مطالب جالب و خواندنی قسمت دوم

0
0
دوستان بخاطر طولانی شدن بخش مطالب جالب و خواندنی، مطلب جدیدی را با این عنوان شروع کرده و از شما عزیزان، خواهشمندیم که مطالب جدید خود را در این قسمت بگذارد، سپاسگزاریم!

شما ممکن است این را هم بپسندید

87 پاسخ‌ها

  1. Kian گفت:

    بهمن: به گزارش مرکز هواشناسی، آسمان امروز کمی تا قسمتی ابری همراه با بارش ملایم هواپیما خواهد بود!

    من دیگه از این زندگی خسته شدم…
    ولم كنيد می خوام برم سوار هواپیما بشم!

    اگر می خواهید فرزندتان در دانشگاه سهمیه داشته باشد،
    اگر می خواهید در قسمت مخصوصی از بهشت زهرا دفن شوید،
    اگر دوست دارید جمعیت انبوهی برای تشییع جنازه شما بیایند،
    اگر می خواهید تجربه یک سقوط هیجان انگیز را داشته باشید…
    فقط کافی است با ما پرواز کنید.
    – هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران

    تور ويژه نوروز سفر به سواحل زيبای بهشت با پروازهای هواپيمايی X
    – آژانس آخرت گشت

    با خرید بلیط دوطرفه (رفت و برگشت) هواپیما ریسک نکنید، فقط یک ‌طرفه بخرید تا هیچ وقت ضرر نکنید.

    بلیط هواپیما دارم، برام دعا کنید…

    شعار تبلیغاتی جدید ایرلاین های ایرانی:
    مسافرین عزیز! با پروازهای ما شاد می روید و شادروان باز می گردید!

    آیا از زندگی یکنواخت و عادی خسته شده اید؟! با ما هیجان و حادثه جویی را تا سر حد مرگ تجربه کنید!
    – روابط عمومی ایرلاین های ایران

    فروش ویژه بلیط یکطرفه به مقصد بارگاه الهی.
    – روابط عمومی ایرلاین های ایران

    تا بهشت راهی نیست، شهادت را با ما تجربه كنید!
    – روابط عمومی ایرلاین های ایران

    یک زن خوب زمانی که اشتباه می کند، همسر خود را می بخشد!

    : چو هرگز نیابی نشانی ز شوی / ز گهواره تا گور دانش بجوی
    ستاد تشویق دختران به خواندن درس !!!

    0

    0
  2. Kian گفت:

    از مضارع ها و ماضی ها خسته شده ام، دلم برای یک حال ساده تو را دیدن تنگ است.

    سلام از شرکت رب تبرک مزاحم می شم، اجازه می دی یه رب بغلت کنم؟!

    فاصله را بگو به خود نبالد. خاطره ی بودن با تو تمام فاصله ها را می شکند…

    دلگیرم از تمام الفبای بی کسی، به خصوص این پنج حرف: ف.ا.ص.ل.ه

    می دونی مترسک به کلاغ چی گفت؟ گفت: هر چی می خوای نوک بزن، ولی تنهام نذار.

    صد دفعه گفتم لباساتو جلوم تکون نده، دکتر گفته به گرد گلها حساسیت دارم!

    جملات زیبا

    زندگی آن قدر ابدی نیست که بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت.

    قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین! فرش های کهنه را مردم گران تر می خرند.

    وقتی حوض خانه ات می خشکد، ماه به ناچار به حوض خانه دیگر خواهد رفت.

    آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند، محکوم به تکرار آنند.

    خوشبختی سراغ کسی می رود که فرصت فکر کردن به بدبختی را ندارد!

    سمفونی وحشتناکیست اگر هر کس ساز خودش را بزند…

    فکر مثل چتر نجات می مونه… فقط وقتی کار می کنه که باز باشه!

    0

    0
  3. ندا م گفت:

    خانومه اومد خونه ديد شوهرش تو رختخواب با زن زيبائي خوابيده. رنگ از روش پريد و داد زد: “مرتيکه بي‌ وجدان. چطور جرات ميکني‌ با زن نجيب و وفادار، و با مادر بچه‌هات يه هم چين کاري بکني‌. من دارم ميرم و ديگه نمي‌خوام ببينمت. همين الانه طلاقم رو مي‌خوام.”
    شوهره با التماس گفت: “عزيزم، فقط يه لحظه اجازه بده توضيح بدم که چي‌ شد و بعد هر کاري خواستي‌ بکن.” خانومه گريه کنون گفت: “باشه ولي‌ اين آخرين حرفيه که به من ميزني.”شوهره گفت:”ببين عزيزم. من داشتم سوار ماشين ميشدم که بيام خونه. اين خانوم جوون ايستاده بود و از من خواست که برسونمش. به نظرم خيلي‌ افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم.متوجه شدم که خيلي‌ لاغر و ژوليده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چيزي نخورده.از سر دلرحمي اوردمش خونه و غذاي‌ ديشبي که براي تو درست کردم و نخوردي گرم کردم و بهش دادم، که دو لُپّه همه را خورد. ديدم که خيلي‌ کثيفه و لباسش پاره پوره است. پيشنهاد کردم که يه دوش بگيره، که پذيرفت.فکر کردم چند تيکه لباس بهش بدم. اون شلوار جين را که تنگت شده بود و ديگه نميپوشيدي بهش دادم.اون شورتي را هم که براي سالگرد ازدواجمون خريده بودم و هيچوقت نپوشيدي و گفتي‌ که من اصلا سليقه ندارم بهش دادم. اون پيرهني که خواهرم هديه کريسمس بهت داده بود و هيچوقت نپوشيدي که حرص اون را در بياري بهش دادم.بعد اون پوتيني که کلي‌ پولش را دادي ولي‌ هيچوقت نپوشيدي چون يکي‌ از همکارات عين اونا داشت را هم دادم بپوشه.” شوهره يه کم مکث کرد و گفت:” نمي‌دوني چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر کرد.
    بعد همينطور که داشت به طرف در ميرفت گفت. مي بخشيد آقا، چيز ديگه‌اي هست که خانومتون اصلا استفاده نميکنه؟ 🙂

    0

    0
  4. ندا م گفت:

    یک روز زن و شوهری در ساحل مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ میزنه و توپ مستقیم میره به سمت شیشه های خونه ای که در اون نزدیکی بوده و …تَق ! شیشه میشکنه .
    مرد عصبانی نگاهی به زن میکنه و میگه ببین چکارکردی ؟
    دو تایی راه می افتن طرف خونه . به نظر نمی آمده که کسی توی خونه باشه ، مرد در میزنه ! یک صدایی میگه بیان تو ! میرن داخل و مردی رو میبینند که با شورت روی زمین نشسته . شوهر توضیح میده…… که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم .
    مرد لخت سری تکون میده و میگه عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست ، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم. من میتونم 3 تا آرزو رو بر آورده کنم. پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم.
    اول به شوهر می گه که آرزو کنه . مرد کمی فکر میکنه و میگه من میخوام تا پایان عمر ماهی 100 میلیون تومان حقوق بگیرم.
    غول میگه برای محبتی که در حق من کردی کمه . تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و دوست داشتنی با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی 100 میلیون تومان خواهی داشت .
    بعد به زن میگه تو چی میخوای؟ زن میگه من میخوام که در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم.
    غول میگه : این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه. تو از الان در تمام کشورهای توریستی و زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت . و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه حالا نوبت منه. و رو به مرد میگه : من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم !!!
    زن و شوهر به هم نگاه میکنند. زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول میکنه و خوشحال میشه . اما با بی تفاوتی به شوهرش میگه من برام مهم نیست . هرچی تو بگی. میدونی که فقط تو و بغل تو به من خوش میگذره . مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره ، با اینکه قلبا راضی نبوده ، میگه عزیزم من به تو اطمینان دارم. و بعد آروم تر میگه فقط نگذار خیلی بهش خوش بگذره.
    بالاخره ، زن و غول به طبقه بالا میرن. … بعد از 3 ساعت سکس و در حالیکه هر دو خسته بودند ، غول از زن میپرسه از خودت و شوهرت بگو . زن میگه که شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم. غول میپرسه درس هم خوندین ؟ زن با افتخار میگه بله . هر دوی ما در رشتمون مدرک فوق لیسانس داریم. غول میپرسه چند سالتونه ؟ زن میگه هردوی ما 35 ساله هستیم . غول با تعجب میگه : هر دوتون 35 ساله اید. فوق لیسانس دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ جادو وجود داره ؟! ” متاسفم براتون”

    0

    0
  5. Kian گفت:

    مرد آینده نگر
    در قطار مرد جوانی از همسفر سالمندش پرسید: ساعت چند است؟
    – از نگهبان بپرس
    – می بخشید من قصد ناراحت کردن شما را نداشتم و…
    -ببین جوان… اگر مودبانه جواب بدهم، سر صحبت را باز می کنی، از من می پرس به کدام شهر می روم و خانه ام کجاست و چه کاره ام… وقتی بگویم چه کاره ام… خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای و من از روی ادب تو را به خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی و عاشق او می شوی و از او خواستگاری می کنی… بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم: من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا یک ساعت هم ندارد! 🙄

    0

    0
  6. Kian گفت:

    جملات کوتاه خنده دار 😆 😆 😆

    استرسی که ما موقع باز کردن سایت دانشگاه واسه دیدن نمرمون داریم تروریست القاعده برای عملیات انتحاری نداره…

    قانون طبیعت اینطوریه که نکُشی میکُشنت، بکُشی باید دیه بدی !

    ترس پسرها از ازدواج دل بستن به یه دختر نیست، دل بریدن از بقیه دخترهاست…

    اینقــد بدم میاد از اینهایی که دماغ میخرن چسبشو نمی کنن!!!!

    طرف زنگ زده به موبایلم میگه ببخشید منزل آقای کریمی !؟
    گفتم نه اینجا اداره ست !

    اگه آدم به معجزه معتقد نبود روزی ده بار

    نمیرفت سر یخچال تا چیزی که می خوادو پیدا کنه !

    این خیلی بده که یه آهنگ عاشقانه شما رو یاد 4 – 5 نفر بندازه ….

    کاش یکی بود تو اینترنت چایی پخش میکرد دیگه از پا کامپیوترم بلند نمیشدیم

    تا حالا دقت کردین یه روزایی هست که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی همه ی وسایلتو که می ریزی بیرون… تازه میفهمی چه غلطی کردی!!!!!!!!!!!!

    همین روز است گداها سر چهارراه با دستگاه کارتخوان بیان سراغمون…!!!!

    ﺩﯾﺸﺐ ﻫﺮ چی ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺑﻬﻢ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﻧﺪﺍﺩ ، ﻇﺎﻫﺮﺍ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﮐﺎﺭﯾﻪ و من دچار سو تفاهم شده بودم

    الان یه دختره رو تو فیسبوک دیدم اسمش فوفولی فو بود. اومدم اسمشو بخونم صفحۀ مانیتور پرِ تُف شد!!

    از لحظه لود شدن صفحه اصلی گوگل فیلم بگیریم
    می‌تونیم باهاش پناهندگی سیاسی بگیریم … !!

    اون دنیا خدا نمی‌پرسه مدل ماشینت چیه؟ می‌پرسه چندتا پیاده رو سوار کردی؟ (قابل توجه دختر خانومهایی که نمیدونن نیت پسرها الهیه)

    توی تهران، کل جدول مندلیف رو با یه نفس میکشی تو بدن!

    میگن پول خوشبختی نمیاره … ولی من ترجیح میدم توی لامبورگینی گریه کنم…

    لطیفه

    با اعلام وزیر آموزش و پرورش مبنی بر جداسازی کتاب درسی دختران و پسران،

    نام دهقان فداکار در کتاب درسی دختران به صغریِ فداکار تغییر یافت!
    ولی به خاطر آرمان های امام راحل نتونست لباسشو در بیاره و همه مسافران کشته شدند..!!

    زوج خوشبخت : زن لال ـ مرد کر
    زوج غریبه : زن کارمند ـ مرد کارمند
    زوج مبارز : زن با سواد ـ مرد بیسواد
    زوج با تفاهم : زن زشت ـ مرد زشت
    زوج شکاک : زن خوشگل ـ مرد خوشتیپ
    … زوج بدبخت : زن پولدار ـ مرد بی پول
    زوج عاقل : زن مجرد ـ مرد مجرد
    زوج ایده آل :یافت نمی شود …

    یه قانون نانوشته میگه :
    اگه یه هفته ام وقت داشته باشی
    باید کل کتابو شب امتحان بخونی !

    اگر مایلید با یک آمریکایی ازدواج کنید
    به نکات زیر توجه کنید
    .
    .

    خاک بر سر دشمن ؛ مگه مایلی؟
    پس آرمانهای امام چی میشه؟؟؟

    دختر 14 ساله تو فیسبوک نوشته “از همه مردا متنفرم”

    فک کنم دوست پسرش همبرگرشو خورده…
    آخی!!!

    به ناموسم قسم،هرکس واسه من حرف در بیاره مادرشو به عزاش میشونم.من مثل دکترشریعتی نیستم
    .
    .
    .
    .
    .
    (دکتر مصدق)

    با توجه به نزدیک شدن قیمت نان به سکه، بزودی نان به شکل
    ربع نان، نیم نان، تمام نان،
    طرح قدیم (برشته)،
    طرح جدید (دور خمیری)
    عرضه می گردد.. . . .

    زن از شوهرش می پرسه: عزیزم! تو زن خوشــــــگل دوست داری یا زن با شعور؟

    شوهرش می گه: هیچ کدوم عزیزم! من تورو دوست دارم!!

    آیا از کمبود شخصیت رنج میبرید؟
    آیا انسان بی مزه ای هستید؟
    آیا از داشتن لهجه شهر و دیار خود رنج میبرید؟
    اصلا نگران نباشید!
    شما با خرید یک خودرو 200-300 میلیون تومانی با شخصیت ترین و با مزه ترین فرد روی کره زمین میشوید!
    تازه به شما مهندس و دکتر هم میگن.!!
    اینو شخصا دیدم که میگم!!!

    چی شد که مشروط شدی؟
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    به نام خدا اینترنت!!

    دختره استاتوس زده :
    یادش بخیر, یه زمانی بود انقدر فراونی بود، روزی چنتا شماره می گرفتم…از توش یکی رو انتخاب می کردم زنگ می زدم، بقیشم میدادم مستحق..
    الان یه شماره گیر میاری میفهمی سه تا از دوستاتم دارن !!!

    یعنى واقعا قحطى اومده….!!؟

    آیا نامزدتان وقت آزاد بسیار دارد؟ آیا دائم به شما زنگ و اس ام اس میزند و از کار و زندگی می افتید؟

    کافیست یک بار به او بگویید: چقدر چاق شدی قطعا وقتش با شرکت در کلاسهای ایروبیک پر خواهد شد!!!

    به سلامتی پسری که اگه قشنگ ترین دختره دنیارو هم تو خیابون ببینه سرشو میندازه پایین و زیرلب میگه: ……
    میرم جلوتر شاید بهترشو دیدم…!!

    یک پسر اگر ۲۴ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک دختر اگر ۲۴ ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه با اون یکی دوست پسرش صحبت می کنه!!

    مسئولین محترم کشوری :
    باز همین که مای کامپیوتر و کنترل پنل بدون فیلتر شکن باز میشه دمتون گرم …
    خدا خیرتون بده!!!

    وقتی با دوست دخترت میری بیرون آنجلینا جولی با لکسوز واست بوق میزنه !!

    اما وقتی تنهایی یه پیرزن که رو ویلچر نشسته هم نمیذاره ببریش اونور خیابون…!

    دیدین سر جلسه امتحان وقتی رو یه سوال گیر میکنی تمام خاطرات زندگیت یادت میاد جز همون یه سوال .. بعد کافیه برگتو تحویل بدی کلمه به کلمش یادت میاد!!

    روی در مسجد نوشته بودن :
    اگرازگناه خسته شدی، وارد شو!!!
    طرف اومده بود زیرش نوشته بود:
    اگر هم که خسته نشدی،با این شماره تماس بگیر:
    *******0935 => عسل ناناز ..!

    نانوایی ها بعد از هدفمند شدن:
    سلام. به سیستم گویای نانوایی شاطر اکبر خوش آمدید؛
    جهت اطلاع از قیمت نان عدد 1،

    ثبت نام خرید نان به صورت قسطی عدد 2،
    طرحهای تشویقی رنگی عدد 3 و شرکت در قرعه کشی پنج نان رایگان در هفته عدد 4 را فشار دهید….!!!

    عضنفر به دوس دخترش:
    عزیزم اگه موبایلت زنگ نمیزنه بدون منم… چون شارژ ندارم!

    آقایون محترم توجه کنید:
    وقتی دوست دخترتون ازتون میپرسه :
    اگه یه روز ازدواج کردی،من‌ به عروسیت دعوت میکنی ؟
    بدون اینکه حرفی بزنید صحنه رو ترک کنید !!!
    سوال در نهایت ِ حیله گری طراحی شده!!!

    خدایا به هر کس که دوست میداری بیاموز که تابستان از زمستان گرم تر است؛
    و به هر کس که بیشتر دوست میداری بیاموز که اودکلن کار حمام را نمیکند!

    شاعر میگه: زن زیبا بود در این زمونه بلا
    درجایی دیگر: بلا ای بلا دختر مردم…
    در جایی دیگر: بلا ملا بلا بلا بلا…میخرم واست طلا ملا
    نتیجه: شاعر نداریم که یه مشت خانوم باز داریم…!!

    قبلنا پسرا از پدرشون یاد میگرفتن چطور باید ریشاشونو بزنن
    الان از ماماناشون یاد میگیرن چطور ابرو وردارن
    به کجا داریم میریم چنین شتابان!!!

    زن : عزیزم ، دنبال چی میگردی ؟
    شوهر : هیچی
    زن : هیچی !؟
    یه ۴ساعتی هست زل زدی به اون قباله ازدواج مون!
    شوهر : دنبال تاریخ انقضا شم !

    بعضی وقتها عقل آدم یه چیز میگه و دلش یه چیز دیگه
    اصلاً هر دو شون غلط کردن آدم باید ببینه زنش چی میگه…!!!

    استاد میگه چرا سمت راست کلاس همیشه شلوغ تر از سمته چپه ، گفتیم چون وایرلس اینور بهتر آنتن میده… اصن دچار یاس فلسفی شد این بشر…!!

    ارسطو را گفتند: ادب از که آموختی؟
    .
    .
    .
    ارسطو قدری نگریست و گفت :
    .
    .
    نه ! وجدانا کجای قیافه ی من به لقمان می خوره ؟!

    روانشناسی رانندگی:
    اینایی که وقتی میشینن تو ماشین حاضرن دقیقه کمربند ایمنی رو بگیرن دستشون
    ولی این کمربند رو نبندن!!!
    کلا آدمای صبورین!!

    اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه!!

    سالها پس از گران شدن نان:
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    مادر به دختر: دختر لگد به بختت نزن! پسره نون خشکیه!! 😆

    مغز انسان پر کارترین جای بدنه اون همه ۲۴ ساعت روز و همه ۳۶۵ روز سال و کار میکنه کار اون از لحظه تولد آغاز میشه و فقط وقتی متوقف میشه . . . . . . . . . . که ما وارد سالن امتحانات میشیم!!

    به مامانم میگم سرم درد میکنه …
    میگه چرا ؟
    میگم شاید تومور مغزی دارم …
    میگه خفه شو ذلیل مرده …
    این حرفا چیه میزنی …
    منظورش اینه که خدا نکنه عزیزم !!!
    البته فکر کنما!!!

    با دوستم رفته بودم موبایل بخریم
    دوستم به فروشنده میگه: به نظر شما کدوم رنگو بخریم ؟
    فروشنده: والا این به سلیقه ی شخصیتون بر میگرده من نمیتونم نظری بدم!!
    دوستم: حالا شمااااا اگه بودی کدومو میخریدی؟
    فروشنده: چی بگم والا.!!! شما باید بپسندین سلیقه ها متفاوته
    دوستم: سلیقه ی شما کدومو میپسنده؟
    فروشنده: والا من اگر بودم نقره ای رو میخریدم
    دوستم: پس اگر زحمتی نیست اون مشکی رو به ما بده!
    فروشنده با تعجب گفت …چرااا مشکی؟!!!!
    دوستم: اون نقره ایه حتمااااا مشکلی داره که اصرار داری به مااا بندازیش…

    من 😐
    فروشنده :'(

    یه رفیق داریم اسطوره مشکلاته، بدشانس، بدهکار، تنها، مشروط…! یعنی دیگه مشکلی نمونده که این تجربه نکرده باشه. زنگ زدم بهش، میدونید آهنگ پیشوازش چی بود؟؟
    همه چی آرومه… من چقد خوشحالم
    یه همچین چتای دوست داشتنی هستیم ما!!!

    پارسال تابستون خونه خالم روضه بود… زنا جوگیر شده بودن . منم رفتم تو کولرشون گلاب ریختم . وقتی بوی گلاب پیچید تو خونه فکر کردن امام زمان اومده . خونه رفت رو هوا !!!

    تو خوابگاه داریم شام می خوریم غذا پریده گلوم دوستم به اون یکی می گه یکی بزن تو دهنش خفه شه!! یه همچین دوستایی دارم من!!

    اینقدر واسه وصل شدن به اینترنت از سرور این کشور به اون کشور رفتم که الان فکر می کنم تجربیات سفرم از مارکوپولو بیشتره!!

    هنوزم با این که 20 سالمه از تاریکی میترسم!
    بعد برادر زاده ی 7 ساله م توی تاریکی نشسته،بهش میگم:
    تو تاریکی چه کار میکنی؟
    میگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار میکنم !!
    اینا بچه نیستن دایناسورن بقرعان!!

    شامپو خریدم چهل هزار تومن ریختمش تو ظرف داروگر تخم مرغی که بقیه نفهمن ازش استفاده نکنن !! فرداش اومدم برم حموم دیدم ظرفش خالیه !!!!
    داد زدم کی اینو زده به سرش ؟؟ بابام اومد یه دونه زد تو سرم گفت : آخه گدا سگ اینو میزنه سرش !! شامپوت خوراک ماشین شستن بود برو ببین ماشین چه برقی میزنه !!!
    یعنی من الان هیچی ندارم بگم .. خاک تو سرم…!!

    توی خیابون پشت فرمون بودم…کمربند نبسته بودم
    پلیسه با موتور اومد از کنارم رد بشه از گرما کلاه کاسکتشو گذاشته بود رو کیلومتر موتور…
    به من نیگا کرد با اشاره گفت: کمربند…
    منم یه نگاه بهش کردم و با اشاره بهش گفتم: کلاه!
    یارو نابود شد…!!! 😆

    به دختر میگم خانم یه 5000 تومنی ازکیفت افتاد برگشته میگه خر خودتی نکبت ….!! منم پول رو برداشتم و رفتم یه کارت شارژ ایرانسل گرفتم .. خدا قسمت شماها هم بکنه!!

    داشتم تو پیاده رو میرفتم که یهو یه موتوری توی عابر پیاده با سرعت از بغلم رد شد و نزدیک بود بزنه به من!
    داد زدم اینجا عابر پیادَست ها!!!
    جواب داد اینجا ایرانه ها!!!
    حرفش تا حدی منطقی‌ بود که کاملا قانع شدم!!

    تلویزیون داره میگه :
    جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن …
    یهو مامانم برگشته میگه :
    مسیرشون مشخصه دیگه …
    … اینترنت ..یخچال…
    اینترنت…دستشویی…
    اینترنت…تخت خواب …!

    0

    0
  7. Kian گفت:

    تست خود شناسی خیلی خیلی جالب و درست !!!

    ابتدا مطمئن شوید به اندازه کافی وقت دارید و می توانید فکرتان را متمرکز نمائید.

    برای انجام این آزمون باید تصویر موقعیتهای گفته شده را به ذهن بیاورید و خود را در آن موقعیت قرار دهید. ابتدا با جنگل شروع می ‌کنیم.

    .جنگل

    خود را دریک جنگل مجسّم کنید و به سوالات زیر پاسخ دهید:

    آیا جنگلی که در آن هستید تاریک است یا روشن؟

    الف) من خود را در جنگلی در روشنایی روز می ‌بینم.
    ب) من خود را در جنگلی در شب می ‌بینم.
    پ) من خود را در جنگلی در هنگام غروب،یا طلوع خورشید می ‌بینم. نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن.
    آیا راهی در میان جنگل وجود دارد؟

    الف) بله
    ب) نه
    .فنجان

    حال از شما می ‌خواهیم که به میان جنگل بروید.
    فنجانی را می ‌بینید. چه شکلی است؟

    الف) فنجان به نظر من با ارزش می ‌آید.
    ب) فنجان به نظر من ارزش چندانی ندارد.

    با آن چکار می ‌کنید؟

    الف) رهایش می ‌کنم و از کنارش می ‌گذرم.
    ب) ار زمین برمی ‌دارمش و سپس دوباره به زمین می ‌اندازمش.
    پ) از آن استفاده می ‌کنم و سپس آن را همانجا رها می ‌کنم.
    ت) بر می ‌دارمش و با خودم می ‌برم.
    .آب

    به راهپیمایی در جنگل ادامه می ‌دهید تا به آبی می ‌رسید.
    آبی که می ‌بینید چه شکلی است؟

    الف) گودالی است که آب باران در آن جمع شده است.
    ب) برکه
    پ) رود کوچک
    ت) رودخانه
    ث) دریاچه
    ج) اقیانوس

    آیا آبی که می ‌بینید جریان دارد؟

    الف) بله (تند)
    ب) بله (کند)
    پ) نه (آرام و بی‌جنب‌وجوش)
    ت) نه (کاملاً راکد)

    آب چه عمقی دارد؟

    الف) خیلی کم
    ب) می ‌توانم در آن بایستم
    پ) از قد من بیشتر است.
    ت) خیلی عمیق است.

    باید از آب عبور کنید.. چگونه این کار را می ‌کنید؟

    الف) پیاده به آب می ‌زنم یا شنا می ‌کنم.
    ب) آن را دور می ‌زنم.
    پ) از روی پل رد می ‌شوم.
    ت) از قایق یا کشتی استفاده می ‌کنم.
    .خرس

    به راهتان در جنگل ادامه می ‌دهید که ناگهان با خرسی مواجه می ‌شوید.
    چه نوع خرسی است؟

    الف) یک خرس کوچولوی خوشگل
    پ) یک خرس بزرگ و واقعی

    آن خرس چکار می ‌کند؟ (نزدیکترین گزینه را انتخاب کنید.)

    الف) خرس متوجه من نشده است.
    ب) خرس متوجه من شده و دارد با خودش بازیهای قشنگی می ‌کند.
    پ) خرس متوجه من شده ولی با من کاری ندارد و سرگرم کار خودش است.
    ت) خرس متوجه من شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به من نگاه می ‌کند.
    ث) هیچکدام … صاف دارد به طرف من می ‌آید.

    شما باید به راهتان ادامه دهید. با آن خرس چکار می ‌کنید؟

    الف) کار خاصی نمی ‌کنم. خیلی کوچولو وخوشگل است و به فکر این هستم که آن را بغل کنم و همراه خود ببرم.
    ب) به آن توجهی نمی ‌کنم و راهم را ادامه می ‌دهم.
    پ) قبل از آن که مرا ببیند از آنجا دور می ‌شوم.
    ت) بالای درخت می ‌روم یا پنهان می ‌شوم.
    ث) می ‌ایستم و با آن مقابله می ‌کنم. من پیروز خواهم شد.
    ج) می ‌ایستم و مقابله می ‌کنم. کمی زخمی می ‌شوم.
    چ) هیچکدام از این گزینه‌ها به انتخاب من نزدیک نیست.
    .ساحل

    به راهتان ادامه می ‌دهید تا به ساحلی می ‌رسید.
    چند نفر آدم در آنجا می ‌بینید؟

    الف) صدها و شاید هزاران نفر.
    ب) 20 تا 100 نفر
    پ) یکیا دو نفر
    ت) هیچکس

    فاصله شما از آنها چقدر است؟

    الف) آنقدر نزدیکند که می ‌توان با آنها صحبت کرد.
    ب) آنقدر نزدیک نیستند که بتوان با آنها صحبت کرد.
    پ) یا خیلی دورند ویا هیچکس در ساحل نیست.
    جنگل و مسیر
    جنگل نماد «زندگی» شماست و این که شما چگونه به آن نگاه می ‌کنید. اگر شما گزینه «جنگل در روشنایی روز» را انتخاب کرده‌اید، این قویاً نشانگر این است که به طور کلی آدم شادی هستید. هر چه نور بیشتری در جنگل ببینید به معنی این است که زندگی شما از محتوای بیشتری برخوردار است. چنانچه شما گزینه «جنگل در شب» را انتخاب کرده‌اید، بدین معنی است که چیز عمده‌ای در زندگی شما وجود دارد که می ‌خواهید آن را تغییر دهید یا از آن ناراضی هستید. این انتخاب همچنین بیانگر این است که شما به دلایلی تحت فشار استرس قرار دارید. اگر گزینه «جنگل نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن» را انتخاب کرده‌اید، نشانگر چیزی بین دو حالت فوق است. یعنی این که یکی دو چیز در زندگی شما وجود دارد که مایلید آن را تغییر دهید.
    اگر راهی در جنگل دیده‌اید بدین معنی است که هنوز در زندگی خود به طور کامل جا نیافتاده‌اید. جوانترها معمولاً چنین راهی را می ‌بینند. چرا چنین است؟ راه، نماد جایی است که به سوی آن در حرکتید.. کسانی که هنوز راه مشخصی را در زندگی خود پیدا نکرده‌اند به احتمال زیاد راهی را در جنگل می ‌بینند. و از طرف دیگر، کسانی که راه زندگی خود را یافته‌اند(معمولاً افراد مسن‌تر) احتمال کمتری دارد که راهی در بین جنگل ببینند.
    فنجان = ثروت
    فنجان نماد «ثروت» و رهیافت شما به آن است. این سوال به شما این شانس را می ‌دهد که هر نوع فنجانی را ببینید. در واقع، این سوال به شما فرصت می ‌دهد تا به خودتان پاداش بدهید. اگر فنجان باارزشی را دیده‌اید در این صورت چیزی که برایتان باارزش است را به خودتان پاداش داده‌اید. و اگر فنجانی که دیده‌اید ارزش چندانی نداشته، یعنی هنگامی که فرصتی پیش آمده به خودتان پاداش نداده‌اید.
    اگر فنجان را رها کرده‌اید، یعنی به شما شانس داده شده که پاداشی بگیرید ولی شما آن را پشت سر گذاشته‌اید. این بدان معنی است که یا ثروت برای شما ارزش محسوب نمی ‌شود و یا اینکه فکر می ‌کنید «ثروت»، چیزی است که باید برای به دست آوردنش کار و تلاش کنید.
    اگر فنجان را از زمین برداشته ودوباره به زمین انداخته‌اید، بدان معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده است، شما هم به قدر کافی کنجکاو بوده‌اید که فنجان را از زمین برداشته‌اید، ولی آن را پشتeسرگذاشته‌اید. یا ثروت برای شما ارزش eواقعی محسوب نمی ‌شود و یا فکر می ‌کنید «ثروت» چیزی است که باید برای بهe دست آوردنش کار و تلاش کرد.
    اگر از فنجان استفاده کرده و سپس آن را همانجا رها کرده‌اید، بدین معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده و شما یک استفاده فوری برای آن پیدا کرده‌اید و فوراً آن را به کار بسته‌اید. بسیاری از مردم یک فنجان چای یا قهوه می ‌بینند و آن را می ‌نوشند. شما هم چنین بوده‌اید؟ شما شانس پاداش گرفتن را پشت سر گذاشت‌اید و یک استفاده عملی برای فنجان یافته‌اید. رهیافت شما به سوی پاداش، «اینجا و اکنون» بوده است.
    اگر فنجان را برداشته و با خود برده‌اید، احتمالاً فنجانی را دیده‌اید که به نوعی برایتان باارزش بوده است. یعنی شما شانس پاداش دادن سریع به خودتان را پیدا کرده‌اید و از آن استفاده نموده‌اید.
    آب = رابطه جنسی
    آب، برای همه و به ویژه برای خانمها، نماد رابطه جنسی است. عمق و سرعت جریان آبی که دیده‌اید نشانگر طرز فکر و تمایل شما در این زمینه است.
    سرعت جریان آبی که دیده‌اید بیانگر میزان میل جنسی در شماست. هر چند که این میزان لزوماً آنچه مورد نیاز شماست نیست. هر چه سرعت جریان آب کمتر باشد نشانگر میل جنسی کمتر و هر چه بیشتر باشد نشانگر میل جنسی بیشتر است. عمق آب نیز بیانگر نحوه نگرش شما به رابطه جنسی و آنچه از آن می ‌خواهید است.
    سهولت رد شدن از آب، نشانگر طرز تفکر و رهیافت شما به مسائل جنسی است.. هر چه راحتتر از آب رد شوید، یعنی رهیافت و رویکرد شما به روابط جنسی، راحتتر و آزادانه‌تر است.
    خرس= استرس
    خرس، نماد مشکلات و چگونگی برخورد شما با آنهاست. اگر خرس کوچولوی خوشگلی را دیده‌ باشید نشانگر این است که زندگی شما خالی از استرس است و شما به راحتی از کنار مشکلات می ‌گذرید. همچنین نشانگر این است که شما از زندگی‌تان لذت می ‌برد.
    امّا چنانچه خرس واقعی و بزرگی را دیده باشید، حال امکان مواجه شدن با یک مشکل واقعی برایتان فراهم شده است. کسانی که به طور دائم تحت فشارهای استرس قرار دارند، خرسهای بزرگتر و خطرناکتری را می ‌بینند.
    چه شما خرس را نادیده بگیرید و چه خرس شما را، هر دو نشانگر این است که چگونه به استرس و مشکلات هنگامی که برایتان پیش می ‌آید، می ‌نگرید.
    اگر خرس شما را ندیده است و یا آن که دیده ولی سرگرم بازیهای قشنگ با خودش است، بدین معنی است که شما مشکلات واقعی چندانی در زندگی ندارید. شما تحت استرس و نگرانیهای روزمره نیستید. به شما فرصت داده شد تا مشکلی را ببینید ولی این فرصت را از دست دادید! اصلاً چیز بدی نیست.
    اگر خرس شما را دیده ولی با شما کاری نداشته و سرگرم کار خودش بوده است، این بدان معنی است که با وجودی که مشکلات متداول در زندگی شما وجود دارد، ولی شما از نظر سطح استرس یا نگرانی، در شرایط ناسالمی قرار ندارید.
    و بالاخره اگر خرس متوجه شما شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به شما نگاه می ‌کرده است، یعنی شما نیاز به مرخصی دارید! شما تحت eفشارهای شدید استرس و نگرانی هستید و این می ‌تواند شرایط ناسالمی را برای شماe به وجود آورد.
    نحوه عبور از خرس و ادامه دادن راه، نشانگر این است که شما با مشکلات چگونه برخورد می ‌کنید و چگونه به حل آنها می ‌پردازید. اگر پاسخ شما این بوده که به فکر بغل کردن خرس و همراه بردن آن بوده‌اید، در این صورت رویکرد شما با سایر مردم بسیار متفاوت است. اغلب مردم تحت استرس بسیار بیشتری از شما قرار دارند.
    ساحل = ارتباط با مردم
    ساحل، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی که پیرامونتان قرار دارند است. تعداد افرادی که در ساحل دیده‌اید، مستقیماً به تعداد افرادی که مایلند دوروبرتان باشند ارتباط دارد. افراد اجتماعی و معاشرتی در کنار عدّه زیادی از مردم احساس راحتی می ‌کنند. این گونه افراد، ساحل را مملو از جمعیت می ‌بینند. در طرف مقابل، کسانی که هیچکس را در ساحل ندیده‌اند آنهایی هستند که از تنها بودن با خودشان احساس آرامش و راحتی می ‌کنند. احساس تنهایی برای آنها مفهومی ندارد و می ‌توانند مدّت زمانی طولانی با خودشان به سر برند.
    اگر شما صدها نفر را در ساحل دیده باشید یعنی از بودن در مکانهای شلوغ و پرجمعیت احساس ناراحتی نمی ‌کنید. در حالی که اگر یک یا دو نفر را در ساحل دیده باشید، بدان معنی است که شما فردی هستید که نمی ‌خواهد زمان زیادی را در مکانهای شلوغ بگذراند و ترجیح می ‌دهد با یک نفر یا دونفر صحبت کند.
    البته این به معنی آن نیست که شما آدمی اجتماعی نیستید. بلکه نشانگر این است که بیشتر تمایل به محیطهای آرام و کم جمعیت دارید. اغلب مردم، ساحل را با یک یا دو نفر می ‌بینند.
    فاصله مردمی که در ساحل هستند با شما، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی است که پیرامونتان قرار دارند. اگر مردم آنقدر نزدیک بوده‌اند که امکان صحبت کردن با آنها فراهم بود، یعنی شما در بیشتر مواقع مایل به ارتباط برقرار کردن با دیگران هستید.
    اگر مردم آنقدر دور بوده‌اند که امکان صحبت با آنها نبوده، بدان معنی است که شما در اکثر اوقات نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید، اما دلتان می ‌خواهد کسانی را پیرامون خود داشته باشید.
    و بالاخره اگر مردم خیلی دور بوده‌اند یعنی شما در اکثر مواقع نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید و از تنها بودن با خودتان راضی هستید.

