در سوگ ناصر حجازي

این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
0
0
در سوگ ناصر حجازي

اين داستان مردي است كه كرنش را بلد نبود

 

 

 

 

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران

مي‌گويند ستارگان را خاموشي نيست و تنها از ديدگان دور مي‌شوند. همانند ستاره‌ها، همانند ناصر حجازي كه ديگر قامت پرصلابت او را نخواهيم ديد و دل‌مان برايش تنگ خواهد شد. براي چهره مردانه‌اش، حرف‌هاي صريح‌اش حالا بايد براي ديدن دوباره‌اش به خاطره‌هايمان برگرديم به عكس‌ها و نوشته‌ها چرا كه ناصر حجازي ديگر كنار ما نيست. ناصر خان رفت، آن «مرد» رفت. 

“من ناصر حجازي هستم. سرد و گرم روزگار را چشيده‌ام. عمري از من گذشته است. همواره سعي كردم از مردم جدا نباشم. هميشه با مردم بوده‌ام، هرچه دارم از خدا و لطف‌ و محبت مردم است. من و امثال من مديون مردم هستيم. رفتم تا شايد ديگران بتوانند…”

ناصر حجازي مردي از جنس آذر و آتش بود. آرام نبود و قرار نداشت. اهل بازي نبود و هميشه خودش بود. شماره يك آبي‌ها، ايران و آسيا 28 آذر 1328 در محله آرياناي تهران چشم به دنيا گشود و 62 سال بعد زمين و زميني‌ها را براي هميشه ترك كرد.

او سنگربان نخست ايران و آسيا در دهه 50 بود و در جام ملت‌هاي آسيا و بازي‌هاي آسيايي قهرمان شد. در بازي‌هاي المپيك و جام جهاني به ميدان رفت و با آبي‌هاي تهران در تخت جمشيد و جام باشگاه‌هاي آسيا به بالاترين‌ها رسيد. هنوز هم مانده‌ايم كه چرا فدراسيون جهاني تاريخ و آمار فوتبال ناصرخان ما را دومين دروازبان قرن بيستم قاره كهن پس از محمد الدعايه عربستاني مي‌داند. حجازي ما هميشه اول بود. هميشه يك بود. او فوتبالش را از نادر شروع كرد. از 1345 تا 1348 نادري بود و سپس راه تاج را در پيش گرفت. تا 1356 درون دروازه آبي‌ها تهران ايستاد و پس از يك سال‌ و نيم بازي براي شهباز دوباره به استقلال برگشت و تا پايان فوتبالش در سال 1365 كنار آبي‌ها ماند، ولي در سال 1369 و با پيراهن محمدان بنگلادش دستكش‌هايش را آويخت!

 

ناصر حجازي در فاصله سال‌هاي 1347 تا 1359 شصت و دو بار پيراهن تيم ملي ايران را پوشيد و تنها به خاطر قانوني عجيب و معروف به قانون «29 ساله‌ها» در 29 سالگي از تيم ملي كنار گذاشته شد.

 

naser hejazi
حجازي پس از جام جهاني 1978 آرژانتين براي مدت كوتاهي با منچستريونايتد تمرين كرد و پنج بازي را نيز درون دروازه‌ تيم ذخيره‌هاي منچستريونايتد ايستاد. ولي همين مدت كوتاه و يا 5 بازي ناچيز دليلي نشد تا سرالكس فرگوسن و شياطين سرخ احوالپرسي او در دوران بيماري نشوند و از راه دور سراغ بازيكن تمريني خود را نگيرند. آن‌ها از راه دور جوياي احوال بازيكن تمريني خود شدند و ما در همين نزديكي هم حال ستاره‌مان را نپرسيديم! همين‌ها بود كه دل «مرد» را به درد مي‌آورد. چنان كه بهار هم نمي‌تواند حال و هواي ابري دلش را دگرگون كند. براي همين بود كه مي‌گفت و مي‌نوشت كه «غم قفس به كنار، آنچه عقاب را پير مي‌كند. پرواز زاغ‌ها بي سر و پا است.»

