اشتباه بزرگ

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی ژوئن 30, 2010

دیروز باز طبق معمول، حالم گرفته بود که دیدم یکی‌ از دوستان که روی هم رفته، بچه بدی هم نیست اومد پیشم، این آقا فقط یک عیب بزرگ داره اونم رفتن تو اعصاب ملته، عاشق اینکاره!
بعد از سلام و احوالپرسی اومدم باهاش درد دل کنم!
گفتم من اشتباه بزرگی‌ کردم،هر چی‌ دارم می‌کشم سر همین اشتبامه!
گفت قبل از اینکه ادامه بدی باید بگم که آدم وقتی‌ میتونه اشتباهاتشو جبران کنه که قبول کنه که اشتباه کرده، تو هم اول باید به اشتبات پی‌ ببری!
گفتم آره دیگه من که گفتم اشتباه بزرگی‌ کردم!
گفت نه اینجوری نمیشه، تو باید قبول کنی‌ که اشتباه کردی!
گفتم عزیز من، قربونت برم، من دارم میگم که اشتباه کردم!
گفت ببین دوست من، خیلی‌‌ها از این حرفا میزنن، اما قبول ندارن که اشتباه کردن!
گفتم، دوست من، برادر من، بنده میدونم که اشتباه کردم، میخوام با شما راجع به این اشتباهم حرف بزنم، باهات مشورت کنم، از شما راهنمایی بخوام!
گفت، گفتنش سادس اما قبول کردنش آسون نیست ، خیلی‌‌ها مشکل دارن با این موضوع!
دیگه کم کم داشت فشار خونم میرفت بالا! گفتم چه جوری باید بهت ثابت کنم که  بنده صد در صد قبول دارم که اشتباه کردم؟!
گفت ببین داری شلوغش میکنی‌، شما وقتی‌  قبول کردی  که اشتباه کردی اونوقت میشه دنبال چارشم گشت!
گفتم میخوای خودمو بندازم رو زمین غلط بزنم بگم اشتباه کردم، معلق بزنم تو هوا، با کله برم تو دیوار، که همه بفهمن اشتباه کردم! تو بگو چی‌ میخوای تا من همون جوری بهت نشون بدم که ایمان دارم که اشتباه کردم!
گفت ببین باز رفتی‌ تو عالم مسخره بازی، میخوای دنبال چاره باشی‌ یا اینکه فقط گوش مفت گیر آوردی میخوای یک چیز گفته باشی‌؟
گفتم، چرا تیر و تار میگی‌، ای ملت، ایهالناس بنده اشتباه کردم، به پیر اشتباه کردم، به پیغمبر اشتباه کردم، دیگه چه جوری بگم؟
گفت نه اینجوری نمیشه!
گفتم اگه لخت شم، شورتمو بکشم رو کلم، یک کاغذ بچسبونم رو سینم که اشتباه کردم و برم بشینم پشت ویترین که همه ببینن، اونوقت قبول میکنی‌ که واقفم به اشتباه کردنم!
گفت من تو کتابای روانشناسی خوندم که آدم‌هایی‌ که اشتباه بزرگی‌ تو زندگیشون کردن، اولین کاری که باید بکنن، قبول کردن اشتباهشونه!
عجیب رفته بود تو اعصابم، دستام داشت می‌لرزید، گفتم من *یدم به اون کتابایی که تو خوندی، فلان فلان شده من حرفمو با این جمله شروع کردم، که من اشتباه کردم اونوقت جنابعالی داری میگی‌ که تو کتاب خوندی که تو باید قبول کنی‌ که اشتباه کردی!!
گفت ببین، دیگه داری سفسطه میکنی! هر وقت که کم میاری میری تو عالم فحش و بد بیراه!
گفتم عزیز من، من معذرت میخوام اما اومدم باهات دو کلمه درد دل‌ کنم. تو اعصابمو داغون کردی، ۱۰۰ دفعس داری میگی‌ باید قبول کنی‌ که اشتباه کردی! من اگه قبول نکرده بودم که با تو راجع بهش حرف نمی‌زدم!
گفت نه، وقتی‌ که کار از پایه خراب باشه، حرف زدن در بارش، وقت تلف کردنه!
گفتم، کدوم پایه، کدوم اساس نوکرتم، من حالم گرفته بود میخواستم باهات حرف بزنم، تو اما با گیر دادنت به این موضوع الکی‌، کاری کردی که الان مثل یک بمب منتظر منفجر شدنم!
گفت همینه دیگه، شما‌ها نمی‌خواین از طریق درست و علمی‌ با مسائل برخورد کنین! مشکل خیلی‌ از شما ها  همینه!
گفتم،حالا دیگه ما شدیم ما ها، شما شدی شماها !
گفت، آره دیگه وقتی‌ که نمیرین، چارتا کتاب بخونین، چند تا مقاله علمی‌ بخونین، ۴-۵ تا برنامه مستند تحقیقاتی‌ ببینین، میشینین همش فوتبال نیگاه می‌کنین و تلویزیون های  لوس آنجلسی میبینین، آخرش همین میشه!
گفتم حالا دیگه تو ۴ تا برنامه راز بقا دیدی و دو تا کتاب روانشناسی‌ تو حراجی خریدی که من می‌تونم قسم بخورم که لاشم تا حالا باز نکردی، شدی دانشمند و ما‌ها همه شدیم بی‌ سواد!
گفت با تو که نمیشه بحث کرد!
گفتم آخه برادر من این بحثه، من اصلا بحثی‌ نداستم، فقط میخواستم باهات حرف بزنم، دلمو خالی‌ کنم!
گفت تو تنها نیستی‌، اکثر ایرانیها اینجورین!
 دیگه داشت بد جوری تو اعصابم میرفت، با خودم گفتم عجب اشتباهی کردم که اصلا راجع به اشتباه اصلی‌ با این شخص میخواستم مشورت کنم!
ادامه داد و گفت آره، ایرانیها تو بحث،تا وقتیکه حرفاشونو تایید کنی‌، همه چیز خوب پیش میره، هی بیشتر باد به غبغبشون میندازن اما تا میای بهشون یه جا بگی‌ که عزیز من، حرفت درست نیست، فورا فحش میدن و سر و صدا راه میندازن!
با خودم گفتم، واقعا که راست میگه، منو ببین که چقدر احمقم که میخواستم با همچین آدمی‌ مشورت کنم!
گفت خوب حالا که از اون فاز فحش دادنت  بیرون اومدی بگو ببینم اشتباه بزرگی‌ که کردی چی‌ بود!
گفتم بیخیال شو عزیز من، من اومدم ٢ کلمه با تو درد دل کنم، از خیرش گذاشتم، فراموش اصلا که همچین چیزی از من شنیدی!
گفت بگو حالا مشکلات چی بود، میخوام راهنماییت کنم.
گفتم ممنونم تو برو عمتو راهنمایی کن، متأسفانه با همه معلومات و کراماتت اینجا اشتباه کردی!
گفت اشتباهم چی‌ بود؟
گفتم اول باید قبول کنی‌ که اشتباه کردی!
گفت قبول!
گفتم من چونکه زیاد کتابای روانشناسی‌ نخوندم، قبول کردنتو قبول می‌کنم! اشتباهت این بود که خیال کردی که من از فاز فحش دادن بیرون اومدم!
پرسیدم میدونی‌ اشتباه بزرگم چی‌ بوده؟
گفت نه.
گفتم بزرگترین اشتباه من تو زندگیم این بوده که نزدم خواهر آدمای از خود راضی‌ و گهی مثل تو رو ……….

Das könnte Dich auch interessieren...

2 Antworten

  1. ندا م sagt:

    ادمین جان اون لحظه آخرش دیگه حسابی آمپر چسبونده بودی ها 🙂 آخه آدم پیش هرکسی که نمیره سفره دلشو وا کنه . مخصوصا که بخواد پیش اون به اشتباهش اعتراف هم بکنه . خلاصه یک وقتهایی آدم بهتره بره زیر دوش همونجا هم خودشو شسته هم همونجا اعترافاتشو بکنه . در مصرف انرژی هم صرفه جویی کردید . آخه بعضی وقتها درست یک ثانیه بعد از اعتراف، آدم با خودش میگه عجب شکری خوردم حرف زدم هه هه

    0

    0
  2. این آدم ، ندا جون، هنوزم میاد پیشم هنوزم سوهان اعصابه، شاید هم سوهان روح ! بعضی وقتا همچین حالتو میگیره که میخوای با دستات خفش کنی!
    به هر حال من از استعمال کلمات نا موزون در این نوشته از همه دوستان عذر خواهی میکنم اما مطلب رو درست همون جوری نوشتم که اتفاق افتاده بود !

    0

    0

Schreibe einen Kommentar

Deine E-Mail-Adresse wird nicht veröffentlicht. Erforderliche Felder sind mit * markiert.