    0

    0
  8. Kian گفت:

    آخــرین مــدل حال گیری !!!! … 🙄

    دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد.
    پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
    لورای عزيز، متأسفانه ديگر نمیتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام!!!
    و می دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
    مرا ببخش و عکسی که به تو داده بودم برايم پس بفرست
    باعشق : روبرت
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    دختر جوان رنجيـده خاطراز رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي … خودشان به او قرض بدهند … او همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون:
    روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان !!!!

    0

    0
  9. ندا م گفت:

    هاها . دم دختره گرم . جوکهات همش قشنگ بود کیان جان و برای منم ورزش خاصی ایجاد شده که ماهیچه های صورتم رو برای جلوگیری از خندیدن در محیط رسمی کار ، تقویت کنم 🙂

    0

    0
  10. Kian گفت:

    ندا جان با اين تمريناتي كه برای لبخند نزدن ميكنی ريسك بزرگی وجود دارد كه همكارانت فكر كنند كه شما تمام روزهای ماه را پريود هستي !!! 😆 😆

    0

    0
  11. ندا م گفت:

    چرا ؟ آها از اون لحاظ. . نه آخه مرتب لبمو گاز میگیرم و لب و لوچه کش میاد و حرکات ناموزون و … . امروز دیگه دیدم همکار عزیزم بهم زل زده . بخدا جدی میگم . خیلی با نمک هستن . خلاصه خدا رو شکر تا 6 ماه دیگه با اینها قرارداد دارم اخراج نمیشم :-)))

    0

    0
  12. ندا م گفت:

    چرا این کامنت من دوبار اومد؟!

    0

    0
  13. سارا گفت:

    یک خانم 45 ساله حمله ی قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود . در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کند که خدا رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟ خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید . … … … بنابراین پس از بهبود یافتن خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد: 1- کشیدن پوست صورت 2- تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن) 3- جمع و جور کردن شکم . و صد البته به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش هم بود !!!! از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت ا ز این رو او تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. یکی دو ماه بعد ، پس اتمام آخرین عمل زیبایی بعد از مرخص شدن از بیمارستان در حالی که میخواست از خیابون رد بشه با یه ماشین تصادف کرد و کشته شد . !!! وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟ خدا جواب داد : . . . . . . اِ اِ اِ شما بوووووودی ???? چقدر عوض شدی نشناختمتون

    0

    0
  14. Kian گفت:

    مردی برای تولد همسرش به شیرینی فروشی محل تلفن زد تا کیک او را سفارش دهد
    فروشنده پرسید که چه پیغام تبریکی روی کیک بنویسد؟
    مرد فکری کرد و گفت بنویسید: با اینکه داری پیرتر میشوی ولی هر روز بهتر میشوی
    فروشنده پرسید چه جوری این پیغام را بنویسد. مرد گفت:خب، “با اینکه داری پیرتر میشوی” در بالا و “ولی هر روز بهتر میشوی” در پایین
    مهمانی شروع شد، پاسی از شب گذشته بود که کیک ارسال شد
    در جعبه کیک که باز شد مهمانها شوکه شدند ،چون روی کیک نوشته شده بود

    با اینکه داری پیرتر میشوی در بالا ، ولی هر روز بهتر میشوی در پایین

    نتیجه: هیچ وقت سفارش کیک را تلفنی انجام ندهید 🙄

    0

    0
  15. Kian گفت:

    مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

    هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم …

    ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن …

    روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

    ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش…

    من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

    کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

    هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

    بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:
    همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
    ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
    تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟
    گفتم: نه !
    گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟
    گفتم نه
    گفت: تا حالا همه پولتو براي عشقت هديه خريدي تا سورپرايزش كني؟
    گفتم: نه !
    گفت: اصلا عاشق بودي؟
    گفتم: نه
    گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
    گفتم: نه !
    گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
    با درماندگي گفتم: آره، …… نه، ….. نمي دونم !!!

    ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ….

    حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

    ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟
    جواب دادم: نه !
    ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني 😉

    0

    0
  16. سارا گفت:

    تا وقتی‌ فیسبوکو کشف نکرده بودم:…نمیدونستم شمال تهران اینقدر جمیعت داره…دانشگاه شریف و تهران این همه دانشجودارن…همه هم حداقل ۳ تا زبان بلدن…همه اروپا دیده و خارج رفته ان…تازه یک سوم جمعیت تو فیس بوک مدل هستند…یک سوم دیگه هنرمند اعم از خوانندهموزیسین و شاعرند..بقیه هم عکاسن!!!

    0

    0
  17. سارا گفت:

    آقا مهدی گل برات متاسفم که تنها شدی
    خدا از دلت خبر داشته باشه
    من که میدونم چقدر ناراحتی اما باشه بگو خوشحالی
    ما باور میکنیم
    ولی بین خودمون باشه الان قدر خانم گلت را میدونی و میفهمی
    ایشالا هرچه زودتر کنار هم باشین

    0

    0
  18. سارا گفت:

    اگر حافظه تون قویه برای درس خوندن ازش استفاده کنین …
    و اگر ضعیفه، برای عشق !!!

    0

    0
  19. Kian گفت:

    به نظـــر مــن باهـــوش تـــرین موجـــودات دنیا
    جــــوش هـــا هستن
    که دو روز قبل مـــی فــــمن ما دو روز بعد قـــراره بــــریم یه جـــای مهـــم
    ********
    خدایا تصمیم باخودته ولی بهتر نبود پشه به جای خون چربیای اضافمونو می خورد؟!!
    ****************
    داشتم به این فکر می کردم که ما از اون پیرمرد، پیرزنای بی آزاری میشیم که حوصله ی کسی رو سر نمیبریم !
    یه لپ تاپ بهمون بدن همه چی حله :))))))‬
    ***********
    تنهایی یعنی اینکه وقتی بعد دو ساعت از دششویی میای بیرون ، کسی نباشه فحشت بده بگه اخه اینهمه وقت اون تو چه گ…وهی میخوردی ؟‬
    **********
    خداوندا !! چی دیدی در سوسک که به او بال دادی ؟؟ نه واقعا ؟؟ سواله برام .. در من ندیدی در سوسک دیدی؟!!!!
    خب چرا با اعصاب من بازی میکنی؟ :|‬
    ******
    انقدر كه ذرت مكزيكى توى ايران اشتغال زايى كرد، تو خود مكزيك نكرد !!‬
    *********
    منو از اینترنت ملی میترسونی؟ برو از خدا بترس . . . (بخشی از دیالوگ فیلم جدایی من از فیس بوک
    ***********
    وضع نت یه جوری شده که هفت هشت تا تب باز می کنی , بعد مثل سیخای کباب هی دونه دونه از اون اول تا آخر بهشون سر میزنی ببینی در چه وضعیه , لود شده یا نه !
    *********
    پاسخ منطقی اکثر پدرهای ایرانی درمقابل اجازه گرفتن فرزندانشان برای انجام کاری:1) اگر قبلا کسی آن کار را انجام نداده باشد: آخه کی تاحالا همچین غلطی کرده که تو میخوای بکنی؟2) اگر قبلا کسی آن کار را انجام داده باشد: حالا هرکی هر غلطی کرد تو هم باید بکنی؟
    *************
    ﺳﺮ ﺟﻠﺴﻪ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭘﻨﺞ ﺗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺳﻮﻧﺪﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺗﻮ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﻣﺎﭼﻢ ﮐﺮﺩ! ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﻢ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯾﻪ ﻭﺭﻗﻤﻮ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ! ﻭﺍﻻ!!
    ************
    عدم امنیت یعنی : توی یه توالت باشی که فاصله سنگ توالتش تا در بیش از 1 متر باشه ، درش قفل نداشته باشه و به بیرون باز بشه..!!
    ************
    یکی از حساس ترین لحظه ها توی امتحان اینه که: وقتی داری امتحان میدی بغل دستی هات دارن از ماشین حساب استفاده میکنن و تو نمیدونی واسه ی چی دارن از این ماشین حساب استفاده میکنن !!!
    ***********
    اینایی که وقتی میخندن ، رو لپشون چاله درست میشه! کوفتشون شه…! خیلی با مزه میشن کثافتا ..! 🙂
    **********
    تو فیلم هندیه یارو پرواز که کرد هیچی! تنهایی زد یه گردانو کشت بازم هیچی! تا اخر سه تا پدر و شیش تا برادر هم پیدا کرد اونم هیچی! دیگه خب با سر قطع شده تو رودخونه شنا کردنتو من کجای دلم بزارم اخه؟!
    ************** !!‬
    ناخوانا ترین نوشته روی بسته بندی مواد غذایی ایـرانی, تاریخ انـقـضاء و قیمتـشه !
    *************
    شل کن عمو … درد نداره تلخ ترین دروغ تاریخ در تزریقات و پانسمان – دورانِ کودکی
    ***********
    خدايا چرا خشتک اين پنگوئن ها رو انقدر پايين آفريدي؟! نمي تونن راحت راه برن خب!!!‬
    ************
    ﺣﺴﺮﺕ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﻮﻧﺪ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺟﻨﺲ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪ”ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺎﺯ کنيد”ﺑﺘﻮﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻢ ….؛
    ************
    شما یادتون نمیاد…وقتی معلم برای درس پرسیدن اسم بالایی یا پایینیمون رو میخوند، حس معجزه بهمون دست میداد. .‬

    0

    0
  20. سارا جون، اشکمو در آوردی باز! از کیان بپرس ، برات بگه من چقدر ناراحتم!
    این حرفایی هم که مینویسم، هذیونه ، از فرط ناراحتی زائد الوصف ! 🙁

    0

    0
  21. سارا گفت:

    آقا کیان گل
    تو رو خدا بذار این آقا مهدی عزیزروی شونه هات یه سیر گریه کنه
    تا دلش آروم شه و الکی نخواد ادای خوشحالا را دربیاره
    طفلی گناه داره
    من میفهمم چی میکشه اما نمیدونم چرا دوست داره تظاهر کنه بهش بگو راحت باشه

    0

    0
  22. سارا گفت:

    هنگام نیکبختی است که باید بیمناک بود.هیچ چیز تهدید آمیز تر از سعادت نیست. موریس مترلینگ

    سعادت مانند توپ فوتبال است وقتی از ما دور می شود دنبال آن می دویم و وقتی می ایستد با یک ضربه آنرا از خود دور می سازیم. شاتو بریان

    آنچه مردم را دانشمند می کند ،مطالبی نیست که می خوانند بلکه چیزهایی است که یاد می گیرند. فرانسیس بیکن

    آنکه می تواند ، انجام می دهد،آنکه نمی تواند انتقاد می کند. .جرج برنارد شاو

    آنکه در بیراهه قدم بر می دارد آرمان و هدف خویش را گم کرده است . ارد بزرگ

    فکر نو بسیار ظریف و حساس است ،با یک ریشخند کوچک می میرد و کنایه ای کوچک آن را بسختی مجروح می کند. هربرت اسپنسر

    هرگاه بتوانیم از نیروی تخیل به همان اندازه استفاده کنیم که از نیروی بصری استفاده می کنیم هر کاری انجام پذیر است .کارلایل

    آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ

    آدم بی مغز و پرگو چون آدم ولخرج و بی سرمایه است .پاسکال

    بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند. امرسون

    سرپرست ناتوان بزرگترین عامل هرز نیروهاست . ارد بزرگ

    تاریخ تکرار بى پایان خطاهاى زندگى است. لورنس دورل

    سربر گریبان فرو بر، از دل خویش بپرس آنچه را که مى داند. شکسپیر

    برآزنده نمی گوید کیست ! او می گوید چیستی ؟ و از چیستت تو را به آسمانها می کشاند . ارد بزرگ

    نشانه مهارت، دانستن بیشترین ها در مورد کوچک ترین ها است . اچ لاسکى

    اولین گام در راه آگاهى، درک جهل است . بى پیماستر

    تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتی بر آورده می سازند . ارد بزرگ

    فرهنگ رودخانه اى است به قدمت تاریخ. یونگ

    آزادی ابر انسان تنها در صورتی واقعی است که در زمان فراشد و در ساختن آینده یی بر پایه گذشته عملی شود . فردریش نیچه

    فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت . ارد بزرگ

    خوشبختی میان پرده بدبختی است . دن مارکی

    فرمان ایزد به جهانداران داد و دهش است . فردوسی خردمند

    آنانکه تیشه به ریشه بزرگان و ریش سفیدان می زنند خود و فرزندانشان را بی پناه خواهند ساخت . ارد بزرگ