ناصر خان. چهل و يكمين دروازه‌بان شايسته فوتبال جهان آدم عجب و غريبي بود. عجيب و غريب ولي بزرگ، محترم و دوست داشتني. «مرد» فوتبال ما هميشه كارهاي خاص خودش را مي‌كرد. مثل همان زمان در هجده سال بيشتر نداشت و به خاطر شكستن كتف نامش از سوي رايكوف مربي وقت تيم ملي خط خورد، ولي او را به صحبت قانع كرد و در نهايت هم حرفش را به كرسي نشاند.

يا همان زمان كه راه بنگلادش را در پيش گرفت. دروازه‌بان و مربي محمدان شد و با اين تيم پرسپوليس مدعي در رقابت‌هاي آسيايي حذف كرد و در جمع 8 تيم برتر آسيا قرار گرفت.
ناصر حجازي تمام عمرش را جنگيد و مبارزه كرد، درست همانند 15 ماه پايان عمرش با سرطان ريه. او در مدرسه عالي ترجمه، مدرك ليسانس مترجمي زبان را گرفت، همانجا با همسرش آشنا شد، گرچه آتيلا و آتوسا حاصل اين پيوند بودند، ولي دروازه‌بان فراموش شدني فوتبال ايران ستارگان بسياري در فوتبال ايران و جهان به همگان شناساند از جمله علي دايي، آقاي گل فوتبال جهان و رحمان رضايي را.

فوتبال همه زندگي‌اش بود، ولي او هرگز نخواست تا يك بازيكن بازنشسته ولي خوشنام بماند.

او هيچ گاه در سايه نرفت. شنا بر خلاف جهت آب عادت هميشه آقاي شماره يك ما بود. حالا او رفته است، ما مانده‌ايم بدون ناصر خان حجازي. فوتبال ايران ديگر ناصر حجازي خوش پوش و خوش گفتارش را ندارد. دل‌مان برايت تنگ مي‌شود. براي تو، حرف‌هاي صريحت و رفتار مردانه و مردمدارانه‌ات.

حالا بايد ميان خاطره‌هايمان آن «مرد» را جست‌وجو كنيم.

حالا ما مانده‌ايم و چسبيده‌ها و خاطره‌هايي دير و دور. به دورود آقاي هميشه شماره يك . خداحافظ ناصرخان . خدانگهدار آقاي حجازي، روحت شاد و سپاس كه اسطوره بودي، اسطوره ماندي و به دنبال باد نرفتي. ياد مردي و مردانگي‌ات تا هميشه به خير باد.

از محمد عليجاني بائي، خبرنگار ايسنا

 

 

مطالب مرتبط

۱ دیدگاه

  1. keivan گفت:

    در و ديوار شهر بوي غم مي‌دهد، بوي ناراحتي، بوي فراق، بوي دوري از مردي كه حالا ديگر بين‌مان نيست.

    نوشتن از رفتن اسطوره كار آساني نيست. گويي همه مي دانستند خبرهايي هست و امروز هم مثل ديروز در محوطه بيمارستان كسري حاضر شدند.

    ساعت 9:30 صبح است. از ميدان آرژانتين تا بيمارستان الوند از چهره هاي غمگين مي شد فهميد كه روز خوبي در پيش نيست. حتي راننده هاي تاكسي خيابان الوند هم شور هميشگي را ندارند و انگار نمي خواهند امروز كاسبي كنند و ترجيح مي دهند مقابل درب بيمارستان بايستند.
    كسي نمي خواهد بپذيرد كه پزشكان از اسطوره فوتبال ايران قطع اميد كرده اند و بايد تا دقايقي ديگر خبر درگذشت او اعلام شود.

    ساعت 10 دقيقه به 11 است. همسر ناصر حجازي كه اين روزها اندوه و غم را مي توان از چشمانش خواند به ناگاه مي دود. استرس و نگراني به اوج مي رسد و هواداران حجازي چشم به همسر او دارند كه چه اتفاقي افتاده است. به ناگاه اصغر حاجيلو از طبقه اي كه حجازي در آن بستري است، به ميان جميعت مي آيد. سوال ها از يار قديمي ناصرخان مشترك است.

