کسادی بازار و جوجهِ خروس!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0
دیروز رفته بودم پیش یکی‌ از دوستان، تازگی مغازه لباس فروشی باز کرده، بوتیک به حساب خودش!
خیلی‌ از کسادی بازار مینالید و دلش پر بود، میگفت، صبح تا شب اینجا نشستیم، احدی هم تو نمیاد!
گفتم بابا اولشه، خوب میشه، صبر داشته باش، الکی‌ البته! چی‌ میخواد خوب بشه، با این همه فروشگاه‌های زنجیره‌-ای، C & A و H & M و هزار تا مغازه لباس فروشی که شلوار رو میفروشن به ۱۰ یورو و تی‌شرت رو به ۳ یورو و نمیدونم لباس شب رو به ۲۰ یورو! چی‌ میخواد درست بشه، کدوم آدم سالمی میاد از مغازه‌های کوچیک لباس بخره؟!
بهش گفتم، با غر زدن اما کار درست نمیشه ، باید ایده جدیدی داشته باشی‌، جنس متفاوتی بیاری، اگه بخوای همون جنسایی رو  که فروشگاه‌های بزرگ دارن بیاری و از اونا گرون تر هم بفروشی  که کسی‌ نمیاد پیشت، مردم دیگه از مغازه‌های کوچیک خرید نمیکنن، مگه جنسی‌ داشته باشی‌ که جای دیگه پیدا نشه!
گفت، مغازه تو هم کوچیکه اما مردم میان پیشت!
گفتم، ما همون جنسارو داریم اما قیمتمون از اونا ارزون تره، کارتی که مغازه‌های بزرگ میفروشن  ۱۵ تا ما میدیم  ۱۰ تا، تلفنی رو که اونا میفروشن  ۷۰۰ تا ما می‌فروشیم  ۶۰۰ تا، مردم عاشق چشم و آبروی من نیستن، ۵۰ سنت گرون تر باشم، داداش خودمم پیشم نمیاد!
گفت من اینا رو میدونم الان اگه بری ویترین ما رو ببینی‌، جنسایی داریم که هیچکی دیگه نداره!
گفتم من راستش سر رشته‌ای تو بوتیک و لباس فروشی ندارم، از چیزی هم که خیلی‌ بدم میاد اینه که تو کار دیگران دخالت کنم، به قول معروف، کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی!
گفت حالا یک نگاه به ویترین بنداز، بگو نظرت چیه!
گفتم چشم، رفتم بیرون، ویترینشو دیدم، چند تا لباس ساخت ترکیه گذاشته بود، که فکر نکنم حتی این زنای ترک چارقد به سر هم خوششون بیاد!
برگشتم تو مغازه، پرسید خوشت اومد؟ اینا رو خودم خردیدم، تک تکشونو خودم سوا کردم!
گفتم می‌تونم ازت یک سوال کنم؟
گفت بفرما.
گفتم اینا رو تو شنبه بازار تقسیم تو استانبول خریدی؟
گفت چطور مگه؟
گفتم، مرد حساب، برادر من، من لباس فروش نیستم اما اینائی که تو گذاشتی‌ تو ویترینت به درد پارتی بالماسکه میخوره! تو با این آشغالا میخوای مشتری بکشی تو؟
گفت مثلش هیچ جا پیدا نمیشه!
گفتم، مسلمه که هیچ جا پیدا نمیشه، کدوم مغازه میاد تو وین، مرکز اروپا، جنسای بنجل ترکی‌ بیاره!
گفتم، این جنسایی که تو تو ویترینت به نمایش گذاشتی‌ منو یاد خاطره‌ای از زمان کودکیم میندازه، اینو واست میگم و میرم!
گفت بابا تو هم که ‌همش از گذشته هات  تعریف میکنی‌؟
گفتم، حرف نزن گوش کن، مگه نشنیدی اونایی که خیلی‌ سرشون میشه میگن، گذشته چراغ راه  آیندست!
گفت باشه پس راهو به مام نشون بده، چراغو روشن کن!
گفتم من که ۵-۶ سالم بود، داداشم کفتر داشت تو خونه، کفتر باز نبود اما کفتر بازا رو دوست داشت!
من اما کفتر زیاد دوست نداشتم عوضش تا دلتون بخواد جوجه باز بودم! از این جوجه زردای یک روزه می‌گرفتم و چند روزی ازشون مواظبت می‌کردم  تا گربه‌ها خدمتشون میرسیدن باز دوباره چند تا دیگه و روز از نو روزی از نو!
خلاصه، کفتر بازا، عاشق اینن که کفتر‌های همدیگرو بگیرن، اینجوری پوزه همدیگری به خاک میمالونن!
حالا اینا چه جوری کفتر یکی‌ دیگر رو میگرفتن، به این صورت بود که کفتراشونو هوا میکردن، تو آسمون کفترا با هم قاطی میشدن، این وسطا بعضی‌ کفترا گیج میشدن، جای اینکه برن پشت بوم خودشون بشینن قاطی کفتر‌های غریبه میومدن رو پشت بوم کفتر باز دیگه میشستن!
کفتر بازم وقتی‌ میدید که یک کفتر غریبه میشست رو بومش، کفتری داشتن که ما بهش می‌گفتم پر پرو (par Paroo) این کفتر رو میگرفتن دستشون، پراشم تا نصفه قیچی کرده بودن که نتونه بپره!  این بدبختم  تو دست کفتر بازه، فقط بال میزد و پر پر میکرد! کفتر غریبه هم وقتی‌ کفتره رو از اون بالا میدید، میومد پایین و کفتر بازه، پر پرو رو میفرستاد تو لونش، کفتر غریبه هم میرفت دونبالشو اونجا گیر میوفتاد ! بعضی‌‌ها رو هم هر کار میکردی، پایین نمیومدن و میپریدن میرفتن پیش صاحیبشون!
منم که بچه بودم اینو دیده بودم اما فوت و فًن این کار رو نمیدونستم چیه و چرا کفتر غریبه میاد تو حیاط و گیر میوفته!
یک روز که تو حیاط نشسته بودم، برادرم هم خونه نبود و کفتراشم تو لونه، درشم قفل، که کسی‌ کفتراشو اذیت نکنه! یکدفعه دیدم که یک کفتر اومده نشسته بالای پشت بوم! با خودم گفتم بذار الان کفتری واسه برادره بگیره که بیاد خونه حال کنه و بفهمه که ای  مام درخت علف خرس نیستیم و واسه خودمون یک پا کفتر بازیم!
تو حیاط داشتم سعی‌ می‌کردم  کفتره رو بیارم پایین که داداشم از در اومد تو، پرسید چیکار داری میکنی‌؟
گفتم الان بهت نشون میدم چه جوری کفتر میگیرن!
گفت دستت درد نکنه اما تو یک چیزو خوب متوجه نشدی!
گفتم، حالا صبر کن من بهت نشون میدم!
گفت کفتر رو با پر پرو میگیرن، تو با چی‌ میخوای بیاریش پایین؟!
گفتم، در لونه قفله، پر پرو هم تو لونست، من میخوام با این بگیرمش!
گفت داداش جون، اون کفتری که بهش میگیم پر پرو، کفتر مادست، کفتر‌هایی‌ هم که میان میشینن رو پشت بوم ما نرن، وقتی‌ که کفتر ماده  رو می‌بینن که تو دست من پر پر میزنه هوش و حواس از سرشون میره و  آب از لب و لوچشون سرازیر میشه وبه هوای رسیدن به  کفتر ماده میان پایین بعدشم دنبالش می‌رن تو لونه! هر چی‌ که بالاشو به همدیگه بزنه  که پر پرو نمیشه!
گفتم چرا نمی‌شه این خیلی‌ هم بیشتر از اون پر پر میکنه؟!
گفت بخاطر اینکه اولا اونی‌ که تو دست تو داره بال میزانه، نره، دومأ، کفتر نیست، جوجه مرغه!
***********
حالام شما دوست عزیز، با این چیزایی‌ که تو ویترینت گذاشتی‌، کارت درست عین همون کفتر گرفتن با جوجه خروسه!
 گفت اصلا هم ربطی‌ به جریان نداشت!
گفتم باشه هر جور دوست داری، برو یک سر بازارای پاکستان و افغانستان ، اونجام  از این آشغالا زیاد پیدا میشه!