    به خاطر داشته باشید که امروز همان فردایی است که دیروز درباه آن نگران بودید . از خود بپرسید اقلاً این چیزی که درباره اش نگرانم به وقوع خواهد پیوست یا خیر ؟ . استرن

    بهترین وسیله دفع دشمنان ، ازدیاد دوستان است . بیسمارک

    کارهای تکراری ما نشانه شخصیت ماست . ارسطو

    صوفی مسلکان برای آنکه افکار اهریمنی خویش را گسترش دهند می گویند نیاز را باید از بین برد چون نیاز سبب دگرگونی می گردد و دگرگونی از دیدگاه آنان رنج آور است ! حال آنکه هدف آدمی از زیستن پیشرفت و درک زوایای پنهان دانش است .
    بجای گوشه نشینی و خرده گیری باید با ابزار دانش سبب رشد میهن شد و امنیت را برای خود و آیندگان بدست آورد . ارد بزرگ

    اراده های ضعیف همواره به صورت حرف و گفتار خودنمائی می کنند ، لیکن اراده قوی جز در لباس عمل و کردار ظهور نمی یابد. گوستاو لوبون

    برای یک کشتی که معلوم نیست به کدام بندرگاه می رود ، باد موافق معنا ندارد. میشل دو مونتی

    میهن پرستی ، همچون عشق فرزند است به مادر . ارد بزرگ

    کی از دشوارترین کارها برای هر فرد آن است که روی سطح یخزده ومرط.ب زمین بخورد و وقتی بلند می شود ، خدا را شکر کند . لرد باکلی

    ما در جوار یکدیگر زندگی می کنبم ، پس اولین مقصود ما در زندگی این است که به یکدیگر محبت کنیم و اگر نمی توانی» دست کم دیگران را آزار ندهیم. دالائی لاما

    فرمانروایان هیچگاه نباید از بار کاری که بر دوش گرفته اند شانه خالی کنند اگر هم اشتباهی رخ نموده با دلیری آن را بازگویند . ارد بزرگ

    آزادگان را کاهلی ، بنده می سازد . فردوسی خردمند

    تجربه را بر روی رختخواب نرم معطر و متکای پر قو نمی توان بدست آورد . اوری پید

    پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد. ارد بزرگ

    آدمی شاگردی است که درد و اندوه او را تعلیم می دهد و هیچکس بدون احساس این معلم قادر به شناسایی خود نیست . آلفرد دوموسه

    مهارت دریانورد در طوفان و شجاعت سرباز در میدان جنگ، ظاهر می گردد، باطن و سیرت مردم را در حین بدبختی و مصیبت آنها، می توان شناخت. دانیال حکیم

    گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر از آن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . ارد بزرگ

    حیات خوابی است ، و محبت رؤیای آن . آلفرد دوموسه

    بسیاری از مردم سعادت و شوکت روزگار پیری خود را به سختیها و مشکلات روزهای جوانی مدیون هستند. ناپلئون

    هرگز هنگام گام برداشتن به سوی آرمان بزرگ ، نگاهت به آنانی که دستمزد خویش را پیشاپیش می خواهند نباشد ! تنها به توانایی های خود اندیشه کن . ارد بزرگ

    جایگاه پرستش گران کوهستان است . فردوسی خردمند

    علم از بهر دین پروردن است نه از برای دنیا خوردن. سعدی

    سفر ، نای روان است برای اندیشه و آرمان بزرگ فردا . ارد بزرگ

    بیش از سخن گفتن حرفت را بسنج چنان که بیش از کاشتن تخم شخم می زنی. ژان ژاک روسو

    زمان را بر کارهای خود تقسیم کنید تا کاری بر زمین نماند . بطلیموس

    بسیار یاد کردن از سختی های زندگی ، بردگی می آورد . ارد بزرگ

    اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی. وین دایر

    ثروتمند واقعی کسی است که بخششی داشته باشد. کسی که از این عمل امتناع کند مسکینی بیش نیست. سوجین

    برآزندگان بدنبال دگرگونی و رستاخیزند ، رشد در کمینگاه راه های نارفته است . ارد بزرگ

    نیرومندترین مردم کسی است که خشم خویش نگه دارد. افلاطون

    آن که آرزوی سروری دارد باید هنر بسیار داشته باشد. بزرگمهر

    سرآمد دشواری و سختی دانایست و دانا چشم خویش را بر بسیاری از زیبایی های زود گذر گیتی خواهد بست . ارد بزرگ

    آدم درستکار به خاطر یک قطعه استخوان خود را به سگ تبدیل نمیکند . ضرب المثل دانمارکی

    آدم فقیر حق بی شعور بودن و احمق بودن را ندارد . لاروشفوکولد

    برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. ارد بزرگ

    آدمیان به اندازه ای آسیب می آورند که جسارت کنند و خوبی به آن قدر می کنند که مجبور باشند . لاروشفوکولد

    انسان آن قدر وقت ندارد که نیمی از عمرش را صرف نزاع و ستیزه کند . لرد آوی بوری

    آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد . ارد بزرگ

    انسان از پیروی چیزی یاد نمیگیرد ولی از شکست خیلی چیزها فرا می گیرد . کازوبون

    قلبی که دوست ندارد خاطره ای نیزندارد. شوفل کوینه

    0

    0
  23. Kian گفت:

    من وهمسرم از یک مزرعه پرورش گاو بازدید می کردیدم
    که تابلوی نصب شده برای اولین گاونوشته شده بود
    این گاو نر 50 بار در سال قبل جفت گیری کرده
    که همسرم درکنارم لبخند زد و گفت
    این یعنی تقريبا یک بار در هفته

    رفتیم تارسیدیم به گاو بعدی که برایش نوشته شده بود
    این گاو 150 بار در سال گذشته جفت گیری کرده

    همسرم با مشت ضربه ای به من زد و گفت: وای خدای من
    این یعنی بیش از 2باردر هفته
    تو باید چیزهای زیادی از این گاو یاد بگیری
    همینطور رفتیم تا رسیدیم به گاو بعدی
    که تابلوش نوشته شده بود
    این گاو 365 بار در سال گذشته جفت گیری کرده

    همسرم خیلی هیجان زده شد و با آرنج محکم به دنده های شکسته ام زد وگفت
    واقعا از این یکی باید یاد بگیری
    من نگاهش کردم و گفتم برو ازش بپرس
    تمام این مدت با همان گاو اولی بوده؟ 🙄

    0

    0
  24. سارا گفت:

    زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌ کشی کردند.
    روز بعد، ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش در حال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت: «لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چه طور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌ شویی بهتری بخرد.»
    همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
    هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
    مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

    0

    0
  25. سارا گفت:

    گاو ما ما می کرد

    گوسفند بع بع می کرد
    سگ واق واق می کرد
    و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
    شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

    موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
    دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.

    برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
    اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
    او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
    او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
    او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

    0

    0
  26. سارا گفت:

    روزی دخترک از مادرش پرسید: ‘مامان نژاد انسان ها از کجا اومد؟مادر جواب داد: خداوند آدم و حوا را خلق کرد. اون ها بچه دار شدند و این جوری نژادانسان ها به وجود اومد.
    دو روز بعد دختر همین سوال رو از پدرش پرسید.
    پدرش پاسخ داد: ‘خیلی سال پیش میمون ها تکامل یافتند و نژاد انسان ها پدید اومد..’
    دخترک که گیج شده بود نزد مادرش رفت و گفت:مامان تو گفتی خدا انسان ها روآفرید ولی بابا میگه انسان ها تکامل یافته ی میمون ها هستند…من که نمی فهمم!
    مادرش گفت: عزیز دلم خیلی ساده است. من بهت در مورد خانواده ی خودم گفتم و بابات درمورد خانواده ی خودش!

    0

    0
  27. سارا جون، نمیگی یکوقت ممکنه شوهر عزیزت، تو شهر غریب، این آخری رو بخونه ناراحت شه بره سراغ دخترای مو طلایی؟!

    0

    0
  28. سارا گفت:

    فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
    هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
    وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
    هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
    و اما خبر بد
    این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
    هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه…
    …………………
    حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون

    0

    0
  29. سارا گفت:

    روزی روزگاری یک زن قصد می‌کنه یک سفر دو هفته‌ای به ایتالیا داشته باشه ….. شوهرش اون رو به فرودگاه می‌رسونه و واسش آرزو می‌کنه که سفر خوبی داشته باشه ….. زن جواب می‌ده: “ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟”
    مرد می‌خنده و میگه: “یه دختر ایتالیایی” زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ….. دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی‌گرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش وبهش میگه گه: “خب عزیزم مسافرت خوب بود؟” ….. زن: “ممنون، عالی بود!” ….. مرد می‌پرسه: “خب سوغاتی من چی شد پس؟” ….. زن: “کدوم سوغاتی؟ …..” مرد: “همونی که ازت خواسته بودم ….. دختر ایتالیایی!” ….. زن جواب میده: “آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می‌آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر”
    نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون‌ها به طرزوحشتناکی باهوش هستن !!!!!

    0

    0
  30. سارا گفت:

    رفتن به مدرسه

    صبحی مادری برای بیدار کردن پسرش رفت.
    مادر: پسرم بلند شو. وقت رفتن به مدرسه است.
    پسر: اما چرا مامان؟ من نمی خوام برم مدرسه.
    مادر: دو دلیل به من بگو که نمی خوای بری مدرسه.
    پسر: یک که همه بچه ها از من بدشون می یاد. دو همه معلم ها از من بدشون می یاد.
    مادر: اُه خدای من! این که دلیل نمی شه. زود باش تو باید بری به مدرسه.
    پسر: مامان دو دلیل برام بیار که من باید برم مدرسه؟

    مادر: یک تو الآن پنجاه و دو سالته. دوم اینکه تو مدیر مدرسه هستی!!

    0

    0
  31. سارا گفت:

    آن دو سرانجام به هم رسیدند

    آگنس ازدواج کرد و صاحب 13 تا بچه شد… وقتی که شوهرش فوت کرد، آگنس
    دوباره ازدواج کرد و صاحب 7 تا بچه‌ی دیگه شد…
    اما دوباره شوهرش فوت کرد… ولی آگنس دوباره ازدواج کرد و این بار صاحب 5 تا بچه‌ی دیگه شد…
    افسوس و صد افسوس…
    آگنس، این شیرزن پر کار… سرانجام دار فانی را وداع گفت…
    بر بالای سر تابوت، کشیش برای آگنس طلب مغفرت و مرحمت کرد و گفت:
    “خداوندا… آن‌ دو سرانجام به هم رسیدند…”
    در همین حال یکی از حاضرین در مراسم خاکسپاری به سمت بغل دستیش
    خم می‌شه و آروم ازش می‌پرسه:
    “فکر می‌کنی منظور کشیش، شوهر اولش باشه؟ یا شوهر دومش؟ یا شوهر
    سومش؟”
    بغل دستی جواب می‌ده: “فکر کنم منظورش پاهاش باشه

    0

    0
  32. سارا گفت:

    دقت عمل

    در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید “دقت عمل” داشته باشید و هم “رقت عمل”.

    دقت عمل

    در اولین ساعت درس کلاس تشریح و کالبد شکافی‌ دانشکده پزشکی‌ یزد استاد به دانشجویان سال اول میگوید: به شما تبریک میگویم که در کنکور قبول شده و الان رسما دانشجوی پزشکی‌ هستید. ولی‌ برای فارغ التحصیل شدن و پزشک شدن هم باید “دقت عمل” داشته باشید و هم “رقت عمل”. همه شما باید این کار که من الان می‌کنم را انجام بدهید اگر نه به درد این رشته نمی خورید و اخراج هسید!! سپس یک جسد وارد کلاس می‌کند و ناگهان انگشتش را تا ته در ماتحت جسد فرو می‌کند می گذارد توی دهانش و می مکد. و می گوید حالا شما هم باید همین کار را بکنید!! دانشجوها شوکه می شوند و اعتراض می کنند ولی‌ استاد می گوید الا و بلا باید بکنید وگرنه اخراج هستید. چند تا دخترها غش می کنند، پسرها بالا می اورند، ولی‌ با هر بدبختی هست همه دانشجوها آخرش انگشت در ماتحت جسد می کنند و می گذارند در دهنشان و می مکند
    استاد میگوید: هان. شما همه رقت عمل تان خوب بود ولی‌ دقت عمل نداشتید. شما همگی‌ انگشت اشاره را در ماتحت کردید و مکیدید ولی‌ من انگشت اشاره را در ماتحت کردم و انگشت وسط را مکیدم. سعی‌ کنید بیشتر دقت کنید!

    0

    0
  33. سارا گفت:

    در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.
    آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
    بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:
    نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .
    پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.
    یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
    پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
    سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
    پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.
    پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه
    چیز شریک باشیم .
    مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.
    بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.
    همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید.
    – چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
    پیرزن جواب داد: منتظر دندانهــــــا

    0

    0
  34. سارا گفت:

    پیرمرد زبل
    در یک غروب جمعه٬ پیرمردی مو سفید٬ در حالی که دختر جوان و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد٬ وارد یک جواهر فروشی شد و به جواهرفروش گفت: “برای دوست دخترم یک انگشتر مخصوص می خواهم.”

    مرد جواهرفروش به اطرافش نگاهی انداخت و انگشتر فوق العاده ایی که ارزش آن چهل هزار دلار بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد. چشمان دختر جوان برقی زد و تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

    پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت: خب٬ ما این رو برمی داریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اون رو چطور پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت با چک٬ ولی خب من می دونم که شما باید مطمئن بشید که حساب من خوب هست٬ بنابراین من این چک رو الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه٬ به بانک من تلفن بزنید و تایید اون رو بگیرید و بعد از آن٬ من در بعدازظهر دوشنبه این انگشتر را از شما می گیرم.

    دوشنبه صبح مرد جواهرفروش در حالی که به شدت ناراحت بود به پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت:من الان حسابتون رو چک کردم٬ اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسابتون هیچ پولی وجود نداره! پیرمرد جواب داد: متوجه هستم٬ ولی در عوضش می تونی تصور کنی که من چه آخر هفته معرکه و هیجان انگیزی رو گذروندم؟!!

    0

    0
  35. سارا گفت:

    هدیه به مادر

    چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
    اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم … دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

    چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه.. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت.. من ناچارا” تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.

    پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.

    مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
    ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم!!!

    0

    0
  36. سارا گفت:

    پیوند مغز
    تو بیمارستان ، جایی كه یكی از افراد فامیل كه به طرز مرگباری‌مریض بود ، بستری شده بود ، همه قوم و خویش‌ها تو اتاق انتظار جمع شده بودند . بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی .
    دكتر در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت : متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم ، تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده ، پیوند مغزه . این عمل ، كاملا در مرحله آزمایش ، ریسكی و خطرناكه ولی درعین حال راه دیگه‌ای هم وجود نداره . بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هزینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنید اعضاء خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردند .
    بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید : خب قیمت یه مغز چنده ؟
    دكتر بلافاصله جواب داد : 5000 دلار برای مغز یك مرد و 200 دلار برای مغز یك زن
    موقعیت نا جوری بود ، آقایون داخل اتاق سعی می كردند نخندند و نگاهشون با خانم‌های داخل اتاق تلاقی نكنه ، بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند .
    بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه : چرا مغز آقایون گرونتره ؟
    دكتر با معصومیت بچگانه‌ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه : این قیمت استاندارد عمله ! باید یادآوری كنم كه مغز خانم‌ها چون استفاده میشه ، خب دست دومه و طبیعتا ارزونتر !!!!!

    0

    0
  37. سارا گفت:

    نتیجه بازدید
    به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
    روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
    من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
    روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

    0

    0
  38. سارا گفت:

    خوراک جگر
    اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.
    غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم.. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:
    “ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید…اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون….باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه.”
    ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد.. به برادرش سقلمه زد و گفت:
    “نخور! نخور! تاپاله است!”

