دفتر منو دیده بودند ابتدا با تعجب نگاه میکردن که من اینارو ازکجا میخونم ؟
بعد یه دفعه پخی زدن زیرخنده ومن دستپاچه شدم و به تته پته افتادم. هرچی معلم میگفت بخون و ادامه بده من سرمو انداخته بودم پایین و از ترس میلرزیدم.
بچه ها هم همه فهمیده بودن و هی میخندیدن.
بالاخره معلم حوصله اش سر رفت و گفت بیا جلو انشاتو بده ببینم .

 من درست مثل اینکه قتلی مرتکب شده باشم و منتظر اعدام باشم همانطور با خجالت و سربزیر بسمت معلم رفتم و دفتر سفید را به او دادم . جرات نمیکردم سرم رو بالا بیارم و به صورت معلم نگاه کنم . با خودم گفتم عنقریبست که هم آبرویم بعنوان یک دانش آموز خوب میره و هم یک کتک حسابی نوش جان میکنم و جریمه هم میشوم.
معلم بهم گفت سرتو بالا بگیر . با حرکت بسیار آهسته سرمو کمی بالا آوردم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم .
دیدم داره میخنده. و گفت : آفرین آفرین آفرین
واقعا دست مریزاد اصلا فکر نمیکردم بتونی از حفظ و فوری انشا تو مغزت بسازی و همین جا بخونی . این کاربسیار با ارزشی است که انجام دادی . کسی که میتونه تو این سن از حفظ یک صفحه مطلب بخونه اگر فرصت کنه و بنویسه حتما انشای زیبایی خواهد شد. آفرین . بچه ها یاد بگیرین . همتون باید تمرین کنین تا بتونین هرجا لازم شد صحبت کنین.
حالا یک کف محکم برای این دانش آموز بزنین . بچه ها هم انصافا تشویق مفصلی کردندو معلم عزیز هم یک نمره بیست روی همون صفحه سفید برام نوشت.
احساس بسیار خوشایندی داشتم . میخواستم پرواز کنم . از نهایت ترس و تحقیر به بالاترین افتخار رسیده بودم . هنوز مزه این لذت بیش از حد معنوی را گاهی اوقات مزه مزه میکنم . هنوز هم این آقای محمودی عزیز را میبینم و همیشه دستش را میبوسم امیدوارم خدا حفظش کند . واقعا معلم های خوبی داشتیم که خاطرات محبتهایشان را هرگز فراموش نخواهم کرد.

برگرفته از وبلاگ: babajun

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *