موزه های وین

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  • 3
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
    3
    Shares
0
0
نوشته شده توسط گیس طلا در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

 

‫نقشه وینم تکه تکه ‫ شده اما در عوض یک شمای کلی ازشهر به دست آوردم. فقط نمی دونم چرا اسم ایستگاهها را که می پرسم همه می خندند. فکر کنم خیلی درست تلفظ می کنم.
از روی نقشه به سمت موزه آلبرتینا رفتم. موزه ای با ظاهری در تلفیق سنت و مدرنیته .ازپله برقی بالا می روی و از پله های بزرگ قصر پایین می آیی.
در بالای پله برقی ها یک منظره از میدان و درهای ورودی موزه است. بلیط برای یک نفر نه یورو و پنجاه سنت است . و همه جا به شدت تمیز و مرتب است. مسیر را آغاز می کنم و با انکه می دانم چه چیزی در انتظارم است مثل همیشه به ان فکر نمی کنم. تا زمانی که واردسالن می شوم. چند تابلو که نمی شناسم و دوستشان هم ندارم روبرویم هستند. سالن را به سرعت رد می کنم ومی پیچم. روبروی تابلو رنه ماگریت ایستاده ام. اولین عکس العملم خنده است. خودم را کنترل می کنم و به تابلو نزدیک می شوم و باز هم می خندم اصلا انتظار نداشتم این تابلو روبرویم باشد. تنه بریده درختی که خود تبر به دست دارد، دو سیب ماسک زده، همان سیب های معروف ماگریت و بعد پیکاسو دوباره مرا به خنده انداخت . خب فکر کن چقدر بامزه است که ادم “خانم با کلاه سبز” را ببیند . طبعا به ان اعوجاج دوست داشتنی می خندم .بازدیدکنندگان عموما گوشی اجاره کرده بودند که درباره تابلو ها توضیح می داد و من با خودم فکر می کردم که من به دانشجوهایم درباره این تابلوها چه می گفتم؟
سالن را پر از لبخند و شادی ترک کردم بی انکه بدانم قرار است در سالنهای بعدی چه اتفاقی برایم بیفتند.
باید ماجرا را از اول شروع کنم
از لحظاتی که در کلاسهایم به مبحث نقاشان قرن بیستم می رسم؟
یا از آن سالی که در موزه لور دنبال نقاشی های امپرسیونیست ها میگشتم و فهمیدم که هیچ اثری از انان در لوور نیست. چقدر نارا حت شدم!
نه از قبلتر شروع کنم در نوجوانی که کتاب “شورزندگی” را می خواندم زندگینامه” ونسان وان گوگ” پرشور و پر درد؟
از ان قبلتر وقتی که انتشارات بهار در ان کتابهای جلد سیاه نقاشان مختلف را معرفی می کرد و من بدون انکه بدانم نقاشانی که من دوست دارم همه متعلق به یک گروه هستند!
قبلتر برویم اولین باری که گچ پاستل به دست گرفتم و از روی یک نقاشی که نامش را نمی دانستم کپی کردم!
من امپرسونیست ها را دوست دارم. الان دیگر نمی دانم به دلیل زندگی خاص و شخصیتهای متفاوتشان است یا به دلیل ضربه های بی پروای قلم موهایشان ویا به انعکاس نور و سایه در تابلوهایشان و یا نوستالژی آن محله نقاشان، مونپارناس ومونمارتر مرا هم دچار کرده است.
فقط می دانم تمام امروز جلوی تابلوها اشک ریختم و بازدیدکنندگان را در سلامت عقلم نگران کردم. (ابجی بزرگه می گه خدا را شکر که من نقاشی نمی فهمم)
تابلوهایی که یک عمر در کیفیت های بدِ چاپ کتابها و در صفحه های کوچک مونیتور دیده ای. تابلوهایی که یک عمر درس داده ای. تابلوهایی که روایت ترسیمشان را تعریف کرده ای. تابلوهایی که رنگهایش را تحلیل کرده ای. پرسپکتویشان را . تابلوهایی که کپی های مضحکی از انها کرده ای..
حالا کارهای سزان را ببینی، پدر کوبیسم، کسی که می خواست تمامی تصاویر دنیا را در احجام خلاصه کند.
‫بالرین های دگا را ببینی

منظره های پیسارو را ببینی با آن رنگ آبی اسمانهایش
دختران رنوار را ببینی

 

تولوزلوترک و‫فاحشه هایش که نقاشی از انان را بر نقاشی ازثروتمندانی که خود از انان بود ترجیح داد

 

سیسیلی، مانه و مونه…
هر سالن یکی از انها .هر سالن که تمام می شد فکر می کردم که دیگر تحمل بیش از این را ندارم وسالن بعدی و تابلو بعدی…در بعضی از سالنها به هیج جا نگاه نمی کردم، سرم را پایین می انداختم و روی نیمکت وسط می نشستم وبعد یواشکی از گوشه چشم شروع می کردم و فایده ای نداشت. می دیدی دقیقا روبروی تابلوی نشسته ای که همیشه دوست داشته ای و اشک امان نمی داد.
نقاشانی که دوست داشته ای، با آنها زندگی کرده ای، جملات قصارشان را تکرار کرده ای و حالا..
بدتر ان در ویترینهای اطراف سالنها با پالت رنگیِ ون گوگ روبرو شوی، با سه پایه سزان، با عینک آفتابی ادگار دگا….
تحمل می خواست که نداشتم. نمی دانم هر گالری را چند دور زدم و چقدر جلوی هر تابلو نشستم. فقط زمانی که بیرون آمدم به این فکر می کردم که زندگی ارزش زنده ماندن را دارد …
امپرسیونیست ها را دوست دارم. زیرا بر علیه تمامی قوانین نقاشی زمان خود شوریدند. چون از آتلیه های تاریک و سه پایه های سنگین وتابلو های غول پیکر با نقش های شکوهمند شاهان و افتخاراتشان فرار کردند و در زیر باد و باران و آفتاب بر روی تابلوهای کوچک شان زنان و مردان ساده و معمولی را کشیدند و گل و درخت و نور و سایه را همانطور که بودند در لحظه …در انعکاس… در امپرسیون…

منبع: gistela.blogspot.com

 

مطالب مرتبط

2 دیدگاه‌

  1. دوستان من زیاد اهل هنر و نقاشی و موزه و این بند و بست ها نیستم اما این نوشته گیس طلای عزیز رو که خوندم تصمیم گرفتم که در اولین فرصت برم و بعد از ۳۰ سال، چند تا از موزه های وین رو ببینم!
    من که واقعا از خوندن این مطلب لذت بردم!

    0

    0
  2. masoudlllll گفت:

    mamnon khili etelaat daghigh va jalebi hast baraye kasani ke be vienna safar mikonand va etelaati nadarand

    0

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!