    0

    0
  39. سارا گفت:

    خب اینم از مطالب امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه
    نظر بذارید
    من مطلب زیاد دارم اما نمیدونم بیشتر از چی خوشتون میاد پس نظر بذارید
    همیشه در پناه خدایی باشید که مهربانترین مهربانهاست

    0

    0
  40. سارا جون، تو هم شیطونی ها! خدا رو شکر که شوهرت ۲ روز دیگه میاد وگرنه خدا میدونه عاقبتت به کجا میرسید! 🙄

    0

    0
  41. مرسی سارا جون، مطالبت خوندنی و جالب بودن، کامنت قبلی من مربوط میشد به مطلب بلاخره به هم رسیدن!
    ما منتظر تو و مطالبت هستیم، مواظب خودت باش و اینقدر ناراحت نباش! 🙂

    0

    0
  42. ندا م گفت:

    سارا خانوم مطالبت همشون خوندنی و جالب بودن و از نوشته هاتون متوجه شدم همسرتون رفتند مسافرت . ایشاله زودتر برمیگردند پیشتون ولی امیدوارم این باعث نشه که دیگه اینجا مطالب جالب نذاری. هر روز یک ساعت همسرمحترمو بپیچونید و چندتا مطلب خوندنی اینجا بذارید تا ما بخونیم 🙂

    0

    0
  43. سارا گفت:

    من فقط دلم تنگ شده که ناراحتم نه از چیز دیگه ای
    وقتی شوهرم عشقم بیاد سرحال و خوشحال میشم
    ایشالا زودتر خانمت برگرده و تو را هم شاد و خوشحال ببینیم
    ایشالا هیچ زوجی از هم دور نباشند

    0

    0
  44. سارا گفت:

    ندا جان من حتما اینجا مطلب میذوارم همیشه ولی همسرم اولین اولویت زندگی منه خیلی دوسش دارم ولی حتما میام مطلب میذارم
    مرسی از توجهت
    راستی شما مجردی یا متاهل ؟ چند سالته نداجان؟ اتریش زندگی می کنی؟
    من ایرانم تهران

    0

    0
  45. ندا م گفت:

    سارا خانومی احسنت و باریکلا به این جوابت و اینکه همسرتون الویت اول زندگیتونه. واقعا همسرتون مردِ خوشبختیه که همچین خانوم مهربون و دوست داشتنی داره. نه من متاسفانه مجردم الانم در این وضعیت توَرم اقتصادی و اوضاع یارانه ها و قحط الرجال ، دیگه به شوهر فکر نمی کنم . بابامون هم حاضر نیست از سهمِ یارانه من بگذره . سنم هم نپرسید که از خدوند بزرگ یک سالی بزرگترم . ایران زندگی میکنم هنوز از لباسهای made-in-china من، متوجه نشدید؟ :-)))

    0

    0
  46. ندا م گفت:

    یکی دکتر میشه.یکی مهندس میشه. منم درس عبرت شدم برا بقیه!

    عشق من ، از وقتی رفتی خونه تاریکه ، چراغ خونه خاموشه.آخه بگو لامصب فیوز رو واسه چی بردی ؟

    شونه آدم که هیچی ، شونه تخم مرغم پیدا نمیشه ، سرمونو بذاریم روش یه دل سیر گریه کنیم !

    تو گذشته میگفتن پزشک محرمه . کم کم عکاس و فیلم بردار هم محرم شدن . حالا هم که دى جى و گروه موسیقى محرم شدن . اینجور که من فهمیدم الان فقط داداشاى عروس و دوماد نامحرمن !

    یه ضرب المثل چینی است میگه : تا ایران هست بازیافت چرا ؟!

    اگه کنترلت رو از دست دادی ، هیچ نگران نباش ، برو یکی دیگه بخر !

    مرغ های گوشتی اگه بدونن که به اعدام محکومند ، حتما رژیم می گیرن!

    شیطان هرکاری کرد آدم سیب نخورد، رو کرد به حوا گفت : بخور واسه پوستت خوبه !

    یه ضرب المثلی هست که میگه : پشت هر مرد موفق یک پارتی کُلفت هستش !

    پیام گیر تلفن کرمانی ها: مشترک موردنظر نیسه . نه که نیسه ، هسه دمِ دس نیسه .

    شعار بزرگ ژاپنیها: اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد ، تو هم می توانی آن را انجام دهی. اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد,تو باید آن را انجام دهی.

    نسخه ایرونی این شعار: اگر کسی می تواند کاری را انجام دهد، اجازه بده آن را انجام دهد.اگر کسی نمی تواند کاری را انجام دهد، چرا ما وقتمان را برای آن تلف کنیم؟!
    .
    بابای دختره : آقای داماد چه کاره هستن؟
    ننه پسره : توی شرکت پاکسان کار میکنن
    بابای دختره : اونجا کارشون چیه دقیقا ؟
    ننه ء پسره : به سلامت خانواده می اندیشن!

    به حیف نون میگن : تو منی من توام ، حالا تو کدومی ؟ میگه : خاک بر سرتون گمم کردین !

    حیف نون به زنش میگه : اگه بچمون پسر بود اسم بابای منو میذاریم . اگه دختر بود اسم بابای تو رو !

    0

    0
  47. Kian گفت:

    متن جالب یک کارت عروسی جالب ! 😆

    آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست
    با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

    ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
    لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

    بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
    معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

    تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
    با غذا و میوه ی آن جشن، افطاری کنید

    البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها
    پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

    میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است
    پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

    گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
    دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

    موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
    پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

    هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
    هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

    در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
    کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

    گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
    چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

    ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
    دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

    لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
    از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

    البته هر چیز دارد مرزی و اندازه ای
    پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

    حرکت موزون اگر درکرد از خود، دیگری
    با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

    کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟!
    با موبایل خود مبادا فیلم برداری کنید

    در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
    بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

    0

    0
  48. خیلی قشنگ بود کیان جان! 🙂

    0

    0
  49. سلنا گفت:

    شوهره میاد خونه به زنش میگه:
    من برای شام دوستمو دعوت کردم خونهمون!
    زنش میگه : چرا این کار رو کردی؟ ببینخونه چقدر بهم ریخته است؛
    ظرفا کثیفن، هیچی هم برای خوردن تو یخچال نیست!
    … شوهره میگه: میدونم ،ولی اشکالی نداره!
    زنه میگه: اگه میدونی، پس چرا دوستت رو دعوت کردی؟
    شوهرمیگه: آخه اون زده به سرش بره زن بگیره …!

    0

    0
  50. سلنا گفت:

    از خانه که می آیی یک دستمال سفید
    پاکتی سیگار ، گزیده شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور
    احتمال گریستن ما بسیار است …

    خسرو شکیبایی

    0

    0
  51. Kian گفت:

    دختر: خوابی؟؟؟
    پسر: آره بيدار شدم زنگ مي زنم بهت
    دختر: من دوس پسر قبليم اين موقع روز خواب نبود
    پسر: چه ربطي داره؟
    دختر: من واسش مهم بودم
    پسر: خب بيا من بيدار شدم، خوب شد؟
    دختر: دوس پسر قبليم اصلا نمي گفت: من بيدار شدم بيا
    پسر: اون يه آدمه ديگه بود من يه آدمه ديگه
    دختر: من كه همون آدمم
    پسر: من قانع شدم ، از اين به بعد هر روز 6 صب بيدارم
    دختر: من 6 خوابم
    پسر: دوس دختر قبليم 6 بيدار بود
    دختر: برو با همون ( گوشي را قطع مي كند) .
    (هنوز تحقيقات براي شناخت زنها ادامه دارد)

    0

    0
  52. Kian گفت:

    خسرو شکیبایی می گفت:
    بعضی وقت ها یکی طوری می سوزونتت
    که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،

    بعضی وقت ها یکی طوری خاموشت میکنه
    که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.

    زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باید باشد نیست.

    0

    0
  53. Kian گفت:

    ديشب تو يه رستوران بوديم اينجا (آلمان) كه ١٠ تامون طرفدار ايتاليا بوديم ، ٢٠٠ تا طرفدار آلمان
    بازي كه تموم شد تا يك ساعت ما همونجا ميرقصيديم و اونها نگاه ميكردن و سيگار ميكشيدن و آبجو ميخوردن
    بعد از يك ساعت هم بدون كوچكترين اتفاقي همه رفتيم خونه
    حالا يك سال با شوهر خاله ام يه بازي استقلال-پرسپوليس ديديم ، ٥ سال با هم حرف نميزدم

    رونوشت به : سفير ايران در برزيل
    (مردك تفاوت فرهنگي اينه ، نه اون)

    0

    0
  54. Kian گفت:

    تو اتوبان مشهد-باغچه داشتم ماشين رو با 180 تا گاز ميدادم…يه دفعه خوردم به کمين پليس… تابلو زد که بزن کنار و دلم ريخت تو شکمم..آخه شنيده بودم بيشتر از 140 ميبرن پارکينگ..از تو آينه ديدم افسره داره مياد.. به خانمم گفتم حالا چکار کنيم… گفت: يه جوري سر ته شو هم بيار..حالا بعد عمري اومديم مسافرت.به سرم زد اداي کرولال ها رو در بيارم… شيشه رو دادم پايين..افسر:آقا چه خبره؟؟کجا با اين عجله؟
    من:اووممممم.مممم.. موم…اووممم
    افسر:شما معلول هستين؟
    من:با اشاره گفتم…اوممم… مي شنوم ولي نمي تونم حرف بزنم
    افسره ديدم دلش سوخت…گفت مي دونيد الان جريمتون 100 هزار تومنه و بايد هم برين پارکينگ؟
    من:اوووومممممم .مممو اوم.(يعني جون ما ببخشيد..به من رحم کنيد..حواسم نبود) افسر:خب براتون 14000 تومن مي نويسم…ولي خواهش ميکنم بيشتر دقت کنيد…
    در تمام اين مدت خانمم از زور خنده شالشو انداخته بود رو صورتش و داشت به زور مي خنديد..در اين حين ..پسر 3 سالم هي داشت به اين پخش سي دي ور مي رفت و اعصابم رو خورد کرده بود..
    افسره همينجور که داشت جريمه رو مي نوشت..يه دفعه زدم پشت دست بچم و گفتم: بشين ديگه پدر سگ ! ديگه روم نشد تو چشم افسره نگاه کنم.. گفت: عجب…لطفا تشريف بيارين پايين…
    هرچي گفتم: سرکار ببخشيد… مي خواستم خستگي تون در بره…فکر نمي کردم باور کنيد.. فايده نداشت منو برد پيش سرهنگه داخل ماشين و اونم کلي خنديد… خلاصه بعد کلي التماس برام 100000 تومن جريمه نوشت ولي بخاطر اينکه خستگي شون رفع شده بود نذاشت برم پارکينگ..در هر حال فکر کنم آه دل پسرم منو گرفت..وگرنه منو اونقدر جريمه نمي کرد..
    بقول اون لاک پشته: لعنت بر دهاني که بي موقع باز شود… 🙄

    0

    0
  55. Kian گفت:

    رفته بودم امتحان تو شهري براي گواهينامه…اولش افسره اومد خودي نشون بده…گفت:همه تون جمع شين…من اينجا با هيچکي تعارف ندارم… هيچکس رو هم الکي قبول نمي کنم چون بعدا دربرابر جون شما مسئولم… هفته قبل رفته بودم سر صحنه تصادف براي کارشناسي…راننده مي خواسته تراک آهنگ سي دي رو عوض کنه و خودش و همه خانوادش رفتن تو دره و ماشين منفجر شد..فقط تيکه هاي بدنشون رو بايد جمع مي کردي..هيچي ازشون نمونده بود
    منم اومدم مثلا خودشيريني کنم بگم خيلي حواسم به سخنراني شماست.. گفتم: ببخشيد سرکار اگه همشون که درجا مردن اونوقت جنابعالي از کجا فهميديد مي خواسته تراک عوض کنه…….يعني جمعيت منفجر شد از خنده
    گفت: تو بيا بيرون.. کارتکست ام بيار… يه خطي روش کشيد گفت تا 3 ماه ديگه اينجا نبينمت…
    بچه ها به نظر شما مگه من چکار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 🙄

    0

    0
  56. Kian گفت:

    ما ایرانی ها! 🙄

    ما ایرانی ها وقتی می خواهیم از کسی تعریف کنیم :
    عجب نقاشیه نکبت…
    چه دست فرمونی داره توله سگ…
    چه قدر خوب می خونه بد مصب…
    چه گیتاری می زنه ناکس…
    استاده کامپیوتره لامصب…
    عجب گلی زد بی وجدان…
    بی شرف خیلی کارش درسته…
    دوستت دارم وحشتناک…!

    اما وقتی می خواهیم فحش بدیم:
    برو شازده…
    چی می گی مهندس…
    آخه آدم حسابی…
    دکتر برو دکتر…
    چه طوری آی کیو؟
    به به! استاد معظم!
    کجایی با مرام؟
    باز گلواژه صادر فرمودی؟

    0

    0
  57. marjan گفت:

    Friends……..They love you.
    But they’re not your lover
    They care for you
    But they’re not from your family
    They’re ready to share your pain
    But they’re not your blood relation
    They are……..FRIENDS
    A True friend
    Scolds like a DAD
    Cares like a MOM
    Teases like a SISTER
    Irritates like a BROTHER
    And finally loves you more than a LOVER

    0

    0
  58. marjan گفت:

    یه روز صبح سوار تاکسی شدم که رانندش آدم باحالی بود بعد تو تاکسی بجز من یه خانم چادری هم بود . این خانم موقع پیاده شدن پول و گذاشت بین چادرش و تحویل داد به راننده که مثلا دستش با راننده برخورد نکنه .راننده برای چند ثانیه صبر کرد بعد از زیر صندلیش انبردست برداشت،پولو گذاشت بین انبردست به خانمه تحویل داد !
    من تو کل مسیر خندیدم

    0

    0
  59. marjan گفت:

    The nicest place 2 be is in someone’s THOUGHTS

    0

    0
  60. Kian گفت:

    پنج توصيه عجيب ! 🙄

    شايد باور نکنيد اما شما هميشه يک پزشک همراه خود داريد که آماده پاسخ به نيازهاي پزشکي‌تان است. اين پزشک، روان ماست. 5 توصيه عجيب زير را بخوانيد تا باورتان شود.

    1. آلرژي داريد؟ بخنديد!
    وقتي دچار آلرژي مي‌شويد، سعي کنيد خود را در موقعيت‌ خنديدن قرار دهيد. شرکت‌کنندگان در تحقيقي که از سوي محققان ژاپني انجام شده بود.
    زماني‌که به تماشاي يک فيلم خنده‌دار نشسته بودند کمتر دچار حساسيت‌مي‌شدند اما همين افراد زماني‌که به تماشاي يک فيلم جدي نشستند، پياپي عسطه مي‌کردند. خنده موجب عملکرد سريع سيستم عصبي پاراسمپاتيک شما مي‌شود و سبب مي‌شود فرد کمتر دچار حساسيت شود.

    2. بدنتان زخم است؟ خوش‌اخلاق باشيد!
    خوش‌رفتاري موجب مي‌شود که زخم‌هاي بدنتان زودتر بهبود يابد. دکتر جانيت کيکلت، استاد روانپزشکي دانشگاه اوهايو معتقد است که رفتار خصمانه و خشونت‌آميز، روند بهبود زخم‌ها و کبودشدگي‌ها را افزايش مي‌دهد. اما خوش‌رفتاري و مثبت انديشي موجب مي‌شود که ميزان واسطه شيميايي سايتوکين در بدن افزايش يابد. سايتوکين موجب مي‌شود که سلول‌هايي که براي ترميم زخم يا هر نقطه آسيب‌ديده بدن نياز هستند، در نواحي اطراف زخم، زود‌تر تکثير شوند. بنابراين سعي کنيد شاداب و سرحال باشيد. دوستانتان را با يک دعوت براي شام يا ناهار غافلگير کنيد. به ديدن اقوام و خويشان‌تان برويد و سعي کنيد به مردم کمک کنيد. خواهيد ديد که در مدت کوتاهي خوب مي‌شويد.

    3. بيماريد؟ خوش‌بين باشيد!
    کنار گذاشتن بدبيني گاهي بيماري‌ شما را تا حد بسياري بهبود مي‌بخشد. نتايج تحقيقات نشان داده است افرادي که در تست‌هاي خوش‌بيني نمره خوبي گرفته‌اند 55 درصد کمتر از افرادي که هميشه احساس شکست و نااميدي مي‌کنند در معرض خطر مرگ به خاطر بيماري‌هاي قلبي و عروقي قرار دارند. بنابراين سعي کنيد در هر هفته فهرستي از افرادي که سپاس‌گزارشان هستيد مانند دوستان، اقوام و… تهيه کنيد. همچنين سعي کنيد از ناراحتي و نااميدي در خصوص نداشتن چيزهايي که هنوز به آنها دست‌ نيافته‌ايد، خودداري کنيد. تمرکز بر حس سپاس‌گزاري موجب مي‌شود که نگاه مثبتي به زندگي داشته باشيد.

    4. دنبال تناسب‌انداميد؟ تصويرسازي کنيد!
    در ذهن خود تصويري از ورزش‌ها و نرمش‌ها را تداعي کنيد تا روند بهبودتان سريع‌تر شود. دانشمندان دانشگاه کليولند آمريکا معتقدند که تنها ساختن تصويري ذهني از بلند کردن وزنه و يا وزنه‌برداري موجب مي‌‌شود که ماهيچه‌هاي قوي‌تر داشته باشيد و روند بهبودتان سريع‌تر شود. در تحقيقات دانشمندان دانشگاه کليولند مشخص شد مرداني که تنها در ذهن خود تصويري از ورزش و وزنه‌زدن براي عضله دوسربازو ساخته‌اند حجم ماهيچه‌اي آنها بدون اينکه حتي يک کيلوگرم وزنه زده باشند به اندازه 13 درصد افزايش يافته است. بنابراين هر روز براي 15 دقيقه در ذهن خود تصور کنيد که ماهيچه آسيب‌ديده‌تان را نرمش مي‌دهيد. تمام جزييات ورزش را در ذهن خود تصوير کنيد. هر فشاري را که به ماهيچه‌تان وارد مي‌شود، در ذهن تصوير کنيد. انبساط و انقباض ماهيچه‌تان را هم همين‌طور. اين‌کار را انجام دهيد و تاثير آن را ببينيد.

    5. کارتان حساس است؟ موسيقي گوش کنيد!
    وقتي در جاده در حال رانندگي هستيد و چشمان‌تان از فرط خستگي قرمز مي‌شود، راديوي اتومبيل‌تان را روشن مي‌کنيد. محققان ژاپني معتقدند موسيقي گوش کردن زماني‌که در حال انجام کارهاي روزانه‌تان هستيد، موجب مي‌شود کمتر احساس خستگي کنيد و کارتان را دقيق‌تر و با حوصله بيشتري انجام دهيد.
    موسيقي موجب مي‌‌شود بدنتان به درخواست‌هاي استراحتي که از مغز صادر مي‌شود، پاسخ دهد. همچنين موسيقي برخي احساسات بي‌حاصل و خستگي آفرين را در نطفه خفه مي‌کند و موجب مي‌شود بر سختي کارتان غلبه کنيد. بنابراين هنگامي‌که فرداي يک شب شلوغ و پر از مهمان در آشپزخانه مشغول شستشوي ظرف‌ها هستيد ضبط‌ صوت خانه خود را روشن کنيد و با فراغ بال به کارتان ادامه دهيد.

    0

    0
  61. ندا م گفت:

    مرجان جون اون جریان خانوم چادریه واقعا باحال بود . دمِ رانندهه گرم ، دست شمام درد نکنه که اینو نوشتی 🙂

    0

    0
  62. Kian گفت:

    لغت نامه جلسات کارشناسی! 😆

    1این بستگى دارد به… یعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!

    2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى فهمیده شد. یعنى: این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!

    3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب و دقیق است. یعنى: سیستم کار مى کند و این براى ما تعجب انگیز است!

    4. کاملا انجام شده یعنى: تنها راجع به 10 درصد کار برنامه ریزى شده!

    5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم تا آن را ارتقا دهیم. یعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع کرده ایم!

    6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده، کمى از برنامه ریزى عقب است. یعنى: تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!

    7. ما پیش بینی مى کنیم… یعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

    8. این موضوع مستند نشده… یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این موضوع فکر نکرده است!

    9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا سیستم بدون نقص کار مى کند. یعنى: هرگونه مشکلات بعدى ناشى از عملکرد غلط اپراتورها است!

    10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد. یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید از تیم خارج شده است!

    11. کل کوشش ما براى این است که مشترى راضى شود. یعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه که به مشترى بدهیم راضى مى شود!

    12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده پیش بینى شده است. یعنى: که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!

    13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم. یعنى: هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

    14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم. یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!

    15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم. یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!

    16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع… یعنى: به علت علاقه من به این موضوع!

    17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!

    18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود. یعنى: بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

    19. ثابت شده که … یعنى: من فکر می کنم که …!

    20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است. یعنى: از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

    21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد. یعنى: از جزئیات کار اصلا اطلاع ندارید!

    0

    0
  63. Kian گفت:

    عجیب اما واقعی ! 🙄

    حسین رضازاده از المپیک بر گشته بود. هر کسی می خواست خودی نشان بدهد و از او تقدیر کند. کارخانه ها و شرکت ها از هم سبقت می گرفتند. سایپا تصمیم گرفته بود یک ماکسیما به رضا زاده بدهد. مراسمی برگزار کردند. من هم دعوت بودم. گروه موزیک ارتش سرود ملی زد و قرآن تلاوت شد و مدیرعامل وقت سایپا (مهندس قلعه بانی) روی صحنه رفت و کلی از سجایای اخلاقی جهان پهلوان حسین رضا زاده تعریف کرد. مجری برنامه از حاضران خواست که چند دقیقه به محوطه باز تالار بروند تا کلید خودرو در حضور عکاسان و خبرنگاران به رضازاده هدیه شود. حالا جمعیتی نزدیک به هزار نفر کنار ماکسیما ایستاده ایم تا قلعه بانی کلید را به رضازاده بدهد. فلاش مکرر دوربینها این صحنه را ثبت می کنند…
    حسین کلید را گرفت و سوار ماشین شد. چند دورمقابل دوربینها چرخید و از درب محوطه بیرون رفت. گفتند لابد رفت تا ماشین را امتحان کند و الان بر می گردد . هزار مهمان و خبرنگار و مدیران سایپا نزدیک به یک ساعت چشمشان به در خشک شد ولی جهان پهلوان بر نگشت!
    کمی نگران شدم و به موبایلش زنگ زدم. بلافاصله گوشی را بر داشت. پرسیدم که حسین کجا رفتی آخه؟ اینها همه منتظرند… با خونسردی کامل گفت “من الان تو راه اردبیلم… ازشون تشکر کن… بگو ماشین خوبیه… دستشون درد نکنه” 😆

    0

    0
  64. Kian گفت:

    سالاد میوه !!!

    از هواپیما که پیاده شدند، مامان‌ رو نشوند کنار یکی از بوفه‌های تو سالن و رفت که ساکها رو تحویل بگیره. وقتی برمی‌گرده می‌بینه یه ظرف سالاد
    میوه رو میزه و مامان هم مشغول خوردن.

    مامان اصلا انگلیسی بلد نیست. قضیه رو که می‌پرسه مامان می‌گه: “آقاهه اومد یه چیزهایی گفت، نفهمیدم، فکر کنم اسمم رو پرسید منم گفتم: فروغ‌ سادات” 😆

    0

    0
  65. Kian گفت:

    شعری از ایرج میرزا (زن)

    زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
    من گرفتم تو نگیر

    چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
    من گرفتم تو نگیر

    بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
    یاد آن روز بخیر

    زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
    من گرفتم تو نگیر

    یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
    تک و تنها بودم

    زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
    من گرفتم تو نگیر

    بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان
    بودم از جمع خوشان

    خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
    من گرفتم تو نگیر

    ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
    بستر راحت و نرم

    زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
    من گرفتم تو نگیر

    بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
    مستحق لگدم

    چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
    من گرفتم تو نگیر

    من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام
    خر همسر شده ام

    می دهد یونجه به من جای پنیر
    من گرفتم تو نگیر !!!

    0

    0
  66. Kian گفت:

    هم سن وسال !!!

    تاکنون پيش آمده که به فردى هم سن و سال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشده‌ام؟
    اگرجوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:

    من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم. بار اولى بود که پيش او مى‌رفتم.
    به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم.

    ناگهان به يادم آمد که ٣٠ سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلندقد، مو مشکى و مهربانى به همين اسم درکلاس ما بود.

    وقتى که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام. اين آدم خميده، موخاکسترى و با صورت پر چين و چروک نمى‌توانست همکلاسى من باشد.

    بعد از اين که کارش بر روى دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مى ‌رفته است؟

    او گفت: بله. بله.. من البرزى هستم.

    پرسيدم: چه سالى فارغ‌ التحصيل شديد؟

    گفت: ١٣٥٩. چرا اين سوال را مى‌پرسيد؟

    گفتم: براى اين که شما در همان کلاسى بوديد که من بودم.

    او چشمانش را تنگ کرد و کمى به من خيره شد و بعد مردک احمق و نفهم گفت:

    شما چى درس مى‌داديد؟؟ 🙄

    0

    0
  67. marjan گفت:

    اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می کند… بگذار پایان تو را غافلگیر کند درست مانند آغاز

    0

    0
  68. marjan گفت:

    دل آدم ها به اندازه ی حرفهاشون بزرگ نیست … اما اگه حرفاشون از دل باشه می تونه بزرگترین آدم ها رو بسازه

    0

    0
  69. marjan گفت:

    عشق:
    تنها مرضی است که بیمار از آن لذت میبرد.

    عشق:
    زودتر از نسیمی که بر بوستان میوزد نمود پیدا میکند

    عشق:
    معمولآ نوعی عذاب دردناک است ولی دور ماندن از ان مرگ است

    0

    0
  70. Kian گفت:

    علت دروغ گویی بعضیا 🙄

    هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

    وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟

    هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.

    فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:”آیا این تبر توست؟”

    هیزم شکن جواب داد: “نه”
    فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    دوباره، هیزم شکن جواب داد: “نه”.
    فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
    جواب داد: آره.
    فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
    روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
    فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
    فرشته عصبانی شد. ” تو تقلب کردی، این نامردیه ”
    هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز “نه” می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز “نه” میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

    نکته اخلاقی:

    هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده
    !!!!!!!!!!!

    0

    0
  71. سلنا گفت:

    من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم یه بار دیگه تموم بنده هام رو میشمردم ببینم که یه وقت یکیشون تنها نمونده باشه و هوای دو نفره ها رو اونقدر
    به رخ تک نفره ها نمی کشیدم……..
    حسین پناهی

    0

    0
  72. سلنا گفت:

    چند وقت پیش رفتم دفتر روزنامه همشهری آگهی بدم ماشینم رو بفروشم دیدم یارو شروع کرد منو سوال پیچ کردن که:
    خونتون کجاست؟ ماشینت کو؟ شمارت چنده؟ و از این حرفها…
    حتی پاشد از اونجا زنگ زد به گوشیم ببینه شماره رو درست دادم یا نه! که دیگه من شاکی شدم پریدم بهش که این رفتارا چیه ؟!!
    برگشته میگه:
    آقا تورو خدا از دستم ناراحت نشو مجبورم!
    چند وقت پیشا یه نفر اومد اینجا آگهی داد 300 راس گوسفند زنده موجود است بعد شماره روابط عمومی مجلس رو داده بود ملتم زنگ میزدن مجلس که این گوسفندا الان موجودن و چندن و از این حرفها!
    بعدم اومدن اینجا و یه مدت اینجارو بستن و ……..
    والا واسه اینه من مجبورم سخت بگیرم 😐

    0

    0
  73. Kian گفت:

    يكی از دلايلی كه باعث شد كه به ازدواج با يك زن ايرانی تن ندهم ! 😉

    گزارش یک بله برون !

    چند روز پیش به مراسم «بله برون» یکی از وابستگان که هیچ صنمی با او نداشتم دعوت شدم. تصمیم گرفتم بهانه ای جور کنم و نروم و به جایش بنشینم خانه و فیلم ببینم اما نمی دانم چه شد که چهارشنبه حدود ساعت ۱۰ شب از خانه این وابسته گرامی سر درآوردم، با خودم گفتم این هم فال است و تماشا.

    وقتی به محله این وابسته گرامی رسیدم برق نبود؛ به من هم گفته بودند ساعت ۹ داماد و خانواده اش به خانه عروس می آیند، اما ساعت حدود نه و نیم بود و خانواده داماد، آمدن شان را به زمان آمدن برق موکول کرده بودند.

    حدود ساعت ۱۰ و نیم برق آمد و خانواده داماد هم یکی دو دقیقه بعد مثل برق خودشان را رساندند و بعد ازسلام و صلوات، آقایان در اتاق نشیمن و خانم ها در پذیرایی جا خوش کردند.

    خواهرهای داماد هدیه های که برای عروس خانم خریده بودند تحویل خانواده عروس دادند، اما چشم های شان منتظر دیدن عروس بود. برای من هم عجیب بود که چرا عروس خانم که حتما ماهها با آقای داماد دل و دلداده بودند رفته داخل اتاقش و بیرون نمی آید.

    ناگهان مادرعروس خانم آمد جلوی مادرِ آقا داماد که خانم مسن و شهرستانی ساده ای به نظر می رسید و کت و دامن طوسی با یک شلوار مشکی پوشیده بود گفت :«برای دیدن عروس خانم باید رونما بدهید» داشتم شاخ در می آوردم. رونما برای دیدن عروس خانم. مادر داماد هم سه تا ۱۰ هزاری از کیفش درآورد و همراه مادر عروس رفت داخل اتاق تا عروس خوشگلش را ببیند.

    با بیرون آمدن عروس از اتاق، صدای مبارکه خانواده داماد با دود و بوی اسفند به هم پیچید. به مادر عروس فرصت داده نشد که منقل اسفند را ببرد داخل اتاق مردانه تا به خاطر داماد دار شدنش، چشم حسود های فامیل که هر کدام، دو سه تا دختر دم بخت دارند به اصطلاح کور شود!

    بعد از کسب اجازه از خانواده عروس؛ آقایان هم به جمع خانم ها پیوستند تا رسما مراسم بله برون شروع شود. عموی عروس برای مبارکی و میمنت مراسم چند آیه ازسوره نور تلاوت کرد و بعد یکی ازعموهای عروس، کاغذ و خودکار و دفتر نامزدی را آورد و با کسب اجازه از دو طرف، شروع به خواندن متن پیش نویس بله برون شد. هنوز چند سطری را که درباره شیربها بود، نخوانده بود که یکی از مردهای فامیلِ داماد که انگار ریش و قیچی را به دستش سپرده بودند، شروع کرد به نطق اعتراضی که ما شیربها رسم نداریم و بحث ها از همین جا شروع شد.

    خانواده دامادِ ۲۸ ساله، دیپلمه با شغل شریف بسازبفروشی، ازاهالی یکی از روستاهای اراک بودند. خانواده عروس ۲۴ ساله و دانشجوی زبان انگلیسی هم از آذری ها مقیم تهران با کلی رسم و رسوم خاص خودشان بودند.

    با خواندن هر بند از مفاد متن پیش نویسِ بله برون؛ اعتراض و مخالفت خانواده داماد بیشتر می شد، چشم های خانواده عروس هم چهارتا شده بود و می گفتند که ما دیشب نسبت به همه مفاد با هم توافق کردیم چرا امشب مخالفت می کنید.

    بیشتر مخالفت ها سر این بود که خانواده عروس قبلا با داماد توافق کرده بودند که عروس درسش را ادامه بدهد و یک شغل آبرومند پیدا کند و خش دیگر مخالفت هم، موضوع شیربها بود و اجناسی که داماد باید برای جهیزیه تهیه می کرد.

    درچنین شرایطی داماد هم سرش را انداخته بود پایین؛ ابروهایش را در هم گره کرده بود و لام تا کام حرف نمی زد، فقط هر از گاهی به ریش سفید فامیل شان، نیم نگاهی می کرد که نه ما قبول نمی کنیم. بحث بالا گرفته بود و این آقای به اصطلاح ریش سفید پایش را گذاشته بود روی گاز که «اصلا چه دلیلی دارد که مرد حرف هاش را مکتوب کند و پایش را امضا کند،حرف های مرد حجته»

    اصرار از خانواده عروس، انکار از خانواده داماد. عروس که تا آن لحظه به زور خاله هایش ساکت نشسته بود؛ بلند شد رفت کنار پدرش نشست و به طوری که همه جمع بشنوند گفت: «بابا، اگر اینها امضا نمی دهد بی خیال، نمی خواهد. اگراین طوری پیش برود فردا که برویم زیریک سقف، می زند زیر همه چیز»

    بالاخره آقای داماد هر چه که به خودش زور زد نتوانست ساکت بشیند و ناگهان از کوره در رفت و حرف هایی زد که نباید می زد که من پای هر برگه ای را امضا نمی کنم و این چیزها به من و عروس خانوم ربط دارد و… عروس هم نه گذاشت و نه برداشت راهش را کج کرد و رفت توی اتاقش، در را هم محکم پشت سرش کوبید.

    چشم همه گرد شده بود، هر کسی اگر به بغل دستی اش اعتماد داشت با او پچ پچ می کرد که نکند بهم بخورد! نظم جلسه به هم خورده بود و هر کی به هر کی شده بود.

    پچ پچ ها بالا گرفت که عروس می گوید نمی خواهد ازدواج کند؛ بابا و برادر عروس هم که نزدیک من نشسته بودند و دود سیگارشان چشم هایم را می سوزاند؛ می گفتند دیدی چقدر بدبخت شدیم. عموهای عروس با صدای بلند با هم حرف می زدنند و می گفتند بهتراست بهم بخورد.