    حاجيلو كه ديگر شانه هايش تاب تحمل اين غم را ندارد با لحن هميشگي خود مي گويد ” عزيزان من ناصر خان، خوبه خوب شد. ” همين جمله كافي بود تا مقابل بيمارستان كسري بلوايي برپا شود. هيچ كس باور نمي كند. يكي مي گويد ” ناصرخان اين قرار ما نبود ” يكي ديگر مي گويد ” نه باور نداريم ” و به يكباره جمعيت 500 نفره شعار دادند ” مي خواهيم فوتبال نباشه اگه ناصر نباشه. ”

    هنوز 10 دقيقه از اعلام اين خبر نگذشته كه خيابان الوند با ترافيك سنگيني روبرو و بسته شد. ديگر جايي براي سوزن انداختن نيست. كسي نيست كه با شنيدن اين خبر تلخ گريه نكند.

    اهالي فوتبال يكي يكي پيدا مي شوند. يكي از چهره ها حشمت مهاجراني است. اشك هاي سرمربي اسبق تيم ملي همه را تحت تاثير قرار مي دهد. احمدرضا عابدزاده هم سرش پايين است و ياد روزهايي مي افتد كه در همين بيمارستان كسري هوادارانش براي شفاي او دست به دعا برداشتند. چشم هايش خيس شده و زير لب مي گويد ” خدايا چه شد؟ ”

    آتيلا حجازي فرزند ارشد ناصر پايين آمد. ناي صحبت نداشت. سرش پايين بود و مي گفت: “پدرم رفت. ” سعيد رمضاني داماد حجازي نيز به همين ترتيب اما بيش از همه چهره همسر حجازي جلب توجه مي كند. او تاب تحمل اشك هاي آتيلا را ندارد. او هم گريه مي كند و اندوهش را با چشماني اشك بار نشان مي دهد.

    پرسنل بيمارستان كسري بهت زده بودند. آنها در اين چند روز صحنه هايي ديدند كه كمتر تجربه كرده اند. آنها متعجبند، متعجب از اين همه محبوبيت. يكي از آنها مي گويد ” فوتبال اين همه محبوبيت مي آورد؟ ” هوادار حجازي پاسخ او را داد: ” مردانگي محبوبيت مي‌آورد. ناصر خان مرد بود ” و اشك از چشمان پرستار بيمارستان سرازير مي شود.

    اينجا غوغايي بر پا است. پرچم استقلال مقابل درب بيمارستان باز شد. مرد و زن و پير و جوان براي ناصر حجازي اشك مي ريزند.
    هيچكس باور نمي كند. اين جمله اي است كه از دل همه بيرون مي آيد. اسطوره ديگر در كنار ما نيست.

    در ميان هواداراني كه به محوطه بيمارستان كسري خود را رسانده اند، يك نفر كه خوزستاني است بيش از سايرين جلب توجه مي كند. او فرياد مي زند ” ناصرخان بلند شو، اين همه راه با اتوبوس آمده ام تا تو را ببينم. به من نگوييد كه او رفت. چون خسته راه هستم ” اما او متقاعد نمي شود.سپس چهار زانو روي زمين مي نشيند. سرش پايين است و انگار دنيا بر سر او خراب شده است. مردي كه تازه از سفر آمده ديگر تاب بلند شدن ندارد چون ديگر حجازي را نمي بيند.

    كسي نيست كه مقابل بيمارستان كسري اشك نريزد. اينجا شلوغ است.
    … يك ساعت گذشت. مقابل منزل حجازي هستيم. بوستان اركيده حتي از شلوغ ترين روزهاي تابستان هم پر جمعيت تر است. مقابل خانه حجازي تبديل به پارك عزاداران شده، پاركي كه حجازي در آن قدم مي زد تا با اين بيماري مبارزه كند. همسايه ها باور نمي كنند. آنها ديگر مرد پر افتخار فوتبالشان را نمي بينند.
    هوادار خوزستاني هم سر رسيد ” ناصر خان آمدم تا شايد من را ببيني اما نشد ” و همچنان گريه مي كند.

    خيابان پاسداران و تمامي خيابان هاي ميدان شهيد هروي مملو از جمعيت است.
    عكس بزرگي كه مقابل بيمارستان بود به منزلش منتقل شد. حجازي رفت و بيمارستان كسري غرق در سكوت شد.
    فريادهاي ” حجازي كاپلو ” تمامي ندارد.
    خبر مي رسد كه مراسم خاكسپاري روز چهارشنبه است.
    همه جا بوي غم گرفته است… عقاب پريد…

    0

    0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!