این قافله عمر عجب میگذرد

دیروز دوستان رفته بودیم بوداپست, یک خورده که راه رفتیم و از پله ها بالا و پایین رفتیم عجیب پاشنه پام درد گرفته بود, دنبال یک جا میگشتم, کافه ای , رستورانی, جایی که یک ساعتی! تو سایه بشینم و نفسی تازه کنم, یکی از همراهان که چند سالی هم از من جوونتره گفت , دوست داری بریم اون موزه رو ببینیم؟


موزهه اونور تپه بود, اومدم بگم جون مادرت بی خیال شو, نمیتونم یک قدم دیگه وردارم, یاد ١٠-١٥ سال پیش افتادم:
یه بار, با بچه ها, با اتوبوس رفته بودیم قصری رو تو یک شهر دیگه اتریش ببینیم.
چند تا آدم مسن هم تو اتوبوس بودن, بعد از چند ساعتی خسته شده بودن, هر جا میخوستیم بریم, میگفتن نه دیگه ما خسته شدیم!
به اونی که سفر رو برنامه ریزی کرده بود, گفتم من دیگه با این پیر و پاتالا جایی نمیرم, یکی کمرش درد میکنه , یکی پاش میلنگه, اون یکی نفسش میگیره, یکی دیگشون فشار خونش بالاست, اون یکی باید قطره قلبشو بخوره…

با خودم فکر کردم,  الان بگم نه میخوام بشینم, ممکنه جوون ترا بگن , دیگه این پیریا رو با ما نیارین!

گفتم آره بابا, معلومه که میریم, اومدیم راه بریم, اینور اونور بریم, نیومدیم که بریم یه جا, تو کافه تو سایه بشینیم قهوه بخوریم ! 🙁

این پست دارای یک نظر است

دیدگاهتان را بنویسید