    خانواده داماد هم دیدند که کار خیلی خراب شده و اگر امشب بله را نگیرند؛ مورد شماتت داماد قرار می گیرند، دنبال راه چاره بودند.بالاخره داماد قبول کرد که زیر حرف هایش را امضا کند؛ اما این همه ماجرا نبود چون حالا عروس پایش را توی یک کفش کرده بود که حاضر به ازدواج نیست دیگر…

    بابا و مامان عروس هم نتوانستند کاری از پیش ببرند؛ حالا نوبت تک تک اعضای خانواده عروس و داماد بود که دل عروس را برای بله دادن نرم کنند. پس از یک ساعت بلاتکلیفی و عجز و لابه های پدر داماد، عروس حاضر شد که از اتاق بیاید بیرون. مادر عروس هم جعبه شیرینی را که فامیل داماد آورده بودند؛ باز کرد و گرفت جلوی مهمان ها.

    صدای صلوات و مبارک باشد کل خانه را پر کرده بود، چند تا از جوان های خانواده عروس هم که قر توی کمرشون خشک شد بود، سریع ضبط را روشن کردند و « صدای یه حلقه طلا برات آوردم از کوچه بالا….» پیچید داخل سالن. 🙄

    0

    0
  74. Bobby گفت:

    مرغ هم به جمع فتنه گران ۸۸ پیوست در صورتی که مرغهای امروزی در سال ۸۸ توی تخم مرغ هم نبودند! این واقعا ظلم بزرگی است، ولی بزرگتر از آن این است که بعضی خروس ها را هم بخاطر شباهت ظاهری به مرغ ها گرفته اند و با زور و شکنجه اقرار کرده اند که مرغ هستند.

    0

    0
  75. دوستان یک مقدار طولانیه اما جالبه و خوندنی:

    آیا می دانید؟ پرسپولیسی را چرا لـنــگی صدا میزنید ؟

    پیدایش پرسپولیس

    چهار دهه پیش مسئولان سازمان تربیت بدنی وقت بنا به دلائلی با مسئولان باشگاه شاهین که از تیم های به نام ان دوره بود به مشکل خوردند وشاهینی ها از تمکین خواسته های انان سرباز زدند بنابر این در حکمی کلیه فعالیت های این باشگاه را به حالت تعطیل دراوردند وبازیکنان این تیم که همگی جزءفوتبالیست های مطرح واکثرا ملی پوش بودند بدون تیم ماندند.

    بولینگ عبده و پرسپولیس

    علی عبده که از سرمایه داران تهران بود و در سر راه قدیم تهران به شمیران وبالاتر از قلهک کلوپ تفریحی بولینگ را راه اندازی کرده بود چندی پیش از این تیم فوتبالی تشکیل داده بود که این تیم ان زمان در دسته سوم تهران فعالیت می کرد و معروف ترین بازیکنی که بعدها از ان تیم (پرسپولیسی که در دسته سوم تهران بود )چهره شد محمود خوردبین سرپرست فعلی پرسپولیس بود.

    خانه به دوشان شاهین در پرسپولیس(در به در ها)

    تعدادی از بازیکنان شاهین به رهبری همایون بهزادی که بدون تیم مانده بودند تصمیم گرفتند دسته جمعی به یک تیم بروند و در این راه با پیشنهاد علی عبده (مالک پرسپولیس) به این تیم پیوستند و تمریناتشان را شروع کردنددر همین زمان بنا به دلایلی مسئولان فوتبال تهران دسته بندی ها را ملغی اعلام وقرار شد کلیه تیم ها مسابقاتی را برای انتخاب دسته های یک تا سه انجام دهند که پرسپولیس هم دراین مسابقات شرکت وطی دو مرحله توانست به دسته اول راه یابد.

    پرسپولیس های شاهینی در پیکان

    بعد از یک سال حضور در مسابقات ای بار تقدیر سرنوشت دیگری برای بازیکنان سابق شاهین رقم زد به این ترتیب که خیامی سرمایه دار معروف ومالک کارخانجات ایران ناسیونال (ایران خودروی فعلی )با تشکیل تیم پیکان طی معامله ای بازیکنان پرسپولیس را از عبده خرید (عده ای معتقدند در قمار از او برد)و تیم پرسپولیس تبدیل به یک تیم معمولی شد اما پیکان با پرسپولیسی های سابق وشاهینی های اسبق وعده ای بازیکن دیگر از جمله بازیکن ریز نقش وچشم زاغی که از کیان به این تیم آمده بود (علی پروین که عده ای از کم سن وسا لان فکر می کنند او فقط در پرسپولیس بازی کرده)تبدیل به تیمی قدرتمند شده وقهرمان هم شد اما بعد از مدتی از تیم داری منصرف ودوباره بازیکنان این تیم خانه به دوشی پیشه کرده وعده زیادی از آنان به همراه علی پروین به پرسپولیس برگشتند ودر واقع دوران طلایی پرسپولیس از این زمان شروع شد ،نکته جالب این بود که خوردبین به پیکان نرفت وبه این تیم وفادار ماند (شاید هم پیکان اورا نخواست).

    ماجرای اطلاق لنگ به تیم پرسپولیس

    عده ای از طرفداران تیم استقلال بدون اینکه فلسفه اطلاق لنگ را بدانند (مطمئنم خود پرسپولیسی ها هم نمی دانند ) این تیم را لنگ وطرفدارانش را لنگی خطاب می کنند اما اگر از ایشان وپرسپولیسی ها بپرسید خواهند گفت چون رنگ پیراهن شان رنگ لنگ است ما اینها را لنگ خطاب می کنیم اما جریان چیز دیگریست .

    اما ماجرا چیست

    قدیمی تر ها یادشان می اید اما برای اطلاع نوجوانان وجوانان عزیز می نویسم که تا همین چند سال پیش توی حمام های عمومی صاحبان حمام ها برای مشتریان خود لنگ های داشتند که این لنگ ها در هر ساعت از روز به کمر مشتریان مختلف بسته می شد ومورد استفاده همه قرار می گرفت (این لنگ ها بعلت غیر بهداشتی اعلام شدن دیگر مورد استفاده قرار نمی گیرد)چون بازیکنان شاهین وبعد پرسپولیس وبعد پیکان هر سال در یک تیم ویک باشگاه روزگار می گذراندند به آنان لنگی اطلاق ونسل به نسل وسینه به سینه بدون اینکه مفهومش ماندگار شود ماندگار شد

    0

    0
  76. صداقت علیزاده و جو گیری از نوع ایرانی

    بعضي وقتها اين جوگير بودنمان موجب انبساط خاطر ميشود. مثلا همين کنسرت اخير استاد عليزاده و اجراي آثارش توسط ارکستر ملي ايران را برايتان تعريف کنم. از شانس خوبمان براي روز آخر اجرا، بليطي در همان جلوهاي سن نمايش نصيبمان شد در سالن برج ميلاد. قسمت اول کنسرت ارکستر سمفوني بود و قسمت دوم هم ابتدا ارکستر نواخت و در اواسط کار استاد عليزاده با تارش به روي سن آمد که بسيار مورد تشويق حضار قرار گرفت. همگان به افتخار استاد از جاي برخاستند و شروع به کف زدن کردند. بعد استاد بروي صندلي جاي گرفت و شروع به نواختن کرد و ارکستر هم همراهيش ميکرد. در همان يکي دو دقيقه اول استاد چهار پنج باري به نقطه اي در سالن نگاه مي انداخت. ناگهان دست از ساز زدن کشيد و به همان نقطه انتهاي سالن خيره ماند و بعد از چند ثانيه سري تکان داد و يک کلمه را با کمي اندوه و ناراحتي گفت:” صداقت ناگهان غريو سوت و دست زدن بود که در سالن پيچيد. استاد با دست جمعيت را دعوت به سکوت کرد و دوباره اين بار بلند تر گفت ” صداقت” باز جمعيت اين بار بلندتر و با شور بيشتري شروع به دست زدن کردند و جمعيت با ريتم دست زدنشان به تکرار کلمه صداقت پرداختند. و به بغل دستيشان لبخندي ميزدند و استاد را با چشم به هم نشان ميدادند و ميگفتند صداقت و سري تکان مي دادند که يعني ببين استاد چي گفت ها، صداقت… !.

    يکي از وسط هاي جمعيت داد زد:” جانا سخن از زبان ما ميگويي” استاد عليزاده اين بار با تعجب باز جمعيت را به سکوت دعوت کرد و به ميکروفون جلوي سه تارش اشاره کرد و اين بار واضح تر کلمه قبلي را گفت که تازه جمعيت و مسئولين سالن فهميدند استاد چي ميگفته.

    صدا قطعه

    0

    0
  77. marjan گفت:

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
    زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
    آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
    عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
    شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
    زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
    زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
    زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
    فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
    مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
    عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
    پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

    0

    0
  78. marjan گفت:

    یک روز یه ترکه …
    اسمش
    ستارخان بود ، شاید هم باقرخان ..
    ؛ خیلی شجاع
    بود، خیلی نترس .. ؛
    یکه
    و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه
    مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما تو
    این مملکت آزاد زندگی کنیم .

    *******************************
    یه روز یه رشتیه …
    اسمش
    میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

    برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت
    ادعای خدایی نکنه؛

    اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد .

    *******************************

    یه روز یه لره …

    اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه ؛

    ساده
    زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد .

    *******************************

    یه روز یه قزوینی …
    به
    نام علامه دهخدا ؛
    از
    لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا
    نهاد .

    *******************************

    یک روز یک اراکی ……

    به نام امیرکبیر جونش را به خاطر پیشرفت این مردم از دست داد .

    *******************************
    یه
    روز ما همه با هم بودیم …، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و ……..
    تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف
    کردند و قفل دوستی ما رو شکستند … ؛
    حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به
    همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم .
    این از فرهنگ ایرانی به دور است . آخه این
    نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند .
    پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه .

    0

    0
  79. Kian گفت:

    توی شبکه 3، برنامه راهپیمایی روبروی دانشگاه شریف به یارو گفت نظرت راجع به حضور پرشور مردم چیه ؟ ؟ گفت خیلی عالیه مارو از کرمانشاه آوردن اینجا تا مشت محکمی به دهن استکبار بزنیم ….؟؟؟!!!!
    گزارشگر لکنت زبون گرفت بي نوا 😆

    0

    0
  80. Kian گفت:

    عاشق سـالاد هستید؟ شاید مریض باشید!

    هر كدام از ما علاقه خاصی به بعضی غذاها داریم و هیچ وقت از خوردن آنها سیر نمی‌شویم. برای مثال یك نفر همیشه غذای خود را با نوشابه می‌خورد و دیگری نمی‌تواند حتی یك روز را بدون شكلات سپری كند.

    برترین ها:بعضی مواقع علاقه به برخی مواد غذایی زودگذر و موقتی هستند اما در صورتی كه این وضعیت حالت مزمن و طولانی‌مدت به‌خود بگیرد، باید حتما نسبت به آن توجه ویژه داشته باشید. به این داستان توجه کنید: یك زن 59ساله انگلیسی اشاره كرد كه ناگهان علاقه عجیبی به مصرف سالاد پیدا كرد و با همین نشانه متوجه ابتلای خود به سرطان سینه شد. السی كمپل كه مادر 2 فرزند هم بود آنقدر به مصرف سالاد علاقه‌مند شده بود كه هر روز 4 كلم كامل را در وعده‌های غذایی خود تمام می‌كرد. او بعد از مشورت با پزشك متوجه شد برگ كلم حاوی یك ماده شیمیایی به نام سولفورافین است كه می‌تواند به سلول‌های سرطانی حمله كند. بدن السی برای مبارزه با سلول‌های سرطان سینه نیاز بیشتری به این ماده پیدا كرده بود و به همین دلیل السی ناگهان علاقه‌مند به مصرف كاهو شد. در ادامه ما هم سعی می‌كنیم بعضی از نشانه‌های عجیب ابتلا به بیماری‌ها را كه در علاقه ما به خوردن بعضی‌ غذاها ظاهر می‌شوند به شما معرفی كنیم.

    اگر عاشق چیپس هستید
    بیماری‌های احتمالی: تیروئید یا مشكل در غدد فوق كلیوی
    استرس شدید می‌تواند روی عملكرد غدد فوق كلیوی در بدن اثر منفی بگذارد. اگر فردی دائما در معرض عوامل استرس‌زا باشد، این غدد به اندازه درست هورمون‌های حیاتی بدن از جمله آدرنالین، كورتیزول و آلدوسترون را ترشح نمی‌كند. این موضوع باعث به هم خوردن تعادل نمك در بدن شده و بعضی از مردم را به خوردن غذاهای شور متمایل می‌كند. علاقه به غذاهای شور هم‌ می‌تواند یكی از نشانه‌های كمبود ید در بدن باشد كه در این حالت تیروئید شما كم‌كار است. كم‌كاری تیروئید با علائمی از جمله احساس بی‌حالی و خستگی، یبوست، اضافه‌وزن و افسردگی خود را نشان می‌دهد در حالی كه پركاری تیروئید با علائمی مانند كاهش وزن، احساس ناامیدی و داشتن عادت ماهانه نامنظم همراه است.
    اگر عاشق یخ هستید
    بیماری احتمالی: كم‌خونی
    افرادی كه علاقه زیاد به خوردن یخ دارند، احتمالا مبتلا به كم‌خونی هستند. در این بیماری بدن به اندازه كافی سلول‌های قرمز تولید نمی‌كند كه دلیل اصلی آن هم كمبود آهن در بدن است. زمانی كه این عنصر حیاتی به بدن نرسد، تعداد گلبول‌های قرمز به سرعت كاهش پیدا می‌كند. مهم‌ترین علامت كم‌خونی نداشتن انرژی است. به گفته دانشمندان موسسه مایو كلینیك در ایالات‌متحده، افرادی كه علاقه زیادی به خوردن یخ دارند، به‌طور ناخودآگاه تلاش می‌كنند درد و تورم موجود در زبان خود را با سرمای یخ كاهش دهند. تحقیقات بیشتر هم نشان می‌دهد یخ در دهان افراد كم‌خون مزه و طعم خوشایندی دارد كه هنوز علت این موضوع مشخص نشده است.

    اگر عاشق نوشابه هستید
    بیماری احتمالی: كمبود كلسیم
    آیا شما هم از افرادی هستید كه نمی‌توانید نبود نوشابه در سفره غذای خود را تصور كنید؟ در این صورت می‌توان این احتمال را داد كه شما دچار كمبود كلسیم هستید. متأسفانه این بار مصرف نوشابه نه تنها كمبود كلسیم را برطرف نمی‌كند بلكه به‌شدت هم برای سلامت استخوان‌های بدن مضر است. بهتر است درصورت ابتلا به كمبود كلسیم، این نیاز حیاتی بدن را با خوردن سبزی‌های تیره‌رنگ و محصولات لبنی كم‌چرب جبران كنید.
    اگر عاشق ادویه كاری هستید
    بیماری ‌های احتمالی: پاركینسون، كمبود روی در بدن
    زینك اهمیت زیادی برای پوست بدن دارد و سرعت بهبود زخم‌ها و جراحات را تسریع می‌بخشد. میزان این ماده در بدن روی حس چشایی ما هم تأثیر زیادی دارد. زمانی كه مقدار زینك در بدن كاهش پیدا می‌كند، تعداد غده‌های چشایی موجود در زبان هم كمتر شده و از حساسیت آنها كاسته می‌شود، بنابراین اگر شما علاقه دارید مقدار زیادی از ادویه‌های طعم‌دهنده مانند كاری را به غذای خود اضافه كنید، احتمالا میزان زینك در بدنتان به‌اندازه كافی نیست و غدد چشایی شما هم به خوبی طعم غذا را احساس نمی‌كند. ضعیف بودن غدد چشایی و كم‌بودن تعداد آنها باعث می‌شود شما میزان بیشتری ادویه به غذای خود اضافه كنید تا طعم آن در دهانتان احساس شود. كمبود زینك ارتباط زیادی هم با یكی از بیماری‌های مزمن و بسیار مخرب به نام پاركینسون دارد. به گفته دانشمندان مؤسسه سلامت و علوم ایتالیا، سلول‌های افراد مبتلا به این بیماری در اثر سمومی كه هر روز به بدن وارد می‌شود آسیب بیشتری می‌بیند، اما مصرف زینك می‌تواند از سلول‌ها برابر این آسیب‌ها محافظت كند و هرقدر میزان این ماده معدنی در بدن كمتر باشد، آسیب‌پذیری سلول‌ها برابر سموم مختلف هم بیشتر می‌شود. در تحقیقات اثبات شده است كه سیگار ذخائر زینك در بدن را كاهش می‌دهد و به همین دلیل افراد سیگاری به مصرف غذاهای طعم‌دار علاقه زیادی دارند.

