دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند!

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  • 2
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
    2
    Shares
0
0

دوستان چند روزیه که مام مثل همه سایت‌های معلوم الحال! رفتیم تو کار فال و طالع بینی‌ و کف دست خوندن!

اگه به بالای این صفحه نظری بیندازین، می‌بینید تو اون شلوغیا، یک جام نوشته فال روزانه، که وقتی‌ کلیک کنین دو تا عکس میان، یکیش مال فال روزانست که چرت و پرت محضه، من امروز کلیکش کردم همون چیزی رو نوشته که دیروزم نوشته بود!نمیدونم روزای این فال چند ساعتن، نکنه هر روز ۷۲ ساعت داره و ما نمیدونستیم!

اما دومیش رو اگه کلیک کنین، واستون فال حافظ میگیره، تفسیر‌های زیر شعرای حافظ رو نخونین بهتره چونکه فکر کنم که اونی‌ که اینارو نوشته هنوز به سنّ بلوغ نرسیده بوده! اما به هر حال شعرای حافظ رو میتونین بخونین و لذت ببرین!

امروز ببینین چه شعر قشنگی‌ رو برای من آورد:

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدن

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند!

میگه و میگه تا  به اونجامیرسه  که میگه

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه!

چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!!

استغفرالله، ملائک! میخونه!حقیقت! افسانه!  شیخ  هم یه چیزیش میشده ها! از هفت دولت آزاد بوده، بعضی‌ وقتا جوگیر میشده!

 

خدا به  شمس الدین محمد ابن محمد رحم کرده که هفت صد سال پیش مرده، اگه  لسان الغیب الان زنده بود و جرات میکرد از این حرفا بزنه، اول هفتاد و دوتا شلاق بهش میزدن بعدشم هفتاد دو دفعه اعدامش میکردن که  دیگه اون باشه از این شعرا نگه!

و این هم شعر زیبای حافظ، روحش شاد:

 

 دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چون حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. admin agha گفت:

    دوستان باز امروز کلیکی روی فال حافظ کردم و شعری در اومد که فکر کردم شما هام دوست داشته باشین، یکبار دیگه بخونین:

    درد عشقی کشیده‌ام که مپرس …….. زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
    گشته‌ام در جهان و آخر کار …….. دلبری برگزیده‌ام که مپرس
    آن چنان در هوای خاک درش …….. می‌رود آب دیده‌ام که مپرس
    من به گوش خود از دهانش دوش …….. سخنانی شنیده‌ام که مپرس
    سوی من لب چه می‌گزی که مگوی …….. لب لعلی گزیده‌ام که مپرس
    بی تو در کلبه گدایی خویش ………. رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
    همچو حافظ غریب در ره عشق ……… به مقامی رسیده‌ام که مپرس

    0

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *