خاطره‌ای از کرج!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0

آوریل 27, 2009 بدست Bobby | ویرایش

۳ سال پیش بود، رفته بودم کرج خونه داداشم اینا، شبش، همون نزدیکیها تو یکی‌ از باغ‌های کرج، عروسی دعوت داشتیم، ۴-۵ بعد از ظهر بود که داداشم گفت، ماشینو دادم سرویس میخوام برم از تعمیرگاه بگیرم اگه حالشو داری بیا بریم با هم بگیریم بیایم، همین پشت خونس، قدم زنون میریم و با ماشین بر میگردیم، گفتم آخه میترسم دیر شه چونکه بعد باید حاضر شیم بریم جشن، گفت میتونیم، لباسامونو بپوشیم که بعدا که اومدیم بچه هارو ورداریم و بریم، گفتم اره، فکر خوبیه، رفتم کت و شلوار پوشیدم، کراواتی هم زدم و سانتی مانتال کردم، یک ادکلن مشتی‌ هم ( البته نه مال مشهد دم حرم!) زدمو رفتیم سراغ تعمیرگاه.

 

۲ تا جوون تو تعمیرگاه ماشینو آوردن، داداشم پرسید، همه چی‌ روبراس؟ گفتن خاطر جمع باش، با این ماشین میتونی تا مریخ بری و برگردی! فقط الان که اوردیمیش اینجا حس می‌کنم ماشین یه بوی بدی میده! اجازه بدین اینم چک کنیم که خیالمون تخت تخت باشه، با خودم گفتم دمشون گرم، ببین چه به مشتریشون میرسن، حالا ما تو اروپا میریم ماشین رو از تعمیرگاه بگیریم، سویچ رو میدن با یک کارت که روش نقشه جایی‌ که ماشینو پارک کردن کشیده شده بعدم پول خون پدرشونو میگیرن و میگن خداحافظ! واسه همین چیزای پیش پا افتادس که ما نمیتونیم از ایران دل بکنیم، ۱۰۰ سال هم که خارج زندگی‌ کنیم، بازم میگیم ایرانو عشق است!

 

خلاصه ۲ تا جوون در کاپوت رو زدن بالا، در صندوق عقب، زیر ماشین، تو ماشین نفهمیدن این بوی بد از کجاس، دوتایشون اومدن بغل دست من واستادن، یکیشون چند دفعه دماغ بالا کشید دومی هم همین کارو کرد و گفت من فهمیدم این بو بد از کجا میاد، اون یکی گفت‌ جون حسن؟ گفت اره بابا،  عطر این آقاس، آقا سوار شین برین، بو گند مال ماشین نیست! منو میگی‌، مات موندم که چی‌ بگم، با خودم گفتم شنیده بودم که کرجی ها کرمکی هستن اما این دوتا پاک ریدن به من! ادکلن ۱۵۰ یورویی حالا بو گند میده؟ خندیدم و گفتم، دمتون گرم، معلومه که بچه های زبلی هستین، تو دلم گفتم بذار، من خواهری از شما…….که هیچوقت یادتون نره، بچه کرج منو دست بندازه! حالا صب کنین بهتون نشون میدم جوجه ها!

 

به داداشم گفتم داریم میریم عروسی بگو همینجا دستی‌ هم به سرو روش بکشن که ماشین تمیز باشه، گفت بابا اینجا ایرانه ماشین از این تمیزتر جایی‌ نمیبینی، صد دفعم که در روز بشوریش بعد ۱۰ دقه باز مثل اینه که ۳ ساله نشستیش! گفتم بگو تمیزش کنن من اینجا هنوز کارم تموم نشده! داداشه یک نیگاهی به من انداخت و گفت هر چی‌ شما امر بفرمایین!

 

گفتم من میرم اونور خیابون و برمیگردم، گفت چی‌ میخوای، گفتم بعدا میفهمی! اونور خیابون تو ایستگاه اتوبوس چند تا دختر واستاده بودن، ۱۸-۱۹ سالشون بود، از کلاسی جایی‌ برگشته بودن منتظر بودن اتوبوس بیاد سوار شن، یکی‌ که از همه خوشگلتر بود انتخاب کردم، رفتم گفتم خانوم میبخشین من تو کرج غریبم می‌شه منو راهنمایی کنین کجا می‌تونم تاکسی گیر بیارم، خانوم گفت باید زنگ بزنین تاکسی تلفنی ، گفتم من شماره تلفنی ندارم، قلم کاغذ در آوردم گفتم اگه زحمتی نیست شماره یکیشو اینجا بنویسین خیلی‌ ممنون میشم، دخترم فورن شماره رو نوشت و کاغذو داد به من، من هم برگشتم به سمت تعمیرگاه اون پسررو که اسمش حسن بود با دست نشون دادم گفتم برادرم ماشینشو آورده تعمیرگاه اون آقام داره روش کار میکنه، حسن هم برو بر داشت مارو میپایید! دخترم یک لبخند به من و یکی‌ هم به حسن آقا زد و گفت خدا حافظ .
اومدم پیش حسن و دوستش، تا اومد یه چیز بگه گفتم حسن آقا یه دقه بیا این پشت کارت دارم، خیلی‌ خشن گفت چیه؟ یواشکی در گوشش گفتم اون دختر خانوم ازم خواهش کرد که به شما بگم بری پیشش باهات کار داره، گفت با من؟ گفتم اره مثل اینکه بدجوری گلوش پیشت گیر کرده، اینم شماره تلفنش داد که بدم به شما، پرسید همون دختری که با شما حرف میزد؟ گفتم اره دیگه من با ۱۰ نفر که اونجا حرف نزدم، خوبه که خودت تموم وقت داشتی مارو میپاییدی! گفتم زود برو پیشش تا اتوبوسش نیومده، شانسو از دست نده، گفت به حق چیزای نشنیده! یکدفعه چشاش برقی زد و گفت باشه هر چی‌ شما میفرمایین، بالاخره شما چند تا پیرهن از ما بیشتر کهنه کردین،دستاشو شستو رفت اونور خیابون سراغ دختره.