    اگر عاشق نان و پاستا هستید
    بیماری احتمالی: افسردگی
    حتما شما هم تجربه كردید كه در روزهایی كه روحیه خوبی ندارید، مرتبا احساس گرسنگی می‌كنید و با هر بهانه‌ای سراغ یخچال می‌روید. تحقیقات نشان می‌دهد بدن انسان با خوردن كربوهیدرات‌ها تلاش به افزایش تولید هورمون‌های شادی‌آور می‌كند. سروتونین یكی از این هورمون‌هاست كه تولید آن با مصرف غذاهایی مانند نان، شیرینی و كیك بیشتر می‌شود. توجه داشته باشید كه مواد پروتئینی باعث كاهش ترشح این هورمون در بدن می‌شود و بهتر است در روزهایی كه احساس افسردگی می‌كنید كمتر سراغ غذاهای حاوی گوشت بروید.
    اگر عاشق ماهی هستید
    بیماری‌های احتمالی: آلرژی، آرتروز
    از جمله مواد مورد نیاز بدن اسیدهای چرب امگا3 هستند. این اسیدهای چرب نه‌تنها نقش مهمی در رشد و حفاظت سیستم عصبی بازی می‌كنند بلكه در پیشگیری از بیماری‌ها هم نقش اساسی دارند. بافت‌های مغزی و شبكیه چشم هم نیاز فراوانی به امگا3 دارند. مطالعات نشان داده كمبود امگا 3 در بدن خطر ابتلا به آلرژی و آرتروز را افزایش داده و حتی ممكن است سرطان و بیماری قلبی را همراه داشته باشد. كاهش میزان اسیدهای چرب در بدن می‌تواند با علائمی مانند علاقه به خوردن غذاهای چرب، افسردگی و نداشتن روحیه، شنیدن صدای مفاصل هنگام راه رفتن، كاهش سرعت بهبودی زخم‌ها و جراحات و خشكی پوست خود را نشان دهد.

    اگر عاشق شكلات هستید
    بیماری‌ها احتمالی: افسردگی، استرس، تنش‌های قبل از شروع قاعدگی
    تا به حال حس كردید كه در شب‌های امتحان یا هنگام فرا رسیدن موعد تحویل یك پروژه، به‌طور ناگهانی علاقه شما به خوردن شكلات افزایش پیدا می‌كند. دلیل این موضوع به طور كامل مشخص است. درون این ماده غذایی تركیباتی با عنوان آلكالویدها وجود دارد كه باعث افزایش ترشح هورمون سروتونین می‌شود. همان طور كه گفتیم این هورمون نقش مهمی در ترشح دیگر هورمون‌های مرتبط با روحیه در انسان داشته و می‌تواند حس شادی و رضایت را تقویت كند. شكلات همچنین یكی از منابع مهم ویتامین‌های B و منیزیم به شمار می‌آید كه در تولید انرژی در بدن نقش مهمی دارد. به این ترتیب شما با خوردن این ماده غذایی پرطرفدار می‌توانید انرژی مورد نیاز بدن برای غلبه بر استرس و فشار را تامین كنید. یك تحقیق سوئیسی نشان می‌دهد افرادی كه هر روز 40 گرم شكلات می‌خورند و این كار را برای 2 هفته ادامه می‌دهند، باعث كاهش میزان تولید هورمون كورتیزول در بدن خود می‌شوند. این هورمون با عنوان هورمون استرس معروف است و در زمانی كه شما دچار فشار روحی و روانی هستید میزان بیشتری از آن را در بدن خود دارید. در بسیاری از مواقع علاقه به خوردن شكلات یكی از نشانه‌های شروع عادت ماهانه در زنان است. در این زمان میزان منیزیم در بدن بعضی از زنان كاهش پیدا می‌كند و خوردن شكلات می‌تواند به برطرف شدن این حالت كمك كند.

    اگر عاشق اسفناج هستید
    بیماری‌های احتمالی: خستگی مزمن، نداشتن تمركز و بیماری‌های قلبی
    ویتامین‌های B برای تجزیه كربوهیدات‌ها در بدن و تولید انرژی اهمیت بسیار بالا دارند. این ویتامین‌ها همچنین به حفظ سلامت عصب‌ها، پوست و مغز هم كمك می‌كنند. 8 نوع مختلف از ویتامین B وجود دارد و كمبود هر كدام از آنها می‌تواند علائمی مانند نامنظم شدن ضربان قلب، خستگی مزمن یا مشكل در تمركز را همراه داشته باشد. پس حتما تمایل شدید به مصرف غذاهای حاوی ویتامین B مانند جگر، اسفناج، شیر و ماست را جدی بگیرید، زیرا ممكن است در معرض خطر ابتلا به بیماری‌هایی باشید كه درمان بعضی از آنها مدت زمان زیادی طول می‌كشد.
    اگر عاشق خاك هستید
    بیماری‌های احتمالی: كمبود مواد معدنی در دوره بارداری، بیماری سلیاك
    علاقه به خوردن خاك عنوان یك بیماری به نام پیكاست كه عموما در زنان باردار ظاهر می‌شود. اگر یك خانم باردار ناگهان به خوردن خاك ویار پیدا كند، نشان می‌دهد میزان بعضی موادمعدنی در بدن او به اندازه كافی نیست. در این دوره آهن یكی از مهم‌ترین مواد معدنی به حساب می‌آید كه میزان آن در بدن زنان باردار كاهش چشمگیری پیدا می‌كند. مس، منیزیم و روی از دیگر موادمعدنی هستند كه در خاك یافت می‌شوند. تحقیقات دیگر كه در نشریه آمریكایی تغذیه به چاپ رسیده كمبود مواد معدنی را مرتبط با یكی از بیماری‌های گوارشی به نام سلیاك دانسته است. كودكانی كه رژیم غذایی مناسبی ندارند و دخترانی كه عادت ماهانه شدید را تجربه می‌كنند در معرض خطر ابتلا به این بیماری قرار دارند.
    اگر عاشق شیرینی هستید
    بیماری‌های احتمالی: مشكلات روحی، حساسیت غذایی و مشكلات گوارشی
    تحلیل علاقه غیرطبیعی به مصرف شكر نسبت به دیگر مواد غذایی كمی پیچیده‌تر است، زیرا عوامل زیادی در بروز این حالت نقش دارند. زمانی كه شما شكر مصرف می‌كنید، انسولین در جریان خون منتشر شده و با اسید‌های آمینو تركیب می‌شود. تركیب حاصل به سرعت جذب عضلات شده و به سمت مغز حركت می‌كند. در این زمان مغز به ترشح هورمون سروتونین تحریك شده و حس خوشایندی در شما به‌وجود می‌آید. مطالعات محققان دانشگاه میشیگان هم نشان داده در زمانی كه استرس در بدن به‌وجود می‌آید علاقه به خوردن شكر سه برابر می‌شود و حالتی مشابه با اعتیاد به مواد‌مخدر در بدن ظاهر می‌شود. همه این عوامل نشان می‌دهد افرادی كه زیاد شكر می‌خورند ممكن است از لحاظ روانی دچار مشكل باشند. علاوه بر آن اشتیاق به مصرف شكر می‌تواند یكی از علائم به هم خوردن تعادل هورمونی در بدن باشد. این ماده خوراكی نقش مهمی در تولید هورمون اندورفین در مغز دارد كه در كاهش درد موثر است. در دوران قاعدگی هم میزان ماده اندورفین به كمترین حد خود می‌رسد كه باعث می‌شود زنان هنگام صبح چای خود را شیرین‌تر از حد معمول میل كنند. علاقه‌مندان به مصرف شكر باید نگران ابتلا به مشكلات گوارشی هم باشند. زمانی كه تعادل باكتری‌های مفید در بدن به هم می‌خورد، میزان قارچ‌ها و مخمرها در بدن رشد می‌كنند كه هر دو نیاز زیادی به شكر دارند. حساسیت‌های غذایی هم تعادل خون را به هم زده و مصرف شكر را افزایش می‌دهند.
    اگر عاشق سیر هستید
    بیماری احتمالی: كمبود ویتامین و مواد معدنی
    ظاهر شدن اشتیاق ناگهانی به خوردن سیر یكی از علائم مهم كمبود بعضی از مواد مغذی و مهم در بدن به شمار می‌آید. سیر سرشار از ویتامین C، كلسیم و آهن است. بدن از ویتامین C برای كمك به عملكرد سیستم ایمنی، ساخت كلاژن و مبارزه با رادیكال‌های آزاد استفاده می‌كند. از سوی دیگر كلسیم نقش مهمی برای رشد و حفاظت از دندان‌ها و استخوان‌های بدن داشته و سلامت ماهیچه‌ها و سیستم عصبی را تضمین می‌كند. آهن هم از مواد مورد نیاز برای ساخت سلول‌های قرمز است و مصرف آن خصوصا برای زنان بالغ اهمیت زیادی دارد. كمبود هر كدام از مواد اشاره شده در بالا می‌تواند خود را به شكل علاقه ناگهانی به خوردن سیر نشان دهد.

    __.

    __,_._,___

    0

    0
  81. کیان جان خیلی عجیبه، من عاشق شکلات هستم اما با قاعدگی تا حالا مشکلی نداشتم!! 🙄

    0

    0
  82. Kian گفت:

    دوست دختر سابق !
    دیدم یه شماره غریب اس ام اس داده: “چطوری مهندس بی معرفت؟”
    زدم: شما؟
    زد: “یکی که با وجود همه بی معرفتیات دلش طاقت دوریتو نداره و همیشه برمی
    گرده طرف تو.”
    یکم فک کردم و گفتم: “نیوشا تویی؟ برگشتی ایران عسلم؟ نیوشا از اون موقع
    که تو رفتی از دلتنگی تو و تنهایی دارم میمیرم، اما چون میدونستم هیشکیو
    مثل تو نمی تونم دوست داشته باشم سمت هیشکی نرفتم.”
    گفت: “من نیوشا نیستم، فک کنم با وجود نیوشا باید به من بگی دوست دختر سابق.”
    کلی فک کردم قبل نیوشا با کی بودم،
    زدم: “یاسمن تویی؟ تو دوست دختر اول و آخر من و ملکه آرزوهای منی تا ابد،
    سابق چیه، میگن دلتو به هرکی بار اول ببازی دیگه بقیه عشقا برات بی رنگ
    میشه و منم که دلم به تو قفل شده نفس.”
    گفت: “من یاسمن نیستم، حالا که اِنقد سرت شلوغه کاش لااقل یادگاری ازت تو
    دلم نبود.”
    کلی فک کردم خدایا یادگاری تو دل؟ کدومشونه!؟
    گفتم: “ستاره تویی؟ باید قبول کنی برای ما زود بود و آبروی خودمون میرفت،
    صد بار بهت گفتم اون بچه رو بنداز، هنوزم دیر نشده، اگه بندازیش میتونیم
    تا ابد با هم بمونیم زندگی من، هنوزم جدایی از تو رو باور نمی کنه دلم.”
    گفت: “احمق، من عاطفه ام، فک نکنم بشناسی، با اینکه آخرین دیدارمون 2
    ساعت پیش بوده، نمی خواد بقیه رو رو کنی کثافت، حیف من که وسط کلاس از
    دانشگاه برگشتم اومدم دم خونه دنبالت بريم بيرون با هم دور بزنيم.”
    منم با كمال پررويي زدم:
    “عاطفه، ميدونستم تويي عزيزم، داشتم اذيتت
    ميكردم ببينم چقدر دوستم داري و روم حساسی!؟! 😆

    0

    0
  83. ندا م گفت:

    کیان جان مطالب بالا بالایی خیلی مفید بود . فقط میتونم بگم الهی زینکِ خونت کم نشه هه هه 🙂

    0

    0
  84. Kian گفت:

    به قسمتی از درد های اجتماعی ما ایرانیان توجه کنید:

    1-اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.
    2-اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.
    3-با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.
    4-به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.
    5-بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع انها هیچ اقدامی نمی کنیم.
    6-در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.
    7-کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.
    8-غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.
    9-بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که اینده را فراموش می کنیم.
    10-از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.
    11-عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه انها می اندازیم،ولی برای جبران ان قدمی بر نمی داریم.
    12-دائما دیگران را نصیحت می کنیم،ولی خودمان هرگز به انها عمل نمی کنیم.
    13-همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.
    14-غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند،ولی ما شاعر و فقیه!
    15-زمانی که ما مشغول کیمیا گری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.
    16-زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.
    17-هنگامی که به هدف مان نمی رسیم،ان را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم،ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل ان نمی پردازیم.
    18-غربی ها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار می دهند،ولی ما انها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم.
    19-مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.
    20-غربی ها و بعضا دشمنان ما،ما را بهتر از خودمان می شناسند.
    21-در ایران کوزه گر از کوزه شکسته اب می خورد.
    22-فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.
    23-برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن اخر کار استخاره می کنیم.
    24-همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.
    25-به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.
    26-چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.
    27-به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.
    28-وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.
    29-در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند،به جای اینکه به انها احترام بگذارند.
    30-اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.
    31-اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.
    32-تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.
    33-غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.
    34-اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی،کابل کشی و غیره صد ها جای ان را خراب می کنیم.
    35-وعده دادن و عمل نکردن به ان یک عادت عمومی برای همه ما شده است.
    36-قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از ان حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.
    37-شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم

    0

    0
  85. Kian گفت:

    تبعات گراني گوشت قرمز و مرغ: شكار گنجشك‌ها و فروش در معابر ! 🙁 🙁

    خوردن گنجشک‌ها که روز به روز طرفداران فراوانی پیدا مي‌کند ادامه حیات این پرنده را تهدید مي‌کند زیرا هم فروشندگان آن در حال افزایش هستند و هم تعداد شکار آن. حتی کار به جایی رسیده که برخی از فروشندگان شرمنده مشتریان خود در بعدازظهرها مي‌شوند زیرا گنجشکی برای فروش به آنها ندارند! در گذشته مردم لانه کردن گنجشک در خانه ای را نشانه ورود خوشبختی و خیر و برکت به آن خانه مي‌دانستند ولی حالا چه تغییری در زندگی آدمها پیش آماده که این پرنده کوچک خوشبختی نیز باید اسیر خوش خوراکی برخی‌ها شود.خانمی که در بازار نادری اهواز روزانه تعدادی فراوانی گنجشک مي‌فروشد در حالیکه با مهارت و سرعت خاصی پرهای گنجشک‌ها را از بدن آنها جدا مي‌کند و به سیخ مي‌کشید در این خصوص مي‌گوید: مردم روز به روز استقبال فراوان تری از این گنجشک‌ها مي‌کنند و من در روز بیش از هزار تا از آنها را مي‌فروشم!! وی در خصوص اینکه معمولا مشتریانش از چه قشری هستند، مي‌گوید: فرقی نمی‌کند این پرنده‌ها طرفداران زیادی دارند. از مردم بالای شهر مشتری دارم از مردم پائین شهر که با چانه‌زنی خود امان ما را بریده اند نیز مشتری دارم. این فروشنده در خصوص اینکه این گنجشک‌ها در کدام مناطق صید و شکار مي‌شوند نیز مي‌گوید: شهرستان دزفول بیشتری حجم شکار گنجشک را به خود اختصاص داده و معمولا بیشتر آنها از این شهر آورده مي‌شوند ولی در کل اغلب شهرهای استان خوزستان همانند شوشتر و حمیدیه شکار گنجشک‌ها در آنها صورت مي‌گیرد. این پرنده‌ها معمولا به وسیله یک توری بزرگ که روی آن گندم یا سایر مواد خوردنی مي‌گذارند و با کشیدن ناگهانی آن، صید مي‌شوند. یکی از فروشنده‌هاي دیگر اهواز نیز در این خصوص مي‌گوید: از وقتی مرغ گران شده فروش گنجشک بالاتر رفته به گونه ای که عرصه گنجشک جوابگوی تقاضای بی شمار و روبه مردم نیست! وی همچنین مي‌گوید: کار من چون شامل یک سینی و یک گونی (کیسه مخصوص آرد) است مزاحمت چندانی برای کسی ایجاد نمی کند و معمولا از جایی به ما برای عدم کار کردن تذکر نداده اند ضمن اینکه اگر هم روزی قرار است مانع کار ما شوند به راحتی جابه جا مي‌شویم ولی ما مشتری داریم و حتی به صورت تلفنی هم سفارش مي‌گیریم.

    0

    0
  86. رضا گفت:

    می دانی؟

    یک وقت هایی باید

    رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

    تعطیل است

    و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

    … … باید به خودت استراحت بدهی

    دراز بکشی

    دست هایت را زیر سرت بگذاری

    به آسمان خیره شوی

    و بی خیال سوت بزنی

    در دلت بخندی به تمام افکاری که

    پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

    آن وقت با خودت بگویی:

    بگذار منتظر بمانند.

    مرحوم ( حسین پناهی )

    0

    0