 

گفت تو چی‌ میذاری تو ویترینت؟
گفتم من فقط پر پروی اصل اونم ارایش کرده و با مینی ژوپ!

مطالب مرتبط

4 دیدگاه‌

  1. Kian گفت:

    ادمين جان پس اون آيفون های ۱۰ ! را كه ميخواستی دو دستی تقديم من كنی كفتر های پر پرو بودند و ما خبر نداشتيم ؟!
    خيلی نامردی !!! 😆

    0

    0
  2. admin agha گفت:

    😆

    کیان جان، شما که بچه ناف تهرونی، شما تهرونیا به پر پرو چی‌ میگفتین؟

    نگو من کفتر باز نبودام نمیدونم! 😆

    0

    0
  3. Kian گفت:

    ادمين جان به جون خودم من كفترباز نبودم ! ولی باور كن حداقل چهار پنچ تا كفترباز تير !!! توی محل ما بودند كه به خون همديگه تشنه بودند !!! چرا كه دائم سعی ميكردند كفتر های همديگرو برای رو كم كنی به پشت بوم خودشون بكشونند و پس ندند ! مطمعنم تا حالا سه چهار نفرشون سر اين قضيه جونشونو از دست دادند و اثری ازشون باقی نيست !!! 😆

    0

    0
  4. admin agha گفت:

    اره کیان جان، کفتر بازای اصل، کفتراشون مثل ناموسشون بود، کسی‌ کفترشونو می‌گرفت دیگه سرشونو تو محل نمیتونستن بلند کنن!

    حالا شاید یک کفتر باز تهرانی این داستان رو بخونه و بتونه به ما بگه، پر پرو به به زبون شما چی‌ میشه! 😆

    یک خاطره باحال هم دارم از خرید و فروش کبوتر تو یکی‌ از این کافه‌ها که کفتر بازا جمع میشدن، خیلی‌ با مزست، یک روز انشا‌الله واستون مینویسم! 🙂

    0

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!