 

داداشمو صدا زدم گفتم بیا ببین که چه آشی واسش پختم، تا اون باشه که دیگه تیکه نندازه به مردم، گفت چیکار کردی، گفتم فقط ببین که الان دختر چجوری شتو لق میزنه تو گوشش بچه پر رو رو، گفت بابا ولش کن بدبختو حالا اونا یک شوخی کردن، تو کوتاه بیا، گفتم من فقط میخوام یه درس به اینا بدم، وقتی‌ که سیلی‌ رو خورد و برگشت اونوقت بهش میگم که این جواب اون کارش بود، منو *** می‌کنن؟ حالا ببینیم کی‌ میخنده!

 

حسن آقا رفت اونور خیابونو شروع کرد با دختره به حرف زدن، حالا نگو کی بگو! یکی‌ ۲ تا کاغذ هم ردو بدل کردن و بعدشم حسن آقا دختررو تو روز روشن تو ایستگاه اتوبوس، جلو همه بغل کردو بوسی هم از ۲ تا لپاش کردو اومد! منو داری، اصلا نفسم در نمیومد، چشامو مالوندم که ببینم خوابم یا بیدار، با خودم گفت مرتیکه احمق همون که بهت تر زد بست نبود که حالا فلان کشیشم کردی؟ داداشم با طعنه گفت دستت درد نکنه اخوی، امروز ۲ تا جوونم به هم رسوندی!

 

حسن اومد گفت، خیلی‌ شما باحالی، تو شهر ما، مردم اینکار رو بد میدونن اما شما لطف کردین، من از همون عطرو ادکلن و کراواتت شک کردم که شما باید اینکاره باشین، حالا چقدر باید تقدیم کنم؟

 

میخواستم بزنم له و لوردش کنم اما هیچی‌ نگفتم سرمو انداختم پایین رفتم بیرون تعمیرگاه واستادم تا ماشینو آوردن سوار شدیم رفتیم خونه، داداشم تو راه گفت، بابا تو حریف اینا نمیشی‌، جوونای امروزی با ما فرق دارن، گفتم من آخه نمیفهمم چجوری دختر به اون خوشگلی‌ از این پسره خوشش اومد؟ من خیال می‌کردم، حسن باهاش حرف بزنه، میزنه لتو پارش میکنه! گفت تا تو باشی‌ که دیگه با بچه‌های کرج طرف نشی! خلاصه تمام عروسی و شب و روز بعدشم حالم گرفته بود، بدجوری یارو کنف کرد منو!

 

فردا شبش رفتم با دختر داداشم سیگار بگیریم، دم لبنیاتی یکدفعه دیدم اتفاقا همون دخترم اونجاس، رفتم جلو، گفتم سلام خانوم، منو که یادتون میاد؟ دیشب دم تعمیرگاه لطف کردین، شماره تاکسی تلفنی واسم نوشتین، گفت بله بله، امیدوارم که تونسته باشم کمکی‌ بهتون کرده باشم، گفتم، بله خانوم، خیلی‌ لطف کردین، فقط من میخوام برادرانه از شما یک سوال کنم، واقعا هیچ نیت بدی ندارم، گفت بفرمایین، گفتم شما چجوری اجازه دادین به اون آقا پسر جلو همه تو روز روشن دست بندازه دور گردن شما؟ گفت مگه اشکالی داره، برادر خواهرشو بغل کنه؟ حسن برادرمه، مگه بهتون نگفت؟!

مطالب مرتبط

6 دیدگاه‌

  1. Dariush گفت:

    مهدی جان عطر مشهدی و گلاب به خودت می‌زنی همینه دیگه

    0

    0
  2. داریوش جان باز تو نشستی داری نوشته های بابی رو میخونی؟
    من فکر کنم تو آخرش در رشته بابی شناسی دکترا بگیری! 😆

    یکی از گرون ترین و بهترین ادوکلن ها رو زده بودم اتفاقا داریوش جان اما شما چه انتظاری از این دهاتی های کرجی داری؟! 😆

    0

    0
  3. marjan گفت:

    شما همیشه انقدر بد شانسین؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    0

    0
  4. دست رو دلم نزار مرجان جون که غیر از بد شانسی هیچی تو زندگی نداشتم!
    چند روز پیش یه جا نوشته قشنگی رو خوندم نوشته بود:
    شانس یک بار در خونه آدم رو میزنه، بد شانسی دستشو میزاره رو زنگ و ورنمیداره، بدبختی هم که اصلا کلید داره!

    0

    0
  5. سایه گفت:

    عجب :)))))))))))

    0

    0
  6. farnaz گفت:

    دست شما درد نکنه دیگه! کرجیا شدن داهاتی؟!
    ولی خاطره ی جالبی بود.

    0

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *